هارولد پینترhttp://javadeatefeh.blogfa.com/post-223.aspx
http://shenakhtdardha.blogfa.com/
ح- باور به اوهام و خرافات و رمز و اسطرلاب و اختر بینی و اعتقاد به قضا و قدر در ذهنبت بزرگان بخصوص فرمانده سپاه مشکلی دیگر بود .
در این زمان اوضاع کواکب به باور ایرانیان و در طالع بینی باستان نحس و بد شگون بوده . چندان که بزرگان ایران را برآشفته و نگران کرده بود .
رستم فرخ زاد پهلوان نامی ایران نیز شکست را از قبل باورداشته . این روحیه باختگی فرماندهان سپاه عامل مهمی در شکست قادسیه به شمار می آید . چنانکه شاهنامه می گوید .
بیاورد صلاب و اختر گرفت
ز روز بلا دست بر سر گرفت
یکی نامه سوی برادر به درد
نبشت و سخنها همه یاد کرد
در این نامه که رستم خطاب به برادرش نوشته از سرنوشت ساسانیان و شکست آتی سخن میگوید :
ز بهرام و زهره است ما را گزند
نشاید گذشتن ز چرخ بلند
همان تیر و کیوان برابر شده است
عطارد به برج دو پیکر شده است
در همین روزها یک پدیده ماه گرفتگی هم رخ می دهد . که حادثه زمینی و آسمانی را بهم گره می زند و بر تشویش و نگرانی می افزاید .
می بینیم در خلق این تراژدی همه عوامل دست به دست هم داده . و همه احتمالات درجهت مساعد شکل گرفتند تا شکست ایران را تضمین نمایند .
بنابراین ایرانیان در حالی به جنگ قادسیه می رفتند که نه در آسمان و نه در زمین بخت و اقبال یارشان نبوده و روحیه مناسبی نداشته اند .
گویا تقدیر چنین بود که ملتی بزرگ متمدن و بافرهنگ زیر سلطه مشتی عرب بیابان گرد قرار گیرد . آزادگان به اسارت درآیند و برده قوم غارتگر شوند .
خ- روح مساوات طلبی در اسلام . ساده زیستن و فروتنی سران عرب . و رابطه صمیمانه آنان با مردم عادی در مقایسه با زندگی پرزرق و برق شاه و اشراف زادگان ایران و فخر فروشی آنان . می توانست برای ایرانیان عامل تردید باشد . در پیروی از دربار ساسانی یا تمکین به فرهنگ اسلامی .
معذالک این احتمال وجود دارد. که عده ای ساده دل را فریفته و اغوا کرده باشد . تا به آئین خود پشت پا زنند و برای بیگانه جاسوسی و یا به میهن خود خیانت کرده باشند .
فریب خوردن ایرانیان از این جهت است که شعار برادری و برابری تازیان هیچ گاه شامل دیگر ملتها نشد . و تعبیر شعار اشدا علی الکفار و روحما بینهم . این بود که ملت عجم بکارد و درود کند و به تازیان تقدیم کند . مضاف بر اینکه کنیز و غلام نیز برای اعراب بفرستد.
قرنها طول کشید تا ایرانیان بفهمند برابری و برادری شامل آنان نمی شود . و به اصطلاح هرگز دایه مهربان تر از مادر نخواهد شد . که همان شاهان باستان صد بار مهربان تر از خلفای اسلامی بوده اند .
در عین حال این فرضیه که ایرانیان خود از اسلام استقبال کرده اند . نمی تواند درست باشد . چرا که این سرزمین وسیع به یکباره در حاکمیت اعراب در نیآمد بلکه به تدریج و به سختی صورت گرفت .
ایرانیان گام به گام و شهر به شهر درمقابل اعراب ایستادند و جنگیدند . تازیان را بسیار کشتند و کشته بسیار دادند . گاه شکست می خوردند و گاه پیروز می شدند .
حتی در بعضی مناطق مثل سیستان پس از مسلمان شدن اجباری چندی نمی گذشت که بر والی عرب می شوریدند . او را از شهر بیرون می راندند . و دوباره به دین ابا و اجدادی خود باز می گشتند.
خواستن موبد شهرو را و عهد بستن شهرو با موبد
شاه موبد شهرو را نزد خود می خواند و بر جای بلند نشاند یک دسته گل صد برگ هم رنگ رخ اش به او داد.
به تنهایی مر و را پیش خود خواند/ به سان ماه نو بر گاه بنشاند
به رنگ روی آن حور پری زاد /گل صد برگ یک دسته بدو داد
به ناز و خنده و بازی و خوشی/ به دو گفت ای همه خوبی و کشی
به گیتی کام راندن با تو نیکوست / تو بایی در برم یا جفت یا دوست
که من دارم تو را با جان برابر/ کنم در دست تو شاهی سراسر
همیشه پیش تو باشم به فرمان/چو پیش من بفرمانست گیهان
تو را از هر چه دارم بر گزینم/ به چشم دوستی جز تو نبینم
به کام زیم با تو همه سال / ببخشایم به تو سیم و زر و مال
تن و جان در رهت قربان کنم من/هر آن چیزی که گویی آن کنم من
اگر با روی تو باشم شب و روز / شب من روز باشد روز نوروز
شهرو چون این را از بان شاه موبد شنید با ناز و نیکویی پاسخ داد چرا به او که شوی دارد افسوس دارد؟ او دارای فرزندانی از شوی خود است که همه گرد و سالار و هنرمند هستند که بهترین آنها "ویرو" است که هم آزاده است و هم اینکه همانند پیل زورمند است.و سپس از جوانی خود می گوید:
ندیدی تو مرا روز جوانی/ میان ناز و کام و شادمانی
بسا رویا که از من رفت آبش/بسا چشما که از من رفت خوابش
اگر بگذشتمی یک روز در کوی/بودی آن کوی تا سالی سمن بوی
جمالم خسروان را بنده کردی/ نسمیم مردگان را زنده کردی
و از حال اکنون اش می گوید رخ اش زرد شده و بوی کافور می دهد و قد دو تا شده اش می گوید:
زمانه زرد گل بر روی من ریخت / همان مشک ام به کافور اندر آمیخت
ز رویم آب خوبی را جدا کرد/ بلورین سرو قدم را دوتا کرد
و سخن شهرو با این دو بیت استادانه به پایان می رسد که می گوید اگر برای پیری چو من جوانی کردن ناشایست است و این کار من موجب خواهد شد به چشم تو هم خوار شوم:
هر آن پیری که برنایی نماید/ جهانش ننگ ورسوایی فزاید
چو کاری بینی از من ناسزاوار/ به زشتی هم شوم به چشم تو خوار
.