سه شنبه ها با موری Tuesdayes with Morrie

 

 

موری می داند که زمان مرگش نزدیک است و آن را می پذیرد و باقیمانده عمرش را با شرایط ایجاد شده زندگی می کند

 

باید همدیگر را دوست بداریم چون همگی خواهیم مرد.

 

هرآنچه که من دارم یک صداست.

 

اگر نمی خواهیم کسی را دوست داشته باشیم به این دلیل است که می ترسیم زندگیمون را وقف کسی کنیم که روزی از دست خواهیمش داد.

 

اگر این حقیقت را باور کنیم که هر روز روز مرگ ماست جور دیگری زندگی خواهیم کرد.

 

بالاترین حس طبیعی دوست داشتن است، پس دوست داشته باش.

 

به این توجه کن که تو موج نیستی بلکه قسمتی از اقیانوسی.

 

ما باید همدیگر را دوست داشته باشیم و یا بمیریم.

 

زندگی چیزی نیست جز ارتباط با انسانها.

****

تنها راه معنی دادن به زندگی این است که خودت را وقف دوست داشتن دیگران بکنی. وقف اجتماعت و وقف اینکه کاری بکنی تا به زندگی خودت هدف و معنا بدهی. گاهی آدم نمی تواند به چشم هایش اعتماد کند، باید به احساساتش اعتماد کند، اگر می خواهی دیگران به تو اعتماد داشته باشی باید تو هم به آن ها اعتماد داشته باشی، حتی در تاریکی مطلق، حتی وقتی داری می افتی؛ * وقتی انسان مردن را یاد بگیرد زندگی کردن را هم یاد می گیرد؛ * انسان ها احتیاج دارند حس کنند که وجودشان اهمیت دارد؛ * غیر ممکن است پیرها به جوان ها حسودی نکنند. ولی مهم این است که آدم آن چه را هست بپذیرد و از آن لذت ببرد؛ * پیری مترادف فاسد شدن نیست. رشد است. خیلی بیشتر از آن چیز منفی است که بهش مرگ می گوئیم. نکته مثبتش در این است که می فهمی یک روز باید بمیری و آن وقت بهتر زندگی می کنی؛ * اگر در زندگی ات معنایی پیدا کرده باشی هیچ وقت نمی خواهی به عقب برگردی. همیشه می خواهی به جلو بروی، می خواهی بیشتر ببینی. با اشتیاق منتظر شصت و پنج هستی؛ * اگر ادم با پیر شدن در حال جنگ باشد همیشه ناراحت است، چون این اتفاقی است که خواه و ناخواه می افتد؛ * باید ببینی الان در زندگیت چه چیزهای خوب و واقعی و زیبا وجود دارد. به عقب نگاه کردن حس رقابت را بیدار می کند. ولی پیر شدن که مسابقه نیست؛ * ما برای چیزهای اشتباه ارزش قائلیم. و همین باعث می شود تمام زندگی مان سر وته شود. در باره این باید خیلی فکر کنیم؛ * خودت را وقف عشق ورزیدن به دیگران کن. وقف جامعه اطرافت کن و وقف کاری که به زندگی ات هدف و معنا بدهد؛ * اگر می خواهی برای آدم های طبقه بالا پز بدهی زحمت نکش. آن ها همیشه به نظر حقارت نگاهت می کنند. اگر هم می خواهی برای زیر دست هایت پز بدهی باز هم زحمت نکش چون فقط حسودی شان را تحریک می کنی. این نوع شخصیت کاذب تو را به جایی نمی رساند. فقط قلب باز است که به تو اجازه می دهد در چشم همه یک جور باشی؛

فرار مغزها

0سلام پیمان عزیز
داشتم وبگردی می کردم یه خبری از بنیان گذار دانشگاه شریف خوندم گفتم برات بفرستم.مامان و بابا و پرهام خوبن؟ یادمه گفته بودی مهر ماه جواب پذیرشت میاد.امیدوارم که همه خوب و خوش باشید و جواب مثبت دریافت کرده باشی سلام زیاد به همه برسون.
 
سلام خاله
مرسی بابت ایمیلی که بهم زدینو برو بکس همه خوبن، سلام زیاد میرسونن خدمتتون. والله تازه  از مهر ماه شروع کردیم به نامه نگاری با استادای خارجی( خودمونیم این استادای خارجی هم یه کمی خُل اند، بعضی وقتا یه جوابای احمقانه ای میدن آدم یاد کُردان میفته، شک میکنه نکنه اینا مدرکشون قلابیه). حالا تازه شنبه هفته پیش تافل دادیم، یک امتحانی که اصلن حالم به هم خورد. این همه تابستونو تافل خوندیم آخرش هم این. خلاصه بعد امتحان ناامید شدیم و اومدیم خونه به مامان گفتیم یه دختر نجیب واسمون نشون کنه که بریم خواستگاری.ادامه ی زندگی ام که با این تفاسیر قابل پیش بینیه. پنج شنبه ها قورمه سبزی می خوریم ،جمعه آبگوشت. عصر جمعه  بچه گیر میده بابا منو ببر پارک ملت، پیک نیک روشن می کنیم، آش رشته گرم می کنیم می خوریم...50 سالگی یه خونه می خرم(می خریم من و خانومم) تو رسالت،75 متر دو خوابه ، بدون پارکینگ و انباری و حموم. 60 سالگی قسط بانک خونه  تموم میشه ... دَم مرگَم آرزوم اینه که پراید هاچ بکو بفروشم یه صندوقدارشو بخرم..
 

وصیت

 
وصیت!
در کویر نشسته بودم رو به کویر
پشت به کویر
دست راستم کویر بود
و دست چپم کویر
 
تخم باغی را کاشتم در افق
ریشه‌ها تنیدند دور تنم
عمرم کفاف نخواهد کرد برای دیدن شاخه‌‌ها
اگر رسیدید به باغ من هم آب بدهید
 
 
زندگینامه 

حرف شنوی

استاد Obedience The master Bankei's talks were attended not only by Zen students but by persons of all ranks and sects. He never quoted sutras nor indulged in scholastic dissertations. Instead, his words were spoken directly from his heart to the hearts of his listeners. His large audiences angered a priest of the Nichiren sect because the adherents had left to hear about Zen. The self-centered Nichiren priest came to the temple, determined to debate with Bankei. "Hey, Zen teacher!" he called out. "Wait a minute. Whoever respects you will obey what you say, but a man like myself does not respect you. Can you make me obey you?" "Come up beside me and I will show you," said Bankei. Proudly the priest pushed his way through the crowd to the teacher. Bankei smiled. "Come over to my left side." The priest obeyed. "No," said Bankei, "we may talk better if you are on the right side. Step over here." The priest proudly stepped over to the right "You see," observed Bankei, "you are obeying me and I think you are a very gentle person. Now sit down and listen."