What is a woman

 What is a woman?
who  feeds me when I am a child
tames me when I am angry and wild
shed tears for me if  I go
loves me when I say yes
hates me when I say no

What is a woman?
a soft, a tender loving beast
a mystery of my soul
my north, south, west and east

What is a woman?
A mother who brought me to life
a partner whom I name my wife
a myth that I love to be with
crowns me when I say yes
destroys me when I say no
sheds tears when I go

What is a woman?
the bloom of my desire
the beauty whom I admire
the shadow of my life,
who shapes me in her palm
the hope of sleeping  in peace in her arm

What is a woman?
the sweet fairy dreams
the stars' rays, the moonlight
the romance of mid summer night
a sample of God's best design
a shape of power and divine

What is a woman?
the bloom of trees
the honey of the bees
the silence of autumn
the secrets of seven seas

What is a woman?
a poem of heaven
the smile of  beauties
the dream of souls
the completion  of life as a whole
a stream of lust and desire
the hell's ever burning fire

  Fridoun

سزارین

در شاهنامه می خوانیم هنگامی که زایمان رودابه نزدیک می شود زال پر سیمرغ را آتش می زند سیمرغ ظاهر می شود و زال را سراسیمه می بیند

بیاور یکی خنجر آبگون یکی مرد بینادل پرفسون
نخستین به می ماه را مست کن ز دل بیم و اندیشه را پست کن
بکافد تهیگاه سرو سهی نباشد مر او را ز درد آگهی
وزو بچه‌ی شیر بیرون کشد همه پهلوی ماه در خون کشد
وز آن پس بدوز آن کجا کرد چاک ز دل دور کن ترس و تیمار و باک
گیاهی که گویمت با شیر و مشک بکوب و بکن هر سه در سایه خشک
بساو و برآلای بر خستگیش ببینی همان روز پیوستگیش

خوب این فرق چندانی با سزارین امروزی نداره و جالب اینجاست که تو ویکیپیدیا خوندم اولین سزارین ها حدود سال ۱۲۰۰ میلادی به بعد بودن که مادر در هیچکدوم زنده نمونده بود در حالیکه فردوسی بین ۹۲۳ و ۱۰۲۰ میلادی زندگی میکرده.

با اینکه این احتمالا فقط یک تئوری بوده، چون فردوسی حکیم بوده هیچ بعید نیست که این واقعا در ایران انجام شده بوده.

عقاید یک دلقک

 

گفتم:«کاتولیک ها مرا عصبانی می کنند ، چون مردم بی انصافی هستند. »

خندان پرسید: «پروتستان ها چی؟»

گفتم:«آنها با ور رفتن به وجدانشان آدم را ناخوش می کنند.»

 
در حالی که هنوز می خندید گفت:« خدا نشناسان چه؟»

 
گفتم :« گفتم آنها آدم را به دهن دره می اندازند ، چون همیشه فقط از خدا حرف می زنند.»

 
گفت:«خود شما چه هستید؟ »

 
گفتم :«من یک دلقک هستم، و در حال حاضر بهتر از آن که معروف شده ام یک موجود کاتولیک وجود دارد که من شدیدا به او محتاجم :ماری- ولی شما از اتفاق همین موجود را از من گرفته اید.»

 
«هاینریش بل»

نقدی بر داستان بی تفاوت گذشتم

 
 

هروقت او را می دیدم از سیاست صحبت می کرد.  در یکی از صحبت هایمان از من پرسید چی شد که سیاست جهانی از چپ به راست رادیکال گرایش پیدا کرد ؟ مثلن در  شوروی از لنین به پوتین رسیدیم و یا در انگلیس از حزب کارگری چپ گرا به حزب کارگری راست  رادیکال رسیدیم 

 

گفتم در انگلستان آنقدر ها هم که فکر می کنی اوضاع هنوز خراب نشده است. هنوز دولت های منطقه ای (شورا ها) نقش عمده ای  را در حکومت  مرکزی ایفا می کنند. هنوز شورای اتحاد یه  و سندیکا ها  نقشی فعال دارند.

 

وسط حرفم پرید و گفت مثل اینکه فراموش کرده ای قوانین ضد اتحادیه که توسط دولت سرمایه داری مارگارت تاچر در پارلمان تصویب شد توسط دولت کارگری تونی بلر تایید شد. در ضمن اگر می بینی  کارگران انگلیس از نوعی رفاه نسبی اجتماعی بر خوردارند به خاطر سیاست جهانی انگلیس است که حاصل دستمزد کم و  فقر کشور های تحت سلطه است .

 

در این اثنا همسرش بالبخندی یر لب با سینی چای وارد شد, گفت حمید جان  اینقدر مهمان مان را با این حرف ها خسته نکن . در حالیکه چای را روی میز می گذاشت پرسید سفر شمال  خوش گذشت؟ بالاخره شما کی عروسی می کنید که ما هم یه پلو عروسی بخوریم؟

 

خندیدم و گفتم  سفر بدی نبود . جایتان خالی بود . در ضمن من همین الان حاضرم پلو عروسی را بدهم به شرطی که شما عروس را پیدا کنید.

 

حمید گفت گاهی توقع های زیادی باعث میشه آدم تا آخر عمرش مجرد بمونه . گفتم من چندان توقعی ندارم . این روز ها توقع زن ها بیش از حد توان ما هاست.  چندین میلیون مهریه و هزار و یک جور توقع .

 

همسرش گفت اگه آدم قصد ازدواج داشته باشه همه این قله ها تسخیر پذیره. کی مهریه داده کی گرفته ؟ این یه رسم قدیمیه.

 

گفتم وقتی دو نفر آدم تصمیم می گیرن با هم زندگی مشترکی تشکیل بدهند دیگه چراباید  یکی به دیگری  بدهکار بشه؟

 

حمید گفت راستی دیشت توی اخبار موضوع زیمباوی و موگابه را گوش کردی؟

 

احساس کردم حمید می خواهد موضوع را عوض کند . مانده بودم دنباله حرف های کدام شان را بگیرم. هرد ویشان توی حرف هم می پریدند و به صحبت شان ادامه می دادند. از یک طرف نمی خواستم مورد رنجش حمید بشوم و از طرف دیگر  حرف های ازدواج هم برایم شیرین بود

 

همسرش گفت اگه مایل باشی من خودم میرم برات خواستگاری . دختر برادرم مث قرص ماه می مونه. سال اول دانشکده پزشکیه.

 

حمید پرید وسط حرفش و گفت با اون اخلاق پدر و مادرش...

 

هنوز حرفش تمام نشده بود همسرش گفت واه واه خودت چی../؟ اون دختر خواهرت  وقتی حرف میزنه آدم اوقش می گیره.

 

 یک و بدوی آنها ادامه پیدا کرد و هر کدام مرا قاضی و شاهد خود قرار می دادند.  همیشه از این که بین دعوای زن و شوهری قرار بگیرم مشکل داشته ام و نمیدانسته ام چه واکنشی نشان بدهم.  بلند شدم خدا حافظی کنم که حمید رو به زنش کرد و گفت اگه اینطور نکرده بودی ...

 

همسرش وسط حرفش پرید و گفت تو اصلن چشم دیدن اقوام منو نداری پیش همه از اونا بد میگی. ..

 

دیدم وضع دارد بد جوری وخیم میشود خدا حافظی کردم و از در زدم بیرون و از کنار تنهایی همیشه گی ام بی تفاوت گذشتم

فریدون

داستان" بی تفاوت گذشتم":
فضای دوستانه ی داستان در یک خانه اتفاق می افتد.یک مهمانی کوچک که جوانی در فکر ازدواج مهمان دوست متاهلش می باشد.
شخصیت ها راوی و زن و شوهر که معلوم نیست چه سنی دارند

راوی باید جوان باشد چون به او پیشنهاد ازدواج با دانشجوی سال اول دانشگاه می شود. آرام و ساکت و بیشتر در فکر است و شنونده .او ابتدا حرف نمی زند و ابتکار عمل را در دست نمی گیرد
زن و شوهر:
مرد :گفتگو در مورد سیاست را دوست دارد و باید مرد سالار هم باشد
زن: سیاست را دوست ندارد و زیر بار مرد سالاری هم نمی رود. خانه دار و مهربان

به نظرم در میان این روابط اشکال از مرد است که با بد گفتن از فامیل زن او را تحریک می کند و زن هم که می خواهد امروزی باشد و قطعن مرد هم زنش را امروزی دوست دارد،جواب او رابه تندی می دهد.

یک تصویر واقعی از بسیاری زندگی های معمولی.
راوی به فکر ازدواج است و در عین اینکه پیشنهاد می شنود و گفتگو در اینباره را دوست دارد ولی تصویری که آن دو از زندگی مشترک بر ذهن او می گذارند بی تاثیر نیست. این برآمده از شخصیت راوی است چون همان طور که گفتم در پی ابتکار عمل نیست و آینده خود را پس از ازدواج در این زوج می بیند.
این است که در پایان عطای ازدواج را به لقایش می بخشد.
.

نقدی بر این داستان نوشتم:

فضای دوستانه ی داستان در یک خانه اتفاق می افتد.یک مهمانی کوچک که جوانی در فکر ازدواج مهمان دوست متاهلش می باشد.
شخصیت ها راوی و زن و شوهر که معلوم نیست چه سنی دارند.

راوی باید جوان باشد چون به او پیشنهاد ازدواج با دانشجوی سال اول دانشگاه می شود. آرام و ساکت و بیشتر در فکر است و شنونده .او ابتدا حرف نمی زند و ابتکار عمل را در دست نمی گیرد
زن و شوهر:
مرد :گفتگو در مورد سیاست را دوست دارد و باید مرد سالار هم باشد
زن: سیاست را دوست ندارد و زیر بار مرد سالاری هم نمی رود. خانه دار و مهربان

به نظرم در میان این روابط اشکال از مرد است که با بد گفتن از فامیل زن او را تحریک می کند و زن هم که می خواهد امروزی باشد و قطعن مرد هم زنش را امروزی دوست دارد،جواب او رابه تندی می دهد.

یک تصویر واقعی از بسیاری زندگی های معمولی.
راوی به فکر ازدواج است و در عین اینکه پیشنهاد می شنود و گفتگو در اینباره را دوست دارد ولی تصویری که آن دو از زندگی مشترک بر ذهن او می گذارند بی تاثیر نیست. این برآمده از شخصیت راوی است چون همان طور که گفتم در پی ابتکار عمل نیست و آینده خود را پس از ازدواج در این زوج می بیند.
این است که در پایان عطای ازدواج را به لقایش می بخشد.

دیدگاه اصلی نویسنده از این داستان:متاسفانه بیشتر اختلاف های خانوادگی ...جهت گیری ها ی خانواده گی ست. نه مسایل بزرگ اجتماعی.

 


دیدگاه اصلی نویسنده از این داستان:متاسفانه بیشتر اختلاف های خانوادگی ...جهت گیری ها ی خانواده گی ست. نه مسایل بزرگ اجتماعی.

مادمازل

 

هوا سرد و همه جا یخ زده بود.مثل زمستان قبل اصلن یادم نمیاد!! پس از نزدیک نُه ماه درد ستون فقرات، دکتر بهم گفت بلند شو راه برو هر روز یه کم بیشتر از روز قبل. باید کمی درد بکشی ولی تحمل کن .البته نه خیلی زیاد . راه رفتن و ورزش هم فقط تو هوای آزاد می چسبه . این بود روزا که از سر کار برمی گشتم شال و کلاه حسابی می کردم و آروم آروم از پله ها که اون روزها برام هیولا بودند پایین می رفتم تا کمی در پارک قدم بزنم. توی این هوا پارک خیلی خلوت بود، گاهی آدم هایی دیده می شدند که به ندرت از آنجا می گذشتند با حدود بیست سی نفر جوون با موهای ژل زده و شلوارای جین. هر کدوم یه شکلی ، یکی ازشلوارش زنجیر بلندی آویزون بود یکی چند جای شلوارش پاره بود یکی دیگه انگار شلواره می خواست از پاش بیفته زمین . این جوونا دور هم جمع می شدن و سیگار دود می کردن .گاهی هم شاهد رد وبدل یه چیزایی بینشون بودم. از کنارشون که رد میشدی حرف های رکیک جزیی از مکالمات عادیشون بود . سال گذشته اولین بار که این حرفها رو از اینا شنیدم آنقدر برام چندش آور بود که چند وقتی پارک نرفتم ولی به خودم می گفتم این هم از زشتی های زندگی ماست تماشاشون کن و باور کن وجود دارند!! گاهی دخترا هم بین اونا بودن که میومدن و می رفتن. اونا هیچوقت با من کاری نداشتن مثل این بود که وجود ندارم.
یه روز خانمی خوش پوش و خوش ژست رو دیدم که روی نیکمت نشسته بود یه جورایی حرکاتش با بقیه فرق داشت . شال جیگری خوشرنگی سرش بود سفیدرو و صورتش کک مک داشت چشماش رنگی و رژلبش همرنگ شالش بود.از شدت سرما دستاشو بهم می مالید.لباساش به نظر کهنه می رسید شاید هم دست دو بود ولی خیلی مرتب و هماهنگ بود، من هم از ترس سُر خوردن روی یخ ها خیلی آروم و با احتیاط قدم می زدم. بهم گفت خوب خودتو پوشوندی ها ؟
ایستادم و نگاش کردم....اوه حالا شناختمش ! یه روز که می خواستم ازعرض خیابون رد شم اونجا ایستاده بود، او تندی راهو به ماشینا بست و من وبقیه هم راه افتادیم چند قدم بعد با کمال تعجب دیدم عقب موند وسط خیابون که رسیدم برگشتم یک نگاه سریع بهش انداختم تو چهره ش غرور بود و در حرکاتش سختی و کندی. از گوشه ی چشم مراقبش بودم بقیه پیاده ها رفتن و من ایستادم تا بهم رسید . جلوی ماشینا رو گرفتم شروع کردم آروم به اون طرف رفتن یه جا هم دستمو نگه داشتم و کاملن وسط خط عابر پیاده ایستادم تا اون بتونه بهم برسه ،ماشینای لعنتی اصلن عادت ندارن قانون خط پیاده رو رعایت کنند . اصلن به رو خودم نیاوردم که منتظرش هستم ، به راهم ادامه دادم این پروژه عبور از خیابان که تموم شد از پشت سرم با صدا و لحن قشنگی یه چیزی به انگلیسی گفت برگشتم ببینم با منه؟ گردنشو صاف گرفته بود و در حالی که به سختی راه می رفت لبخندی زد و گفت یعنی این به اون در ، اون طرف من جلوی ماشینا رو گرفتم این طرف شما .رومو که برگردوندم چشممون که تو چشم هم افتاد لبخندی بهش زدم و تو چهره ش نگاه کردم به من نگاه نمی کرد سخت مراقب راه رفتنش بود که زمین نخوره، به راهم ادامه دادم مسیرمون جدا شد از پشت سر چند بار نگاهش کردم چقدر این خانم جذاب و مهربان بود چقدر به دل می نشست ...
آره خودش بود . بهش گفتم که مریضم و از ترس گرفتگی عضلاتم زیاد می پوشم. گفت خوب کاری می کنی. در حالی که سر جایم حرکت می کردم شروع کردیم به حرف زدن . بعد از چند دقیقه ای دو تا دختر اومدن و محکم بغلش کردن و باهاش روبوسی کردن دو تا دختر شیطون و بازیگوش از کلاس زبان می اومدن و داشتن می رفتن خونه و فبلن این خانمو تو ایستگاه اتوبوس دیده و با هم انگلیسی حرف زده بودن و خیلی خوشحال از اینکه خیلی خوب مکالمه باهاشون کار کرده. ازش شماره موبایلشو گرفتن وقتی اسمشو پرسیدن گفت: مادمازل
بعد از اینکه اونا رفتن گفت دو تا لیسانس زبان انگلیسی و فرانسه داره و به هر دو زبان مسلطه . در پایان بهش گفتم چقدر خوشحالم که باهاش آشنا شدم چون تو این پارک باید فقط این جوون معتادا رو تو این هوای یخ زده دید.
بعد از اون هر روز می رفتم و همدیگه رو می دیدم خیلی دوسش داشتم هر دفعه بغلش می کردم و با هم روبوسی میکردیم و کلی حرف می زدیم .خیلی خوش صحبت بود با اون چهره ی مهربونش میخکوبت می کرد. از خاطرات دانشگاه و کتابی که ترجمه کرده بود برام می گفت کم کم برام گفت که دوازده ساله به بیماری ام. اس مبتلا ست . حالا عضلاتش ضعیف بود و به سختی فندکشو روشن می کرد تا سیگارشو بکشه. ژست سیگارش هم خیلی تماشایی بود.وقتی فهمیده این بیماری رو داره به نامزدش که پزشک بوده گفته بره اونهم رفته بود.
بهش گفتم چرا کار ترجمه رو ادامه نمی دی گفت نمی تونم بنویسم. لرزشی تو همه ی حرکاتش بود حتی حرف زدنش.یه روز بهم گفت هر بار که می ره داروخانه ی مقداری پول اضافه با خودش میبره ولی اون روز با این وجود بازم پول کم آورده بود و فروشنده از دکتر داروخانه اجازه گرفته بود دارو رو بهش داده بود وبقیه شو به حساب بدهیش گذاشته بودن. گاهی می گفتم بلند شو یه کمی راه بریم از تکیه بهم اکراه داشت من هم کنارش راه می رفتم و بهش می گفتم ببین مراقب خودت باش من آدم سالمی نیستم و اگه سر بخوری نمی تونم کمکت کنم ولی اگه دیدی داری میفتی می تونی دست منو بگیری بعد از مدتی خودش از همون اول دستمو می گرفت قدمی می زدیم و در آخر می رسوندمش ایستگاه اتوبوس.
یه روز که مشغول پیاده رفتن بودم دیدم روی نیمکت با یک مرد سیبل استالینی و عینک تیره نشسته قیافه آقاهه منو یاد بچه چپی ها ی سالهای انقلاب انداخت . مشغول صحبت بود چند دوری که زدم رفتم نزدیک تا بهش سلامی بدم از رفتارش با اون آقا خیلی خوشم اومد. آقاهه بلند شد بهش گفت اگه میخوای بری برسونمت من هم مثل بقیه روزا کمکش کردم تا به ماشین اون آقا برسه حالا دیگه اون از اول دستمو می گرفت . یه دفعه مادمازل به یه پسر جوون که از کنار ما رد میشد گفت تو کجایی؟ و از من جدا شد با هم شروع به صحبت کردند راننده تاکسی هایی که اونجا ایستگاهشون بود به من گفتن شما برو. انگار یه خبرایی بود.
از فردای اون روز خودمو به مادمازل نشون نمی دادم و از دور مراقبش بودم می دیدم با همون جوون معتادا مشغول صحبت می شد. ساعت پارک رفتنمو عوض کردم تا با او روبرو نشم.کم کم هوا خوب شد و پارک روز به روز شلوغ تر.تقریبن همیشه مشغول صحبت با این و اون بود. یک روز از نگهبان پارک در مورد مادمازل پرسیدم گفت مریضه و دکترا بهش گفتن باید مصرف کنه چون نمی تونه سیگارشو بپیچه میده این پسرا بپیچن و می شینه اینجا می کشه و میره. گفتم خوب بده مادرش براش ببیچه چرا میاد پیش اینا. یه موقع اینا اذیتش نکنن گفت نه خودش زرنگه.
گاهی با هم روبرو میشدیم و یه جوری میذاشتمش و می رفتم ازش دل چرکین بودم. پارک هر روز شلوغ تر از روز پیش می شد. با لادن که قهرمان قایقرانیه آشنا شدم. نرمش های مخصوصی یادم داد در مورد مادمازل هم باهاش حرف زدم گفت که اینجا می بینش.
بعد از چند روز بهم گفت مادمازل رو دیده که کیسه های کوچیک دستش بود و داشت میداد به جوون معتادا .
حالا دیگه مانتوی شیک و نویی می پوشه عصای کنده کاری شده ی قشنگی هم دستشه در ضمن همه زنهای پارک اونو میشناسن و هیچکس محلش نمی ده یه روز یکی بهم گفت یکی از خانما حسابی باهاش دعوا گرفت. او همچنان در کمال استادی و خرامان خرامان از یک گوشه ی پارک وارد میشه و جوونا دورشو میگیرن و در تنهایی و با همون اعتماد به نفس از پارک خارج میشه.
 
ماه پیش وقتی از دکتر پرسیدم وقت بعدی رو کی بگیرم گفت برو دیگه اینجا نیا.