صد سال تنهایی

http://lightroad.blogfa.com/post-3.aspxسال تنهایی

   نام کتاب : صد سال تنهایی _ one hundred years of solitude_صد سال تنهایی یا به زبان اسپانیایی « Cien anos de soledad»
نویسنده : گابریل گارسیا مارکز در مورد خود کتاب چند جمله کوتاه می گویم و سپس این خلاصه را تمام می کنم.ناتالیا جینز بورگ نویسنده بزرگ ایتالیایی در باره این کتاب می گوید : ... صد سال تنهایی را خواندم.مدتها بود اینچنین تحت تاثیر کتابی واقع نشده بودم . اگر حقیقت داشته باشد که رمان مرده است یا در احتضار مردم است پس همگی برای این اخرین رمان برخیزیم و سلام بگوییم. همچنین منتقد مجله نیوزویک می گوید : کتابی است که مدتها در بین ما خواهد ماند.منحصر به فرد است.سراپا جادوست . معجزه گر است. اما در مورد نوسنده باید بگویم که او در سال 1928 در کلمبیا به دنیا امده و یکی از جوایزی که او دریافت کرده است جایزه بزرگ ادبی رومولو گالگوس در سال 1972 است.

( ماکاندو ) شهر رویا ها اسم شهری بود در تخیل گابریل گارسیا مارکز برپا شده بود و کتاب روایت صد سال یک خانواده به اسم بوئندا است که در شهر یا بهتر بگویم در ابتدا دهکده زندگی می کردند.پشت کتاب چندین صفت پی در پی درباره ماکاندو اورده است.ماکاندو : شهر اینه ها . شهر سراب ها.شهر غرایب مکرر و تکرار نشدنی و شهری که تنها یکبار چشم به جهان گشود.....وقتی برای اولین چشمم به اینها خورد واقعا گیج شدم و اصلا نفهمیدم این دیگه چجور کتابی که فقط توش شهر است.

 صد سال تنهایی کتابی است بر اساس قدرت تخیل پردازی گابریل گارسیا مارکز توانست واقعیت و تخیل را به زیبایی در هم بیامیزد.همه ما وقتی کتاب را در دست می گیریم و پیش می رویم کمتر جایی به خودمان فرصت می دهیم و می گویم : اینکار امکان پذیر نیست این کتاب تخیلی است من نمی دانستم." اما گابریل گارسیا مارکز از همان ابتدا کاتاب عجایب را وارد کتاب کرده است طوری که خواننده اصلا متوجه انها نمی شود.اشکار ترین انها پرواز ربکا به اسمان است طوری که در این یک مورد گابریل گارسیا مارکز حتی به صحبت های دیگر اهالی شهر نیز توجه می کند و یا از بین نرفتن کتاب ملکیادس که بیش از 100 سال بود داشت در اتاق او خاک می خورد و همچنان قابل خوندن بود و حدس زدن پایان کتاب توسط ملکیادس در صد سال قبل و بسیاری دیگر از مواردی که در کتاب بود.تخیل طوری در کتاب امده است که انگار از ازل با ئاقعیت گره خورده بوه است.گابریل گارسیا مارکز خودش در این باره می گوید که من این سبک را از روی مادر بزرگم یاد گرفتم.او همیشه وقتی می خواست برای من در موقع خواب قصه بگوید طوری تخیل را وارد داستنان می کرد که داستانها طوری بنظر نرسند که فقط برای خواباندن من استفاده می شوند.

.........

در کتاب صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز که همان طور که می دانید یک بار مرد سال امریکای لاتین هم شد ، هیچ اتفاق عجیبی نیفتاده. پرواز ربکا به آسمان ، حرف زدن با ارواح ، دم در آوردن نوزادان ، عشق بازی های دو خواهر و برادر با هم و... تما تما در کتاب گابریل گارسیا مارکز علتی دارند. تمامی آنها از منطقی پیروی می کنند. و حال سوال این جاست ، این منطق چیست؟ برای نقد هر کتابی باید ژانر کتاب را مشخص کنیم. چیزی که بر همگان آشکاره این هست که گابریل گارسیا مارکز اگر پدر ادبیات رئالیسم جادویی نباشه ، بی شک یکی از پیشگامان این سبکه. از اون جا که من پیش بینی این طور نقد ها را بدون در نظر گرفتن ژانر داستان می کردم ، تاپیک جنبش های ادبی را زدم ، رئالیسم جادویی را با رئال به هیچ عنوان نمی توان مقایسه کرد. شخصا فکر می کنم اثر رئال انسان را محدود می کنه ، طوری که مجبوره به علت معلول های خسته کننده جهان پایبند باشه ، ولی در رئالیسم جادویی فرد خود را محدود به علت و معلول های جهان نمی کنه ، فرد جهانی را پدید می یاره با علت و معلول های خودش ، یعنی شاید دنیای واقع گرایی جادویی ، غیر منطقی به نظر بیاد ، ولی در عین غر منطقی منطقی این کتاب ها دارن ، دلیلش هم واضحه ، هیچ علت و معلولی بدون منطق پدید نمی یاد ولی در این ژانر نویسنده خود علت و معلول را پدید می یاره ، هرچند خود مارکز هرگز قبول نکرد که رئالیسم جادویی می نویسد ولی مطئناً سورئال نویس نبود که در داستانش شاهد بی منطقی باشیم! در شروع صحبت هایم باید به این نکته توجه کنیم که صد سال تنهایی پایه و اساس واقع گرایی را در اروپا شکست و موج نویی از رمان ها را وارد این کشور کرد.

وقتی از گابریل گارسیا مارکز سوال کردن هدف و مضمون کتاب صد سال تنهایی چه بود ؟ او فقط جواب داد ، فقط اتفاقات دوران کودکیش را به تصویر کشید و کار فوق العاده ای نکرده! از نقد صفحه به صقحه کتاب خود داری می کنم ، اسم ها زیاد است ، از این می ترسم که آنها را از ورق بیندازم و به این شاهکار لطمه بزنم ، بنابراین با دیدی کلی به کتاب نگاه می کنم یادم نمی یاد که نمایشگاه کتاب چه سالی بود ، ولی اولین کاری که کردم فکر کنم این بود که یکراست سراغ نشر نگاه رفتم و کتاب «صد سال تنهایی» را خریدم ، هفته بعد کتاب را تمام کردم ، ولی بعد از اون حداقل ده بار دیگه این کتاب را خوندم و هر بار بیشتر مضمون کتاب را در می کردم ،در آخر هم به این نتیجه رسیدم واقعا گابریل گارسیا مارکز رئالیسم جادویی نمی نویسد ، نوشته های او خود جادو هستند!

 تکرار مکرر در خوانده بارها دیده می شود.انگار سرشت خانواده بوئندیا نسل به نسل بدون هیچگونه تغییری به ودیعه و ارث گذاشته می شوند.مثل اینکه تکرار افراد در خانواده می بینیم و باقی ماندن افکار فرد خاصی از ابتدا داستان تا پایان داستان.باطن انها بدون هیچگونه دست خوردگی باقی می ماند و فقط قالب انها است که تغییر می کنند.این را از روس اسم های افراد هم می شود تشخیص داد.اسم هایی که برای پسران یا خوزده ارکادیو و یا ائورلیانو خوزه است و برای دخترانرمدیوس در صورتی که در صورتی که بیش از 20 شخصیت از همین خانواده در کتاب هستن.این نشان دهنده و سنبل این است که نویسنده به نوعی می خواهد تکرار را در خانواده به نمایش بگذارد.

 صحبت درباره شخصیت های کتاب بسیار پیچیده است و من سعی می کنم تمام انها را از اول شرح کنم.اما در ابندا از دو شخصیتی شروع می کنم واقعا در کتاب نقش پر رنگی در کتاب داشتند و بیش از صد سال عمر کردند.عمر دقیقی از انها در کتاب ذکر نشه است چون یکی از انها بعد از 110 سالگی شمردن سن هایش را کناز گذاشت و دیگری یادش رفته بود و هیچکس از پس مساحبش بر نیامده بود.یکی از انها ( اورسولا ) مادر خانواده بوئندا است و دیگری ( پیلارترانرا ) فالگیر معروف داستان است پایان خانواده بوئندا را پیش بینی کرده بود و از ابتدا داستان تا پایان کتاب در ان حضور داشتن و در اخر وقتی مرد وصیت کرده بود که انرا بدون قبر به خاک بیاندازد.هر دو انها نقش بسیار بزرگی در داستان داشتند.اورسولا کسی بود که تمام سعیش را حتی زمانی که کور شده بود و نگذاشته بود کسی متوجه شود انجام داد تا فرزندی در خانواده به دنیا بیاید که فاقد هر گونه نقصی باشد که البته به دلیل ناتوانی هایش اینکار نتوانست انجام دهد.اما پیلارترانزا ....

 وصیت نامه مارکز گارسیا گابریل ...

اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام وتکه کوچکی زندگی به من ارزانی میداشت احتمالاْ همه آنچه را که به فکرم می رسید نمی گفتم.بلکه به همه چیزهایی که می گفتم فکر می کردم.اعتبار همه چیز در نظر من ؛نه در ارزش آنها که در معنای آنهاست.
 اگر تکه ای از زندگی می ماند کمتر می خوابیدم وبیشتر رویا می دیدم چون می دانستم هر دقیقه که چشمهایمان را بر هم می گذاریم ۶۰ ثانیه نور را از دست می دهیم .هنگامی که دیگران می ایستند من راه می رفتم وهنگامی که دیگران می خوابیدند بیدار می ماندم.
 هنگامی که دیگران صحبت می کردند گوش می دادم واز خوردن یک بستنی لذت می بردم.اگر تکه ای زندگی به من ارزانی می شد لباسی ساده بر تن می کردم نخست به خورشید چشم می دوختم وسپس روحم را عریان می کردم.اگر دل در سینه ام همچنان می تپید ؛نفرتم را بر یخ می نوشتم وطلوع آفتاب را انتظار می کشیدم.
 روی ستارگان با رویاهای ونگوگ شعر را نقاشی می کردم وبا صدای دلنشین ترانه ای عاشقانه به ماه هدیه می کردم. با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا درد خارهایشان وبوسه گلبرگهایشان درجانم بنشیند.اگر تکه ای زندگی داشتم نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد؛بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم که دوستتان دارم. چنان که همه مردان وزنان باورم کنند.
اگر تکه ای زندگی داشتم در کمند عشق زندگی می کردم.به انسانها نشان می دادم که دراشتباهند که گمان می کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند عاشق باشند. آنها نمی دانند زمانی پیر می شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند! به هرکودکی دو بال می دادم ورهایشان می کردم تا خود پرواز را بیاموزند.به سالخوردگان یاد می دادم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر می رسد.
 آه انسان ها، من این همه را از شما آموخته ام. من آموخته ام که هر انسانی می خواهد بر قلَه کوه زندگی کند بی آنکه بداند که شادی واقعی ، درکِ عظمت کوه است. من آموخته ام زمانی که کودکی نوزاد برای اولین بار انگشت پدرش را در مشت ظریفش می گیرد، برای همیشه او را به دام می اندازد. من یاد گرفته ام که انسان فقط زمانی حق دارد به همنوع خود از بالا نگاه کند که باید به او کمک کند تا بر روی پاهایش بایستد. از شما من جیزهای بسیار آموخته ام که شاید دیگر استفاده ی زیادی نداشته باشند چرا که زمانی که آنها را در این چمدان جای می دهم، با تلخ کامی باید بمیرم.

جوروج اورول

http://www.isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1172813&Lang=P

خبرگزاری دانشجویان ایران - تهران
سرویس: فرهنگ و ادب - ادبیات

خاطرات اریک آرتور بلر معروف به جورج اورول، 70 سال پس از نگارش، بر روی وب‌سایت شخصی‌ این نویسنده قرار می‌گیرد.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، برگزارکنندگان جایزه‌ی ادبی جورج اورول که به بهترین اثر سیاسی انگلیس تعلق می‌گیرد، اعلام کردند، خاطرات این نویسنده‌ی انگلیسی و خالق آثار معروف «مزرعه‌ی حیوانات» و «1984» از روز نهم اوت به مدت چهار سال در قالب مطالب روزانه در وب‌سایت شخصی‌ او منتشر خواهد شد.

اورول این خاطرات را 70 سال پیش نوشته بود، که قرار است تا سال 2012 به صورت روزانه در اینترنت منتشر شود.

برادر کشی نیکوس کازانتزاکیس

 

http://www.roodan.com/modules.php?name=Forums&file=viewtopic&t=41

" نیکوس کازانتزاکیس " - برادر کشی - ترجمه محمد ابراهیم محجوب – انتشارات الفبا
برادر کشی حکایت بچه هایی است که گرسنه هستند، زنانی که لباس عزا به تن دارند، آبادی هایی که در آتش می سوزند و لاشه هایی که در کوهستان می پوسند.
" نیکوس کازانتزاکیس " در برادر کشی داستان سرزمینی را می آورد که دو پاره شده است، سرخ و سیاه. مردمانی که شهوت ازلی آدمیزاد به قتل نفس در درونشان موج می زند. هرکس بدون دلیل بدون آن که خود بداند نسبت به همسایه و دوست و برادرش نفرت می ورزد، بی آنکه خود بخواهد دو دسته شده است، سرخ و سیاه و به دست هر کدام تفنگی و نارنجکی داده اند تا یکدیگر را بکشند.
مردمانی که روحانیت، ارتش و مطبوعات آنها را وادار می سازند دوست، برادر و همسایه خود را بکشند و سرشان داد می زنند که تنها از این طریق است که دین و وطن نجات خواهد یافت !! جنایت این کهن ترین نیاز بشر معنای مرموزی به خود گرفته و برادر به شکار برادر می پردازد.
برادر کشی حکایت مادرانی است که فرزندان آنها به جنگ رفته اند، بعضی از آنها در دره می جنگند و بقیه در کوه ها، مادرانی که هر کدام فرزندی را از دست داده اند، نعش بعضی از آنها را در پرچم های سیاه پیچیده اند و نعش بعضی دیگر را در پرچمی به رنگ سرخ.
در چنین سرزمینی که به مصیبت، نفرت، انتقام و برادرکشی گرفتار گردیده است، تنها یک مرد است که گرفتار این فریب نشده است و با دست خالی و بی سلاح در میانه میدان اغوش گشوده ... او پدر " یارانوس" Yaranos کشیش آبادی است . آیا او در میان این کارزار جانب کدام را خواهد گرفت ؟ سرخ ها در کوهستان می خواهند نان و عدالت بیاورند تا در جهان گرسنه و ظلم نباشد و در جانب دیگر سیاه ها دم از وطن و مذهب و عزت و آبرو می زنند.
" نیکوس کازانتزاکیس " در جایی گفته است : هیچ کجا از آ سمان به ما نزدیک تر نیست، زمین زیر پای ماست و ا روی آن راه می رویم، اما آسمان در درون خود ماست. او در برادر کشی از خدایی می گوید که ندا میدهد : " کشیش پیر شرم نمی کنی؟ چرا از من راهنمایی می خواهی ؟ تو آزادی، من تو را آزاد آفریده ام پس چرا باز هم به من می چسبی؟ دست از این عجز و لابه ات بردار. بلند شو پدر روحانی، خودت مسئولیت را قبول کن واز هیچکس هم نصیحت مخواه. مگر تو آزاد نیستی؟ خوت تصمیم بگیر ! " اما پیان این حکایت چه خواهد شد؟
کتاب برادر کشی در تاریخ 1358 توسط محمد ابراهیم محجوب به فارسی برگردانده شده است و بارها توسط انتشارات الفبا تجدید چاپ گردیده است و مانند " مسیح باز مصلوب " و دیگر رمان های " نیکوس کازانتزاکیس " اثری ارزشمند است که توصیه می کنم آن را بخوانید.

1


نیکوس کازانتزاکیس در کتاب “برادرکشی” و رومن رولان در “جان شیفته” از کسانی سخن میگویند که به دلیل داشتن شناخت زیاد و اطلاعات کافی، به روشنفکرانی (ابتر) تبدیل شده، (شناخت) را دکان بی عملی شان ساخته و توان تحلیل و آنالیز اوضاع و احوال را به وسیله ای جهت کنار کشیدن از شرکت در سرنوشت ملتی که زیر یوغ استعمار، همچون (بخاری کوچکی) فرو می میرد، بدل کرده اند. به بیانی دیگر، شناخت، زمینه ای برای بی عملی نیست. پله ای برای گذار به (برج عاج) هم نیست. اتفاقآ روشنفکری که شناخت دارد، خود را در هر مرحله ای موظف به شرکت جدی و همیاری اساسی در تعیین سرنوشت جامعه و مردمانش می داند.


این که ما می دانیم چنین خواهد شد -چون تا به حال چنین بوده است، به هیچ روی از بار سنگین مسئولیت روشنفکر (با هر پایگاه فکری) نمی کاهد. از طرفی روشنفکر زمانی به درستی روشنفکر است که نسبت به جریاناتی که در حوزۀ مسئولیتش می گذرند، حساس باشد. به تعریفی، در کنار همان هایی بایستد که ممکن است شناخت نداشته باشند، متوهم باشند، یا اصلآ تفاوت ها را نشناسند. حضور روشنفکر متعهد و مسئولی که به زینت شناخت نیز مزین است، خود امکانی ست برای مردمی که تمامی دردشان، درد بی خبری و نا آگاهی از تاریخ است. تاریخ را نمی نویسند تا مردم را از کوشش برای تغییر سرنوشت شان بازدارند. تاریخ را برای وقت گذرانی، برای تعریف و تکذیب نمی نویسند. برای لابیرنت تودرتوی کتابخانه ها هم نمی نویسند. تاریخ را می نویسند تا با معرفت و شناخت به آن، از تکرارش جلوگیری کنند. و این مهم تنها به عهدۀ روشنفکر مسئولی است که به جز شجاعت، شناخت را هم وسیله ای در دست دارد. و در شرایط ویژه ای که خیلی ها در هیاهوی بسیار برای هیچ، (گیج و ویج) می شوند، با نمایاندن نمونه های تاریخی به یاری مردم و ملت اش می شتابد.


به همین دلیل روشنفکری که شناخت دارد، مسئولیتش در قبال مردمی که در تنهایی و بی خبری یک سیکل تکراری را دور میزنند، بیشتر است. وظیفۀ او حضوری جدی، عملی و اکتیو در تمامی میدان هایی است که امکان حضور در آنها وجود دارد. اگرقرار می بود روشنفکران با کوله باری از شناخت، از صحنۀ مبارزات مردم برای دست یافتن به حقوق شهروندی، مدنیت، رفاه و … غیبت کنند، اولین کسانی که باید خانه نشین می شدند گالیله ها، ولترها، ژان ژاک روسو ها، برتولت برشت ها و … سیل روشنفکرانی بود که با حضورشان در تمامی صحنه ها، زمینه ساز رشد و ترقی و دگرگونی جهان، از کهنه به نو شده اند. چنانچه فروغ های عصر روشنگری در صحنۀ عمل مشخص اجتماعی حضور نمی یافتند، جهان غرب نمی توانست این گونه از قرون وسطا فاصله گرفته، به شاهراه تمدن پای بگذارد. اروپائیان برای تصرف کاروان تمدن، نخست به شناخت نیاز داشتند. این شناخت هم از همان دوران وحشتناک قرون وسطا و انکیزیسیون، از کوپرنیک، کپلر، جوردانو برونو، گالیله، و دیگر روشنگران راه آگاهی و آزادی، آغاز شده است.


ما نیز برای رسیدن به فرازهای عصرروشنگریمان، به فروغ های بسیار نیاز داریم. متأسفانه، بسیاری از فروغ های ما یا در تنهایی فرومرده اند، و یا درغربتی غریب دق کرده اند؛ اما آگاهانه، با نوشتن و شناساندن، به مسئولیتی که برای خویش می شناخته اند وفادار ماندند. پیام ایشان یاری رساندن به ملتی است که در زنجیر خود سانسوری و بی خبری ناشی از “دین در برابر عقل” تحلیل می رود و حال آنکه بشریت رفته رفته به این دیدگاه نزدیک می شود که دین و عقل دو مقوله ی جدا از هم نیستند. هم اینان هستند که ما را نیز به شناخت بیشتر و یاری رساندن جدی تر به ملت مان، فرا می خوانند.



 


 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 15:36 توسط ... | آرشیو نظرات

 

 

 

 

 

نیکوس کازانتزاکیس (به یونانی: Νίκος Καζαντζάκης) نویسنده، شاعر، خبرنگار، مترجم و جهانگرد یونانی در تاریخ ۱۸ فوریه (۱۸۸۳ میلادی) در هراکلیون کرتا زاده شد و در ۲۶ اکتبر (۱۹۵۷) در فرایبورگ آلمان درگذشت. او نویسنده‌ای است که دغدغه جامعه بشری را داشته و عمیقأ به تحلیل آنها پرداخته‌است.

 اکثر ما او را با کتاب ممنوع الچاپش، آخرین وسوسه ی مسیح می شناسیم اما دنیای کازانتزاکیس به یک کتاب و یک اندیشه ختم نمی شود. آثار او معرف منازلی هستند بر سر راه سیر فکری او و در نتیجه متفاوت، متنوع و گاه کاملا متضاد با یکدیگر.
کازانتزاکیس در جایی صراحتا" خود را یک بلشویک افراطی می خواند و در جای دیگر، ادعا می کند که از تمام رنگ ها و عقیده ها آزاد شده است چرا که مقام روح خلاق را بالاتر از تمام عقاید می داند.
کازانتزاکیس همیشه در حال سفر است و به دنبال هدفی واحد: یافتن خدا.
او در راه خود به پیشوایانی چون مسیح و بودا بر می خورد و این خدایان لحظه ای چند او را غرق در امید می کنند اما نمی توانند پایبندش کنند.

کازانتزاکیس مسیر تعقیب برای یافتن خدا را در کتاب سیر و سلوک ترسیم کرده است . این رساله فلسفه ی زندگی اوست و بر اساس گفته ی خودش دانه ایست که دیگر آثار او از آن روییده اند.
کینه ای که بسیاری از مسیحیان از او و آثارش به دل داشتند، سر انجام باعث شد تا در هنگام مرگش در سال 1957 هیچکدام از کلیسا های یونان او را نپذیرند و ناچار جسد او را به مورگ سپردند تا در کنار اجساد مجهول الهویه نگهداری شود.
امروزه در موزه ی تاریخ شهر کرت قسمتی به نیکوس کازانتزاکیس اختصاص داده شده است و در آن میز تحریر، کتابخانه و مقداری از وسایل شخصی همراه با دست نوشته های این نویسنده ی بزرگ، نگهداری می شود.

نیکوس کازانتزاکیس ناظر جنگ‌های داخلی اسپانیا بود و به کشورهای چین و ژاپن، مصر و بیت‌المقدس، ایتالیا وانگلستان، اتریش و قبرس و فرانسه مسافرت کرد. آثارش به اکثر زبان‌ها ترجمه شده‌است. ادیسه که دنباله شاهکار هومر است از سی و سه هزار و سیصد و سی و سه بیت هفده ‌سیلابی ترکیب شده و سرودن آن به مدت ده ‌سال طول کشیده‌است. کتاب کوچک و صدصفحه‌ای «سیر و سلوک» که در سال ۱۹۲۳ منتشر شد، اساس تفکرات فلسفی نویسنده‌است، آنچنان که سی و دو سال بعد کازانتزاکیس می‌نویسد: کتاب سیر و سلوک مانند دانه‌ای بود که رویِش دیگر آثارم را باعث شد و پس از آن هرچه نوشتم تفسیر و تصویری از آن بود. نیکوس کازانتزاکیس به تناوب تحت تأثیر جریانات مختلف و زمان‌های متفاوت قرار گرفت که می‌توان از مسیحیت، بودیسم، فلسفه فریدریش نیچه، هانری برگسن، هنری جیمس، آرتور شوپنهاور نام برد. وی به مارکسیسم - لنینیسم گرایش داشت ولی هیچگاه عضویت هیچ حزب کمونیستی را نپذیرفت. زوربای یونانی که فیلمی نیز به همین نام از روی آن ساخته شد، عنوان یکی دیگر از آثار جهانی او است.

نیکوس کازانتزاکیس پس از اتمام دبیرستان به مدت چهارسال در دانشگاه آتن به تحصیل پرداخت و در سال ۱۹۰۶ میلادی به کسب درجه دکترا در رشته علوم قضائی موفق شد. در سال‌های ۱۹۰۷ - ۱۹۰۹ میلادی در کالج فرانسه به تحصیل علوم سیاسی پرداخت و در جلسات درس برگسن باعلاقمندی شرکت جست. در جنگ بالکان وارد ارتش یونان شد و علیه دشمن مبارزه کرد و پس از جنگ، شغل مدیریت کل را در وزارت اموراجتماعی پذیرفت و چندی نیز نماینده سازمان یونسکو در پاریس بود. در سال ۱۹۴۷ میلادی یونان را به مقصد جزایر آنتیب ترک کرد تا به فعالیت‌های ادبی خود ادامه دهد.

با نوشتن کتاب‌های «مسیح بازمصلوب» یا «رنج‌های یونانی»، کلیسای کاتولیک و ارتدکس‌ها را به انتقاد گرفت. در سال ۱۹۵۴ میلادی کتاب «مسیح باز مصلوب» در لیست کتاب‌های ممنوعه قرار گرفت که این خود سبب معروفیت جهانی وی شد. در تاریخ ۲۸ ژوئن (۱۹۵۶) در وین جایزه بین‌المللی صلح را دریافت کرد و پس از یک مسافرت کوتاه به چین، در اثر بیماری سرطان خون به بیمارستان «فرایبورگ» منتقل و در همان‌جا درگذشت. در ۳ نوامبر (۱۹۵۷) جنازه او را به یونان آوردند و تا مراسم خاک‌سپاری به سرد خانه‌ای که مخصوص افراد گمنام است سپردند. نیکوس کازانتزاکیس در زادگاه خود به خاک سپرده شد. سنگ نبشته قبرش چنین است:

Δεν ελπίζω τίποτε. Δεν φοβούμαι τίποτε. Είμαι λεύτερος

I hope for nothing. I fear nothing. I am free.

نه آرزوئی دارم، نه می‌ترسم. من آزادم

 

 

                                aramgah

                                    آرامگاه نیکوس کازانتزاکیس در هراکلیون  

 

 آثار نیکوس کازانتزاکیس

·                     سیر و سلوک/ ۱۹۲۳

·                     اودیسه/ ۱۹۳۸

·                     زوربای یونانی/ ۱۹۴۶

·                     قاتل برادر / برادر کشی

·                     مسیح بازمصلوب/ ۱۹۴۸

·                     مرگ و آزادی یا کاپیتان میکالیس/ ۱۹۵۰

·                     آخرین وسوسه مسیح/ ۱۹۵۱

·                     مناظر سحرآمیز یونان

·                     فرانس فن آسیزی/ ۱۹۵۶ (در ایران با نام «سرگشته راه حق» ترجمه شده است).

گزارش به خاک یونان/ ۱۹۶۱

 

 فیلم‌های سینمایی

·                     آنکه باید بمیرد (فرانسه/۱۹۵۷)، نام کتاب: رنج‌های یونانی

·                     زوربای یونانی (آمریکا/۱۹۶۴)، با شرکت آنتونی کوئین

·                     آخرین وسوسه مسیح (آمریکا/۱۹۸۸)، کارگردان: مارتین اسکورسیسی

 

          منابع

·                                 Nikos Kazantzakis Museum (el, en, fr, de)

·                                 http://de.wikipedia.org/wiki/Nikos_Kazantzakis

·                                 Bibliographisches Institut & F. A. Brockhaus AG, ۲۰۰۵

·                     مقاله ماهنامه لوموند، هشتم اوت (هفدهم مرداد)، به نقل از مقدمه کتاب «مسیح باز مصلوب»، ترجمه: محمد قاضی

 

 

پ ن : نقد اثر پس از بررسی اثر مربوطه در جلسه در وبلاگ قرار خواهد گرفت.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 15:30 توسط ... | آرشیو نظرات

 

 


عقاید یک دلقک


http://www.ketabnews.com/detail-661-fa-1.html
عقاید یک دلقک

عقاید یک دلقک [Ansichten Clowns]. رمانی از هاینریش بل (1) (1917-1985)، نویسنده آلمانی، که در 1963 منتشر شد. هانس اشنیر (2) دلقک، تنها به اتاق خود در بن (3)، پناه برده است و چند ساعت شکست‌های زندگی عاطفی و حرفه­ایش را جمع­بندی می­کند تا بعد برود مانند گدایی بر پله­های ایستگاه راه­آهن بنشیند و بازگشت ماری، زن محبوبش را که از دست داده است و هم امروز باید از سفر ماه عسل به رم بازگردد، انتظار بکشد (یا به هرحال چنین وانمود کند). کتاب تک­گویی بلندی، ساخته از «ملاحظات» (یا عقاید) آدمی سرخورده و مایه گرفته از خاطره­های شخصی است که تنها چند مکالمه تلفنی و ملاقات کوتاه پدر آن را قطع می­کند. هانس اشنیر، برخلاف اکثر شخصیتها در داستانهای کوتاهی که بول پس از جنگ نوشته است، در خانواده­ای بورژوا به دنیا آمده است. استعدادش در کار معرکه­گیری، از او (در دل جامعه‌ای مرفه) انسانی مرتد ساخته است. او به نسلی تعلق دارد که اگرچه جوانتر از آن بودند که در آخرین دسته­های هیتلری نام­نویسی کنند اما در میان شعارهای ناسیونال سوسیالیستی بزرگ شده­اند. جامعه نو مرفهی که بر ویرانه­ها بنا شده است، در چشم او به طور قطع مشکوک است؛ بدان لحاظ که دست­اندرکاران آن، که همگی کمابیش بدنام­اند، امروزه به بهای کمی برای خود وجدان راحت خریداری می­کنند: حتی مادر او رئیس «کمیته­ای برای نزدیک ساختن نژادها» است. در حال و هوای بازسازی، کاتولیسیسم به اصطلاح «ترقی­خواه» که در محاول بورژوایی بن خودنمایی می­کند، در ریاکاری عمومی سهیم است. همه ترش­رویی هانس اشنیر بر همین کاتولیسیسم متمرکز است؛ وانگهی انگیخته از دلایلی شخصی است: ماری که مدت شش سال همدم او بود، ترکش گفته است تا با یکی از همان «کاتولیکهای متجدد و سرشار از آینده»، که از دست­اندرکاران جلو صحنه است، ازدواج کند.

اشنیر مدعی است که رنگ و روغن «صادقانه» چهره معرکه­گیر را در برابر ریاکاری اجتماعی قرار می­دهد. اما، دهن­کجی دلقک، که با طرز پاسخی زیباشناختی-اخلاقی شکل می­گیرد، مضحک است. مؤخره عجیب و غریبی که طی آن هانس اشنیر ورشکستگی خود را با خوشرویی به نمایش درمی­آورد، تصویری حاکی از تسلیم و رضا از هنرمند به دست می­دهد. و آخرین کلام رمان می­گوید که، با این حال، «به آوازخواندن ادامه داد». عقاید یک دلقک به حق رمان پایان عصر آدناوئر (6) [صدر اعظم آلمان] است.

1.Heinrich Boll 2.Hans Schnier 3.Bonn 4. .Adenauer

 

http://www.aliaram.com/files/mehr-da-4.htm

 

 

 

«هاینریش بُل» به سال 1917در کلن به دنیا آمد. در 1939 اجبارا دانشگاه را نیمه کاره رها کرد و تا 1945 در جبهههای جنگ جهانی دوم جنگید. از سال 1947 با پیوستن به "گروه ادبی 47" نویسندگی را آغاز کرد و تا پایان عمرش آثار بسیاری پدید آورد. او در سال 1972 جایزه نوبل ادبیات جهان را از آن خود کرد. دلیل موفقیت بُل در اخذ جایزه نوبل را این نکته می دانند که توانست تقریبا در تمام آثار خویش عواقب روانی جنگ و نتایج نابسامان آن را در رفتار انسان ها بازنماید.

آثار اولیه او سراسر نمایش جنگ و عواقب ناخوشایند آن بودند اما به تدریج به انتقاد از آلمان جدید و ارزش های مادی گرایانه حاکم بر آن پرداخت. از جمله مضامین دیگری که در آثار او بسیار دیده میشود، انتقادش از دورویی مذهبی است. شاید بتوان گفت او به طور کلی به انتقاد از هر چیزی میپرداخت که مانع انسان بودنِ انسانها میشد. هاینریش بُل سرانجام در 16 ژانویه 1985 پس از آفرینش بیش از 30 جلد کتاب از دنیا رفت. از جمله آثار او میتوان به: «نان سالهای سپری شده» ، «حتی یک کلمه هم نگفت» ، «آبروی از دست رفته کاترینا بلوم» ، «قطار سروقت رسید» ، «خانه ‌ای بی سرپرست» ، «بازی بیلیارد در ساعت نه و نیم» ، «عقاید یک دلقک» ، «عکس دسته‌جمعی با بانو» ، «آدم کجا بودی؟» ، «محاصره‌ احتیاط آمیز، معشوقه‌ ناشمردنی» ، «پای گرانبهای من» ، «چهره‌ غمگین من» ، «بیلان، و مفقودالاثرها» اشاره کرد.

علاقه او به همنوع، وی را بر آن داشت که با طنزی ظریف و تلخ به بررسی روابط آدمها بپردازد. و این طنز در مهمترین اثر او یعنی «عقاید یک دلقک» بیشتر نمایان است.

پرسید: «راستی تو چه جور آدمی هستی؟»

گفتم : «یک دلقک، و لحظات را جمع آوری می کنم.»

...

کتاب را باز میکنیم، مقدمه کوتاهی دارد از شریف لنکرانی، مترجم کتاب، فقط دو صفحه: «سبک بُل در این کتاب حداکثر سادگی خود را به دست آورده است. انتقاد اجتماعیاش خالی از هرگونه رنگ و بوی ایدئولوژیک یا دفاع ایدئولوژیک است. این انتقاد نسبت به تمام آنچه قوه تشخیص را از انسان میگیرد، آنچه که باید طبق آن زندگی کند، آنچه که مدعی است سعادت دو جهان را نصیب انسان میکند، بدبین است. و به هیچ چیز جز انسان با ضعفها و سادگیاش اعتقاد ندارد».

برای رسیدن به چنین سبکی و آفرینش چنین فضایی باید هاینریش بُل بود با همه تجربههایش.

رمان عقاید یک دلقک در این میان یکی از قوی ترین داستان های عشقی ادبیات جدید است. دو صفحه اول کتاب را که بخوانیم  کل ماجرا را فهمیدهایم! معشوق دلقک، ماری، او را ترک کرده تا با دیگری ازدواج کند. و دلقک رنج میبرد، به شدت رنج میبرد. او عاشق ماری است! داستان را میدانیم پس چه چیزی ما را به خواندن بقیه کتاب واخواهد داشت؟ سادگی و صداقت دلقک. صداقت محضی که همیشه با خود دارد حتی وقتی که این صداقت به ضررش خواهد بود.

دلقک کاتولیک نیست، پروتستان هم همینطور، بی خدا هم نیست. گفتم: «کاتولیکها مرا عصبانی می کنند، چون مردم بیانصافی هستند.»

خندان پرسید: «پروتستانها چطور؟»

گفتم: «آنها با ور رفتن به وجدانشان آدم را ناخوش می کنند.»

در حالی که هنوز می خندید گفت: «خدانشناسان چه؟»

گفتم: «آنها آدم را به دهن دره میاندازند، چون همیشه فقط از خدا حرف می زنند.

پرسید: «خود شما چه هستید؟»

گفتم: «من یک دلقک هستم... و یک موجود کاتولیک وجود دارد که من به او شدیدا محتاجم: ماری. ولی شماها از اتفاق همین موجود را از من گرفتهاید.»

آری او فقط یک دلقک است، اما این دلقک آن قدر انسان هست که صبح زود ماری را بیدار می کرده تا مبادا به موقع به جلسات مذهبی اش نرسد.

«عقاید یک دلقک» روایت زندگی انسانی است که ساده مانده و نمیداند چرا وقتی عاشق ماری است، و ماری هم عاشق او بوده، ترکش کرده و رفته است. چرا خواهرش باید در جنگ با یهودیها بمیرد. چرا برادری که دوستش داشته حالا که کاتولیک شده حاضر به دیدن او نیست. چرا، چرا، چرا... چرا ما آدم ها به این راحتی می توانیم همدیگر را به قضاوت بنشینیم، چرا ما که حتی خودمان را به خوبی نمی شناسیم خیلی ساده درباره دیگران حکم صادر می کنیم؟

داستان کوتاه «ابدیت آمار» از نمونه کارهای شاخص نویسنده است که از چنین طنز ظریف برخوردار است.

 

http://www.ibna.ir/vdcb.fbsurhb00iupr.html     

گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، امروز 25 تیر مطابق با 16 ژوئیه، بیست و دومین سالمرگ هاینریش بل است. دوره جوانی هاینریش بل، نویسنده آلمانی و برنده جایزه نوبل ادبیات، با جنگ دوم جهانی مصادف بوده و به همین دلیل آثارش به شدت تحت تاثیر این واقعه قرار گرفته است. وی در اولین آثارش به شدت جنگ را مورد انتقاد قرار داده و سعی کرده است تجربیات تلخ دوران جنگ، یاس و نا امیدی سربازان و بدبختی مردم چه قبل و چه بعد از آن را با بیانی احساسی به تصویر بکشد. به تدریج بل در آثارش به تجزیه و تحلیل عواقب جنگ پرداخته و اغلب با دید کاملا منتقدانه به آلمان مدرن و ارزشهای مادی جامعه بعد از جنگ نگریسته است. شاهکار او «عقاید یک دلقک» که در سال 1963 میلادی، یعنی 18 سال پس از پایان جنگ جهانی دوم به رشته تحریر در آمده است، در واقع تصویری از الگوهای رایج درجامعه آلمان مدرن به دست می‌دهد که به شدت ناخوش ‌آیند و زشت نشان داده شده اند. وی در شهر کلن متولد شد و در حالی که 22 سال سن داشت، به جنگ فرا خوانده شد و تا پایان جنگ در جبهه‌ها باقی ماند. وی در سال‌های پایانی جنگ به اسارت نیر‌وهای متحد در آمد و مدتی را در اردوگاه اسیران جنگی در امریکا سپری کرد. دو سال پس از پایان جنگ، اولین داستان‌هایش را به انتشار رساند و اندکی بعد با انتشار مجموعه داستان «قطار به موقع رسید» به شهرت دست یافت. در سال 1951 یکی از جوایز معتبر ادبی آلمان را به دست آورد که اولین جایزه زندگی او بود. سال١٩٧٢ میلادی، جایزه ادبی نوبل به او اختصاص گرفت. وی پس از دریافت این جایزه، اندکی از شدت کار خود کاست و عده‌ای معتقدند قدرت نویسندگی‌اش تحلیل رفت. بل در طول عمر 69 ساله خود،‌ 15 مجموعه داستان، رمان و خاطره نویسی خلق کرد که اکثر آنها به زبان فارسی ترجمه شده‌اند. وی در سال 1985، درگذشت و در زادگاه خود، شهر کلن، به خاک سپرده شد

داستان مرگ رستم

داستان مرگ رستم
گروه: شاهنامه

کنون کشتن رستم آریم پیش
ز دفتر همیدون بگفتار خویش

فردوسی گوید در شهر مرو پیری دانا بود به نام آزاد سرو که نزد احمد سهل زندگی می کرد. او از کارنامه های خسروان فراوان داشت. با تن و پیکری پهلوانی، دلی پر ز دانش و سری پر سخن. هر زمان که سخن می گفت پر بود از داستان های کهن.
نژادش به سام نریمان کشیده می شد و از رزم های رستم داستان ها به یاد داشت و آنچه که می گویم شنیده از آزاد سرو است. اگر عمری باشد و این نامه را به پایان آورم شاهکاری ماندنی به نام من در جهان باقی خواهد بود. اما چه توان کرد.
دو گوش و دو پای من آهو گرفت بیمار شده ام دو گوشم سنگین شده و دو پای من از درد طاقت رفتنش کم گردیده و تهی دستی و پیری هم زمان بیشتر نیرو می گیرد، و من ضعیف می شوم. نمی دانم از که شکایت کنم، بنالم ز بخت بد و سال سخت. باشد که سلطان محمود مرا در این کار بزرگ یاری کند.
ای فرزند! باز می گردیم بدنبال سخن و آنچه را که دانای طوس از زبان آزاد سرو در شاهنامه آورده است.
آزاد سرو گفت: در مشکوی زال بنده ای بود هنرمند، نوازنده رود و سراینده سرود. آن کنیزک روزی پسری آورد چون ماه درخشان، به بالای سام سوار. خبر به زال دادند شاد شد. ستاره شناسان و دانشمندان را از کشمیر و کابل خواست.
بزرگان آتش پرست و آگاهان یزدان پرست، دانایان زیج رومی که نزد زال جمع شدند و تمامشان ستاره کودک را و آنچه را که بر او می گذرد مورد توجه قرار دادند. اما اختران چنین گفتند که آینده آن پسر تباه است. رویدادی بس شگفت در زندگی آن پسر رخ می داد.
ستاره شناسان همه به یکدیگر نگریستند و بدستان گفتند:«ستاره کودک را نظاره کردیم راستی آنکه آسمان به این کودک مرحمتی ندارد. زمانی که او به مردی برسد و پهلوانی آغاز کند خاندان سام نیرم را تباه خواهد کرد و خاندان تو را به رنج خواهد آورد، همه سیستان از او پر خروش می شود. شهر ایران از آنچه که این کودک می کند بر هم خواهد ریخت و روز مردم از او تلخ خواهد شد و پس از آن اندکی دیگر در جهان خواهد بود.» دستان غمگین شد، خدا را نیایش کرد و گفت:
«پروردگارا به هر کار پشت و پناهم توئی، برای این کودک بجز کام و آرام و خوبی مباد!» ورا نام کردش سپهبد شغاد. چون دوران کودکی اش بسر رسید و جوان شد، شغاد را، بر شاه کابل فرستاد. دیری نگذشت که او سواری دلاور شد، به گرز و کمان و کمند.
شاه کابل، به گیتی بدیدار او شاد بود. پس دختر خود را به او داد تا فرزندی اصیل بوجود آید. بودن شغاد نزد شاه کابل این وسوسه را دامن زد که چرا هر سال یک چرم گاو، زر به رستم باژ دهند. بخصوص حالا که شغاد داماد شاه کابل است، باید فکری کرد روزی شغاد در نهان با شاه کابل گفت:«رستم از اینکه من داماد تو هستم شرم ندارد، و از تو باژ طلب می کند؟ اکنون بیا با هم بسازیم و او را بدام آوریم و تمام جهان را از خونریزی بر او آسوده کنیم!» هر دو با هم توافق کردند و به آنجا رسیدند که نام رستم را از جهان گم کرده و اشک بر دیده دستان آورند.
شبی تا صبح نخفتند و اندیشه کردند که با رستم چه باید کرد. شغاد به شاه کابل گفت:«راه آن است که مهمانی بزرگی برپا کنیم، به هنگام می خوردن تو من را از خود بران، سخن سرد و دشنام بد بگوی، من از تو قهر کرده سوی زابل می روم و در آنجا از تو شکایت می کنم. هم نزد رستم و هم نزد دستان. آن چنان که رستم برای تلافی و حفظ من بسوی تو بیاید. در این مدت شکار گاهی را انتخاب کن و در راه آن چندین چاه به بزرگی که رستم و رخش در آن بیفتند بکن، در ته چاه نیزه های بلندی را بنشان و بر آن خنجر و دشنه ببند، تعداد چاه ها را هر چه بیشتر کنی بهتر است.

اگر ده کنی چاه بهتر ز پنج
چو خواهی که آسوده گردی ز رنج

چنانکه گفتم در بن هر چاه نیزه و خنجر فراوان بنشان و سر چاه را سخت بپوشان و این داستان را حتی به باد هم نگو که حتی باد هم راز ما را بجایی دیگر خواهد برد.»
شاه کابل به گفتار آن بی خرد گوش کرد، جشنی بر پا کرد و چون نان خوردند، می و رود و رامشگران خواستند و شغاد خود را به مستی زد و به شاه کابل گفت:«من از همه شماها بالاترم، زیرا برادری چون رستم دارم، کدامتان چنین نژادی دارید؟»

شاه کابل خود را به آشفتگی زد و گفت:«ای شغاد تو از نژاد سام نیرم نیستی، تو نزد رستم و سام از نوکری پست تر و کوچکتر هستی.» چنانکه قرار بود سخنشان در این زمینه بالا گرفت. عاقبت شغاد پای بر اسب کرد و روانه زابل شد.
شغاد چون به زابل رسید بدیدار زال رفت، پدر شادمان شد، نوازش کرد و در پی آن شغاد نزد رستم رفت. رستم از دیدار او شاد شد، او را در بر گرفت و پرسید:«چگونه است کار تو با کابلی- چه گوید وی از رستم زابلی؟»
شغاد گفت:«از او سخن مگو! قبل از این به من نیکویی می کرد. اما اکنون چون می می خورد مرا کوچک می کند و می گوید، تا کی باید به رستم باژ داد؟ و به من گفت تو فرزند زال نیستی، اگر هم باشی خود زال چه ارزشی دارد که تو داشته باشی؟ دل من از آن سخنان گرفت و از کابل شبانه بیرون آمده و خود را به زال رساندم.»
رستم در خشم شد و گفت:«از او و کشورش اندیشه مکن! برای همین سخن که گفته است جانش را خواهم گرفت و تو را شادمان بر تخت شاهی کابل می نشانم، اینک چند روز بمان تا با هم رفته و شاه کابل را بر سر جای خودش بنشانیم!»
رستم فرمان داد سپاهی شایسته آماده کنند تا به جنگ شاه کابل برود و شغاد را پادشاه آن سرزمین نماید. چون کار لشکر آماده شد، شغاد نزد رستم رفت و گفت:«ای برادر! شاه کابل ارزش جنگیدن ندارد، اگر نام تو بر نویسم بر آب- به کابل نیابد کس آرام و خواب. گمان می کنم از آنچه با من کرده پشیمان شده است و اینک می کوشد تا به نوعی با من آشتی کند و کسانی را نیز برای این کار فرستاده است.» رستم گفت: «اینک که چنین است به کابل نمی روم. زواره با صد سوار و صد پیاده کافی خواهد بود.»
اما بشنو از شاه کابل! فردای آن شب که شغاد روانه زابل شد، گروهی چاه کن گزیده کرد، به شکار گاه رفت و فرمان داد تا در راه آن، چاه های فراوان کندند. چون آماده شد، فرمان داد نیزه و شمشیر و دشنه و خنجر در آنها نصب کردند و سر چاه ها را چنان بستند که انسان و حیوان آن را تشخیص نمی داد.
از آن سو رستم بر رخش نشست و روانه راه شد. شغاد فرستاده ای را برگزید و برای شاه کابل پیغام داد:«اینک جهان پهلوان بدون سپاه به همراه من روانه کابل است. تو استقبال کن و از گفتار خودت عذر خواهی بنما!» شاه کابل از شهر بیرون آمد و چون رستم را دید از اسب پیاده شد، تاج از سر برداشت، کفش از پای در آورد، دو دست بر سر نهاد، در برابر رستم به خاک افتاد و گفت:«هر چه گفته ام از مستی بوده، سزد گر ببخشی گناه مرا- کنی تازه آیین و راه مرا. ای جهان پهلوان تا مرا نبخشی بر اسب نخواهم نشست.»
شاه کابل همچنان با پای برهنه جلوی رستم حرکت می کرد تا دل رستم آرام شد و گناه او را بخشید. فرمان داد تا کلاه بر سر نهاده، کفش پوشیده، بر اسب نشسته و همراه او روانه راه شود. نزدیک شهر کابل باغی بود بسیار زیبا، زمینی سر سبز با چشمه و جویبار، چون به آنجا رسیدند، شاه کابل جشنی آراسته بود. به هنگام جشن، شاه کابل به رستم گفت:«در نزدیکی اینجا میان کوه و دشت شکار گاهی هست بی نظیر. همه دشت پر است از آهو و گور و حیف است حال که تا آنجا آمده ای شکار نکرده بروی.»
ای فرزند! چون زمان کاری باشد آن کار خواهد شد.
چنین راز دارد جهان جهان
نخواهد گشادن بما بر نهان

بفرمود تا رخش را زین کنند
همه دشت پر باز و شاهین کنند

رستم تیر و کمان بر گرفت و با شغاد و زواره روانه شکارگاه شد. چون به شکارگاه رسیدند، سپاهیانی که همراه رستم بودند هر یک بسوئی پراکنده شدند. شغاد نیز از ایشان جدا شد، اما زواره و تهمتن بر همان راه رفتند که در آن چاه بود. رخش به کنار یکی از چاه ها رسید، حیوان بوی خاک تازه را حس کرد. تن خود را جمع کرد. رستم هی بر آن زد، رخش از جا جست اما از بوی خاک تازه ترسید و میان دو چاه رسید اما نمی خواست پیش برود. رستم به خشم آمد و تازیانه به رخش زد که هرگز چنان نکرده بود. رخش میان دو چاه مانده بود و خود عقب راه گریز می گشت. چون رستم بر او تازیانه زد، برای جستن بر دو پای فشار آورد، دو پایش فرو شد به یک چاهسار.
رخش و رستم در چاهی که پر از شمشیر و تیغ تیز بود در غلطیدند. و رخش که خود پهلوان بود، پهلویش دریده شد و تهمتن نیز بر تیغ و خنجرها فرو افتاد و در دم بدانست که شغاد چگونه در راهش چاه کنده است. رستم به نیروی مردی و غیرت پهلوانی تن خویش را به کنار چاه رسانید و با خستگی چشمهایش را گشود که چشمش بر صورت شغاد افتاد.

بدانست کان چاره و راه اوست
شغاد فریبنده بدخواه اوست

بدو گفت، ای مرد بدبخت شوم
ز کار تو ویران شد آباد بوم

از آنچه کردی پشیمان خواهی شد و دنیا بزودی تو را پاسخ خواهد داد.» شغاد فریاد کرد:«همان جهان که گفتی امروز پاسخ تو را داد. تا به کی می خواستی خون بریزی و سرزمین مردم را از هر سو تاراج کنی و به هر ملت هجوم بری؟ اکنون دوران تو بسر آمد و در دام افتادی!» در سخن بودند که شاه کابل از راه رسید. رستم را زخمی دید و تمام زخم ها نابسته و خون فشان. رو به رستم کرد و گفت:«در این دشت چه اتفاقی افتاده است؟ صبر کن بزودی می روم تا پزشکی برای مداوای تو بیاورم. او زخم های تو را مرهم خواهد نهاد» و شروع کرد به اشک ریختن. رستم گفت:«ای مرد بد گوهر! روزگار پزشک برای من دیگر سر آمده و تو هم بسر خواهد آمد و هیچ کسی زنده بر آسمان گذر نخواهد کرد، مردان و بزرگان برفتند و ما چو شیر ژیان بر گذرمانده ایم.
چون من در گذشتم به اندک جان تو هم گرفت خواهد شد. فرامرز فرزند من کین مرا خواهد خواست.» سپس به شغاد گفت:«اکنون که در آستان مرگ هستم کمان مرا برگیر، تیری بزه کن و با دو تیر دیگر به من بده تا اگر مدتی زنده بمانم و شیری از اینجا گذر کند مرا ندرد و بتوانم از خود دفاع کنم.» شغاد کمان را برگرفت و تیر را بر آن نهاد و با خنده آن را پیش تهمتن نهاد و ز مرگ برادر همی بود شاد.
تهمتن با سختی کمان را به دست گرفت. شغاد چون حالت رستم را دید، ز تیرش بترسید سخت. و در هر سو عقب سنگری می گشت تا خود را حفظ کند. فقط درخت چنار بزرگی نزدیک او بود که به علت عمر دراز، میانش تهی شده، اما شاخ و برگش بر جای بود. شغاد خود را پشت آن رسانیده و پنهان شد. رستم چون چنان دید، کمان را گوش تا گوش کشیده، خدا را یاد کرد و درخت و برادر بهم بر بدوخت- شغاد از پس زخم او آه کرد- تهمتن بر او درد کوتاه کرد.
رستم سر بر آسمان کرد و گفت:«یزدان را سپاس که از کودکی تا کنون همواره یزدان شناس بوده ام و اکنون که جانم بلب رسیده نیز، پروردگار امکان داد تا کین خود را بستانم.
پروردگارا:

مرا زور دادی که از مرگ پیش
از این بی وفا بستدم کین خویش
گناهم بیامرز و پوزش پذیر
که هستی تو بخشنده دستگیر

راه تو و راه پیامبران تو را پذیرفتم. چون تا دم مرگ آئین پاک خدائی را با خود دارم، روانم کنون گر بر آید چه باک. بهشت را نصیب من کن و آشکار و نهان مرا ببخش که بسوی تو می آیم!»
بگفت این و جانش بر آمد ز تن.

و چنین بود مرگ جهان پهلوان، تهمتن رستم دستان، پهلوان بزرگ آریایی که افسانه های او و مردی و پهلوانیش در هر جا که آریایی ها رفته اند، اثری از آن برجاست. بروایت یک نوشته فردوسی رستم صد و هفت سال در جهان زیست.

یک آب (یکاب) از پس دشمن بدسگال
به از عمر بگذشته صد هفت سال

که در نوشته دیگر چنین آمده است.

دمی آب خوردن پس از بدسگال
به از عمر هفتاد و هشتاد سال