داستان زال و رودابه را از اینجا بشنوید.
از رویه 99 تا 121 کتاب نامه ی باستان را از اینجا دریافت نمایید
دوستان گرامی داستان زیبای عاشقانه ی زال و رودابه را باید یکسره خواند.
این برید با یاری شما پرورش می یابد.
پادشاهی منوچهر سد و بیست سال بود آهنگ از: امین الله حسین را از اینجا بشنوید.

|
چو شستی به شمشیر هندی زمین، | به آرام بنشین و رامش گزین. | ||
از این پس، همه نوبت ماست رزم؛ | تو را جایْ تخت تست و بِگْماز و بزم. | ||
2165 | مرا پهلوانی نیای تو داد؛ | دلم را خِرَد هوش و رای تو داد.» | |
پس از پیش ِ تختش گُرازید سام؛ | پسش، پهلوانان نهادند گام. | ||
خرامید و شد سوی آرامگاه؛ | همی گشت گیتی به آیین و راه. |

دخمه ها در گنبد سلطانیه
فرجام کار فریدون را از اینجا بشنوید
فرستادهای را برون کرد، گُرد؛ | سر ِ شاه ِ خاور مر او را سپرد. | |
2080 | یکی نامه بنوشت نزد ِنیا، | چه از جنگ و چه چاره و کیمیا: |
نخست آفرین کرد بر کَردگار؛ | دگر یاد کرد از شه نامدار؛ | |
«سپاس از جهاندار ِ پیروزگر؛ | کز اوی است نیرو و هم زو، هنر. | |
همه نیک و بد زیر ِ فرمانِ اوست؛ | همه بندها زیرِ پیمانِ اوست. | |
کنون بر فریدون از او آفرین؛ | خردمند و بیدار شاهِ زمین: | |
2085 | گشایندۀ بندهایِ بدی؛ | هَمَش رای و هم فرّۀ ایزدی. |
به نیرویِ شاه آن دو بند گران، | گشادیم بر دستِ افسونگران. | |
سرانْشان بریدم، به شمشیر ِ کین؛ | بشُستم، به پولاد، رویِ زمین. | |
من اینک پس ِ نامه، بر سانِ باد، | بیایم؛ کنم هر چه رفته است یاد.» | |
سوی دژ فرستاد شیروی را، | جهاندیده گُردِ جهانجوی را. | |
2090 | بفرمود: «کان خواسته برگرای؛ | نگه کن همی، تا چه یابی به جای. |
به پیلانِ گردونکش آن خواسته، | ببر تا درِ شاه، ناکاسته.» | |
بفرمود تا کوس و رویینه نای، | برآمد ز دهلیز ِ پرده سرای. | |
سپه را ز دریا به هامون کشید؛ | ز چین دژ، سوی آفْریدون کشید. | |
چو آمد به نزدیکِ تمّیشه باز، | نیا را به دیدار او بُد نیاز. | |
2095 | برآمد ز در ناله کرّ ِنای؛ | سراسر بجنبید لشکر ز جای. |
همه پشتِ پیلان به پیروزه تخت، | بیاراست سالارِ ِ پیروز بخت؛ | |
چه با مهد زرّین به دیبای چین، | به گوهر بیاراسته همچنین؛ | |
چه با گونه گونه دِرَفشان درفش؛ | جهانی شده سرخ و زرد و بنفش. | |
ز دریای گیلان چو ابر سیاه، | دُمادُم، به ساری رسید آن سپاه؛ | |
2100 | به زرّین سِتام و به زرّین کمر؛ | به سیمین رکیب و به زرّین سپر. |
اَبا گنج و پیلان و با خواسته، | پذیره شدن را، بیاراسته. | |
همه گیل مردان چو شیر ِ یَلَه، | اَبا طوق زرّین و مُشکین کُله. | |
پس ِ پشت ِ شاه اندر، ایرانیان؛ | دلیران و هر یک چو شیر ژیان. | |
به پیش سپاه اندرون، پیل و شیر؛ | پس ِ ژَنده پیلان، یلان دلیر. | |
2105 | درفش فریدون چو آمد پدید، | سپاه منوچهر صف برکشید. |
پیاده شد از اسپ، سالار ِ نو؛ | درختی نوآیین، پر از بار ِ نو. | |
زمین را ببوسید و کرد آفرین، | بر آن تاج و تخت و کلاه و نگین. | |
فریدونْش فرمود تا: برنشست؛ | ببوسید و بپْسود رویش، به دست. | |
پس آنگه سوی آسمان کرد روی، | که: «ای دادگر داور ِ راستگوی! | |
2110 | تو گفتی که: "من دادگرْ داورم؛ | به سختی، ستمدیده را یاورم." |
همم داد دادیّ و هم یاوری؛ | همم تاج دادی، هم انگشتری. | |
همه کام دل دادیم، ای خدای! | کنون مر مرا بر به دیگر سرای؛ | |
از این بیشتر اندر این جای تنگ، | نخواهم که یابد روانم درنگ.» | |
بفرمود پس تا: منوچهر شاه | نشست از بر ِتخت ِ زر،با کلاه. | |
2115 | سپهدارْ شیروی و آن خواسته | به درگاه شاه آمد، آراسته. |
ببخشید آن خواسته بر سپاه، | چو ده روز بُد مانده از مهرماه. | |
چون این کرده شد، روز برگشت و بخت؛ | بپژمرد برگ ِ کَیانی درخت. | |
کرانه گزید از بر ِ تاج و گاه، | نهاده بر ِ خود سران ِ سه شاه. | |
فریدون بشد، نام از او مانْد باز؛ | برآمد چنین روزگاری دراز. | |
2120 | - همه نیکنامی بِهْ و راستی؛ | که کرد، ای پسر! سود از کاستی؟! - |
منوچهر بنهاد تاج کَیان؛ | به زُنّار ِ خونین ببستش میان. | |
بر آیین ِ شاهان، یکی دخمه کرد؛ | چه از زرّ ِ سرخ و چه از لاژورد. | |
نهادند، زیرا اندرش، تخت عاج؛ | بیاویختند از بر ِ عاج، تاج. | |
به پَدرود کردنْش رفتند پیش، | چنانچون بُوَد رسم ِ آیین و کیش. | |
2125 | در ِ دخمه بستند بر شهریار؛ | شد آن ارجمند از جهان، زار و خوار. |
جهانا! سراسر فُسوسیّ و باد؛ | به تو نیست مرد خردمند شاد. |