داستان را با آوای گرانسنگ فرشته از اینجا بشنوید
3233 | چو بر ساخت کار، اندر آمد به اسپ | چو گُردى به کردار آذرگشسپ. |
بیامد گُرازان به درگاه سام؛ | نه آواز داد و نه بر گفت نام. | |
3235 | به کار آگهان گفت تا ناگهان، | بگویند با سرفراز ِجهان، |
که:« آمد فرستادۀ کابلى | به نزد سپهبد یل ِ زابلى. | |
ز مهراب ِگُرد آوریده پیام، | به نزد ِسپهبد، جهانگیر سام.» | |
بیامد بر ِسام ِ یل پرده دار؛ | بگفت و بفرمود تا داد بار. | |
فرود آمد از اسپ سیندخت و رفت؛ | به پیش سپهبَد خرامید، تفت. | |
3240 | زمین را ببوسید و کرد آفرین | اَبَر شاه و بر پهلوانِ زمین. |
نثار و پرستنده و اسپ و پیل، | رده بر کشیده ز در، تا دو میل؛ | |
یکایک همه پیش ِ سام آورید؛ | سر ِپهلوان خیره شد کان بدید. | |
پر اندیشه بنشست بر سانِ مست؛ | به کَش کرده دست و سر افگنده، پست؛ | |
که: جایی کجا مایه چندین بُوَد، | فرستادن ِزن چه آیین بود؟! | |
3245 | گر این خواسته زو پذیرم همه، | ز من گردد آشفته شاهِ رمه؛ |
و گر باز گردانم از پیش، زال | بر آرد به کردار ِ سیمرغ، یال. | |
بر آورد سر؛ گفت:« کاین خواسته، | غلامان و پیلان آراسته، | |
شوید و به گنجورِ دستان دهید؛ | به نام ِ مَه ِ کابلستان دهید. | |
پریروى سیندخت، بر پیش ِ سام، | زبان کرد گویا و دل شادکام. | |
3250 | سه بت روى با او به یک جا بُدند؛ | سمن پیکر و سرو بالا بُدند. |
گرفته یکى جام هر یک، ز زر؛ | پر از سرخ یاقوت ودرٌ و گهر. | |
به پیش ِ سپهبَد فرو ریختند؛ | همه یک به دیگر بر آمیختند. | |
چو با پهلوان کار بر ساختند، | ز بیگانه خانه بپرداختند، | |
چنین گفت سیندخت با پهلوان، | که:« با راى تو پیر گردد جوان؛ | |
3255 | بزرگان ز تو دانش آموختند؛ | به تو، تیره گیتی بیفروختند. |
به مهر تو، شد بسته دست ِبدى؛ | به گرزت، گشاده ره ِایزدى. | |
گنهکار اگر بود، مهراب بود؛ | ز خون دلش، مژٌه پر آب بود. | |
سر ِبیگناهان کابل چه کرد، | کجا اندر آورد باید به گرد؟! | |
همه شهر زنده براى ِتواند؛ | پرستندۀ خاک ِ پاى ِ تواند. | |
3260 | از آن ترس کو هوش و زور آفرید؛ | درخشنده ناهید و هور آفرید. |
نیاید چنین کارش از تو پسند؛ | میان را به خون ِ برهمن مبند!» | |
بدو سام یل گفت:« با من بگوى، | هر آنچِت بپرسم، بهانه مجوى! | |
تو مهراب را کِهترى گر هَمال؟ | مر آن دخت او را کجا دید زال؟ | |
به روى و به موى و به خوى و خرد، | به من گوى تا با که اندر خورَد؟ | |
3265 | ز بالا و دیدار و فرهنگ اوى | بر آن سان که دیدى، یکایک بگوى.» |
بدو گفت سیندخت:« کاى پهلوان! | سر ِ پهلوانان و پشت ِ گوان! | |
یکى سخت پیمانت خواهم نخست؛ | که لرزان شود ز او بر و بوم و رُست؛ | |
که: از تو نیاید به جانم گزند؛ | نه آن کس که بر من بُوَد ارجمند. | |
مرا کاخ و ایوان آباد هست | همان گنج و خویشان و بنیاد هست. | |
3270 | چو ایمن شوم هر چه گفتی: بگوى، | بگویم؛ بجویم بدین آبِ روى. |
نهفته همه گنج کابلسِتان، | بکوشم؛ رسانم به زابلسِتان.» | |
گرفت آن زمان سام دستش بدست؛ | و را نیک بنواخت و پیمان ببست. | |
چو بشنید سیندخت سوگندِ اوی؛ | همان راست گفتار و پیوندِ اوی، | |
زمین را ببوسید و بر پاى خاست؛ | بگفت آنچه اندر نِهان بود، راست؛ | |
3275 | که:« من خویش ِ ضحٌاکم، اى پهلوان! | زنِ گُرد مهرابِ روشن روان. |
همان مام ِ رودابۀ ماهروى؛ | که دستان همى جان فشانَد بر اوى. | |
همه دودمان پیش ِ یزدان پاک، | شب تیره تا بر کشد روز چاک، | |
همى، بر تو بر، خواندیم آفرین؛ | همان بر جهاندار شاه ِزمین. | |
کنون آمدم ،تا هواى تو چیست؛ | ز کابل تو را دشمن و دوست کیست. | |
3280 | اگر ما گنهکار و بد گوهریم، | بدین پادشاهى نه اندر خوریم، |
من اینک به پیش ِتوام، مستمند؛ | بکُش کُشتنى،بستنی را ببند. | |
دل بىگناهان کابل مسوز! | کز آن تیرگی اندر آید به روز.» | |
سخنها چو بشنید از او پهلوان، | زنى دید با راى و روشن روان. | |
به رخ، چون بهار و به بالا، چو سرو؛ | میانش چو غَرو و به رفتن، تذرو. | |
3285 | چنین داد پاسخ که:« پیمان من | درست است، اگر بگسلد جان من. |
تو با کابل و هر که پیوندِ تست | بمانید، شادان دل و تن درست. | |
بدین نیز همداستانم که زال | به گیتى، چو رودابه خواهد هَمال. | |
شما گر چه از گوهری دیگرید، | همان تاج و اورنگ را در خورید. | |
چنین است گیتى و ز این ننگ نیست؛ | اَبا کردگار جهان جنگ نیست. | |
3290 | یکى بر فراز و یکى با نشیب | یکى با فزونى، یکى با نِهیب. |
یکى از فزایش دل آراسته؛ | ز کمّى، دل ِدیگرى کاسته. | |
یکى نامه، با لابه دردمند، | نبشتم به نزدیکِ شاهِ بلند. | |
به نزدِ منوچهر شد زالِ زر؛ | چنان شد که گفتى بر آورد پر. | |
به زین اندر آمد که زین را ندید؛ | همان نعل اسپش زمین را ندید. | |
3295 | بدین، زال را شاه پاسخ دهد | چو خندان شود، راىِ فرّخ نِهد؛ |
که پروردۀ مرغ بیدل شده است؛ | از آب مژه، پاى در گِل شده است. | |
عروس ار به مهر اندرون همچو اوست، | سَزد گر بر آیند هر دو ز پوست. | |
یکى روىِ آن بچّۀ اژدها، | مرا نیز بنماى و بستان بها.» | |
بدو گفت سیندخت:«اگر پهلوان | کند بنده را شاد و روشن روان، | |
32300 | چماند به کاخ من اندر سمند، | سرم بر شود بآسمان بلند. |
به کابل چُنو شهریار آوریم، | همه پیش ِاو جان نثار آوریم.» | |
لب سام، سیندخت پر خنده دید؛ | همه بیخ ِکین از دلش کنده دید. | |
نوندى دلاور، به کردار ِباد، | برافگند و مهراب را مژده داد: | |
«کز اندیشۀ بد مکن یاد هیچ! | دلت شاد کن، کار ِمهمان بسیچ. | |
3305 | من اینک پس ِنامه اندر دمان، | بیایم؛ نجویم به ره بر زمان.» |
دوم روز چون چشمۀ آفتاب | بجنبید و بیدار شد سر ز خواب، | |
گرانمایه سیندخت بنهاد روى، | به درگاه سالار ِدیهیم جوى. | |
رُوارَو بر آمد ز درگاهِ سام؛ | مِهِ بانوان خواندندش به نام. | |
بیامد بر ِسام و بُردش نماز؛ | سخن گفت با او زمانى دراز، | |
3310 | به دستورىِ بازگشتن به جاى؛ | شدن شادمان پیشِ کابل خداى؛ |
دگر ساختن کار مهمان نو؛ | نِمودن به داماد پیمان نو. | |
و را سام یل گفت :«بر گرد و رَو؛ | بگوی آنچه دیدى به مهرابِ گَو. | |
سزاوار او خلعت آراستند؛ | ز گنج آنچه پر مایهتر خواستند. | |
به کابل دگر سام را هر چه بود، | ز کاخ و ز باغ و ز کِشت و درود، | |
3315 | دگر چارپایان ِدوشیدنى، | ز گستردنى هم ز پوشیدنى، |
به سیندخت بخشید و دستش به دست، | گرفت و یکى سخت پیمان ببست. | |
پذیرفت مر دخت او زال را، | خداوند شمشیر و گوپال را. | |
سر افراز گُردى و مردى دویست، | بدو داد و گفتش که:«اکنون مایست! | |
به کابل بباش و به شادى بمان؛ | از این پس، مترس از بدِ بدگمان! | |
3320 | شکفته شد آن روى پژمرده ماه؛ | به نیک اخترى، بر گرفتند راه. |
داستان را از اینجا بشنوید
خشم گرفتن مهراب بر سیندخت
3197 | چو در کابُل این داستان فاش گشت، | سرِ مرزبان پُر ز پرخاش گشت. |
بر آشفت و سیندخت را، پیش خواند؛ | همه خشم ِرودابه، بر وِى براند. | |
بدو گفت:«کاکنون جز این راى نیست، | که با شاه گیتى، مرا پاى نیست.- | |
3200 | که آرمت با دُخت ناپاک تن؛ | کُشم زارتِان بر سر انجمن؛ |
مگر شاه ایران از این خشم و کین، | بر آساید و رام گردد زمین.» | |
چو بشنید سیندخت، بنشست پَست؛ | دل چاره جوى اندر اندیشه بَست. | |
وز آن پس دوان، دست کرده به کَش، | بیامد بر ِشاه خورشید فَش. | |
بدو گفت:«بشنو ز من یک سَخُن؛ | چو دیگر یکى کامَت آید بکن: | |
3205 | تو را خواسته گر ز بهَر تن است، | ببخش و بِدان کاین شب، آبستن است. |
اگر چند باشد شبِ دیر یاز، | بر او تیرگى هم نماند دراز. | |
شود روز چون چشمه رخشان شود؛ | زمین چون نگینِ بدخشان شود.» | |
بدو گفت مهراب:« کز باستان، | مَزن در میان یلان داستان! | |
بگو آنچه دانىّ و جان را بکوش؛ | و گر چادر خون، به تن بر، بپوش.» | |
3210 | بدو گفت سیندخت:«کاى سرفراز! | بود کت به خونم نیاید نیاز. |
مرا رفت باید همی پیش سام؛ | کشیدم مَر این تیغ را از نیام. | |
ز من جان و رنج و ز تو خواسته؛ | سپردن به من گنجِ آراسته.» | |
بدو گفت مهراب :«کاینَت کلید! | غم گنج هرگز نباید کشید. | |
پرستنده و اسپ و تخت و کلاه، | بیاراى و با خویشتن بر به راه. | |
3215 | مگر شهرِ کابل نسوزد به ما! | چو پژمرده شد، بر فروزد به ما!» |
چنین گفت سیندخت:«کاى نامدار! | به جاى روان، خواسته خوار دار. | |
نباید که چون من شوم چاره جوى، | تو رودابه را سختى آرى به روى. | |
مرا در جهان اندُهِ جان اوست؛ | کنون با توام روز پیمانِ اوست.» | |
یکى سخت پیمان ستَد زو نخست؛ | پس آنگه، به مردى، رهِ چاره جُست. | |
3220 | بیاراست تن را به دیبا و زر؛ | به درّ و به یاقوت پر مایه، سر؛ |
پس از گنج مهراب بهرِ ِنثار، | برون کرد دینار چون سى هزار، | |
ده اسپ گرانمایه با سازِِ زر، | پرستنده پنجَه به زرّین کمر، | |
به سیمین سِتام آوریدند سى، | ز اسپانِ تازىّ و از پارسى. | |
ابا طوق زرّین پرستنده شَست، | یکى جام زر هر یکى را به دست؛ | |
3225 | پر از مشک و کافور و یاقوت و زر؛ | یکی پر ز گوهر، یکی پر شکر. |
چهل تخت دیباىِ پیکر بزر؛ | طرازش همه گونه گونه گهر. | |
به زرین و سیمین دو صد تیغ هند؛ | چو زو سى به زهر آب داده پرند. | |
صد اشتر همه ماده و سرخ موى؛ | صد استر، همه بارکش، راهجوى. | |
یکى تاج، پر گوهر ِشاهوار؛ | ابا یاره و طوق و با گوشوار. | |
3230 | به سان سپهرى یکى تختِ زر؛ | نشانده در او چند گونه گهر. |
به رَش، خسروى، بیست پهناى او؛ | چو سیصد فزون بود بالاى او. | |
و ز آن ژنده پیلانِ هندى چهار؛ | همه جامه و فرش کردند بار. | |
داستان را از اینجا بشنوید

رفتن زال به رسولی نزد منوچهر
3122 | نویسنده را پیش بنشاندند؛ | ز هر در سخنها همى راندند: |
سر ِنامه کرد آفرینِ خداى؛ | کجا هست و باشد همیشه به جاى. | |
ازوی است نیک و بد و هست و نیست؛ | همه بندگانیم و ایزد یکی است. | |
3125 | هر آن چیز کو ساخت اندر بُوِش، | بر آن است چرخِ روان را روش. |
خداوندِ کیوان و خورشید و ماه؛ | وز او، آفرین بر منوچهر شاه! | |
به رزم اندرون، زهرِ تریاک سوز؛ | به بزم اندرون، ماهِ گیتى فروز. | |
گراینده گرز و گشاینده شهر؛ | ز شادى، به هر کس رساننده بهر. | |
کشندۀ درفش و فریدون بجنگ؛ | کُشنده سر افراز جنگى پلنگ. | |
3130 | ز بادِ دَبوس تو کوه بلند | شود خاکِ نعلِ سر افشان سمند. |
همان از دل پاک و پاکیزه کیش؛ | به آبشخور آرى همى گرگ و میش. | |
یکى بندهام من، رسیده به جاى؛ | به مردى، به شست اندر آورده پاى. | |
همى گَردِ کافور گیرد سرم؛ | چنین کرد خورشید و ماه افسرم. | |
ببستم میان را یکى، بندهوار؛ | اَبا جادوان ساختم کارزار. | |
3135 | عنان پیچ و اسپ افگن و گرزدار، | چو من کس ندیدى به گیتى سوار. |
بشد آبِ گُردانِ مازندران؛ | چو من دست بردم به گرز گران. | |
ز من گر نبودى به گیتى نشان؛ | بر آورده گردن ز گردن کشان، | |
چنان اژدها کو ز رود کَشَف؛ | برون آمد و کرد گیتى چو کف، | |
زمین، شهر تا شهر، پهناى او؛ | همان کوه تا کوه بالاى او؛ | |
3140 | جهان را از او بود دل پر هراس؛ | همى داشتندى شب و روز پاس؛ |
هوا پاک دیدم ز پرّندگان؛ | همان روىّ گیتى ز درّندگان؛ | |
ز تفَّش همى پرّ کرگس بسوخت؛ | زمین زیر ِ زهرش همى برفروخت؛ | |
نهنگِ دُژَم بر کشیدى از آب؛ | همان از هوا تیز پرّان عقاب. | |
زمین گشت بىمردم و چارپاى؛ | جهانی مر او را سپردند جاى؛ | |
3145 | چو دیدم که اندر جهان کس نبود؛ | که با او همى دست یارَست سود، |
میان را ببستم به نام بلند؛ | نشستم بر آن پیل پیکر سمند. | |
به زین اندرون گرزۀ گاوسر؛ | به بازو، کمان و به گردن، سپر؛ | |
برفتم به سانِ نهنگِ دُژم؛ | مرا تیز چنگ و ورا تیز دم. | |
مرا کرد پَدرود هر کو شنید؛ | که بر اَژدها گرز خواهم کشید. | |
3150 | رسیدمش؛دیدم چو کوه بلند؛ | کَشان موىِ سر بر زمین، چون کمند. |
زبانش به سان درختى سیاه؛ | ز فر باز کرده؛ فگنده به راه. | |
چو دو آبگیرش پر از خون دو چشم؛ | مرا دید غرّید و آمد به خشم. | |
گُمانى چنان بردم، اى شهریار! | که دارد مگر آتش اندر کنار. | |
جهان پیشِ چشمم چو دریا نمود؛ | به ابرِ سیه بر شده تیره دود. | |
3155 | ز بانگش، بلرزید روىِ زمین؛ | ز زهرش، جهان شد چو دریاى چین. |
بر او، بر زدم بانگ بر سانِ شیر، | چنانچون بُوَد کارِ مردِ دلیر. | |
یکى تیرِ الماس پیکان خدنگ؛ | به چرخ اندرون، راندمش بىدرنگ. | |
چو شد دوخته یک کران از دهانش؛ | بماند، از شگفتى! به بیرون زبانش. | |
هم اندر زمان، دیگرى همچنان؛ | زدم بر دهانش؛ بپیچید از آن. | |
3160 | سدیگر زدم بر میان زَفَرش؛ | بر آمد همى جوشِ خون از جگرش. |
چو تنگ اندر آورد با من زمین؛ | بر آهِختم این گاوسر گرز کین. | |
به نیروى یزدان گیهان خداى؛ | بر انگیختم پیلتن را ز جاى. | |
زدم بر سرش گرزه گاو چهر؛ | بر او، کوه بارید گفتى سپهر. | |
شکستم سرش چون سرِ ژَنده پیل؛ | فرو ریخت زو زهر چون رودِ نیل. | |
3165 | به زخمى، چنان شد که دیگر نخاست؛ | ز مغزش، زمین گشت با کوه راست. |
کَشَف رود پر خون و زردآب گشت؛ | زمین جاىِ آرامش و خواب گشت. | |
جهانى بران جنگ نظّاره بود؛ | که آن اَژدها زشت پَتیاره بود. | |
مرا سامِ یک زخم از آن خواندند؛ | جهان زرٌ و گوهر بر افشاندند. | |
چو زو بازگشتم، تن روشنم؛ | برهنه شد از نامور جوشنم. | |
3170 | فرو ریخت از باره بر گُستوان؛ | وز آن زهر بُد چندگاهم زیان. |
بر آن بوم تا سالیان بَر نبود؛ | جز از سوخته خار و خاور نبود. | |
چنین و جز این هر چه بودیم راى، | سران را سر آوردمى زیرِ پاى. | |
کجا من چمانیدمى چارپاى، | بپرداختى شیرِ درّنده جاى. | |
کنون چند سالست تا پشتِ زین؛ | مرا تختگاه است و اسپم زمین. | |
3175 | همه گرگساران و مازندران، | بر او راست کردم به گرز گران. |
نکردم زمانى برو بوم یاد؛ | ترا خواستم راد و پیروز و شاد. | |
کنون آن بر افراخته یالِ من، | همان زخم ِکوبنده گوپالِ من، | |
بر آن هم که بودى نمانَد همى؛ | بَر و گِردگاهَم خمانَد همى. | |
کمندى بینداخت از دستِ شست؛ | زمانه؛ مرا باشگونه ببست. | |
3180 | سپردیم نوبت کنون زال را؛ | که شاید کمربند و کوپال را. |
یکى آرزو دارد، اندر نِهان؛ | بیاید؛ بخواهد ز شاهِ جهان. | |
یکى آرزو کان به یزدان نکوست؛ | کجا نیکویی زیرِ فرمانِ اوست. | |
نکردیم بىراىِ شاهِ بزرگ؛ | که بنده نباید که باشد سترگ. | |
همانا که با زال پیمان من، | شنیده است شاهِ جهانبان من. | |
3185 | به پیشِ من آمد، پر از خون رخان؛ | همى چاک چاک آمدش زاستخوان. |
"مرا – گفت: بر دارِ آمل کنی، | سزاتر که آهنگِ کابل کنى." | |
چو پروردۀ مرغ باشد به کوه، | فگنده به دور از میانِ گروه. | |
چنان ماه بیند به کابلسِتان؛ | چو سروِ سهى بر سرش گلسِتان، | |
چو دیوانه گردد نباشد شگفت؛ | از او شاه را کین نباید گرفت. | |
3190 | کنون رنجِ مهرش بجایى رسید، | که بخشایش آرد هر آن کِش بدید. |
ز بس درد کو دید، بر بىگناه، | چنان رفت پیمان که بشنید شاه. | |
گُسى کردمش با دلى مستمند؛ | چو آید به نزدیکِ تختِ بلند، | |
همان کن که با مهترى در خورَد؛ | ترا خود نیاموخت باید خرد.» | |
چو نامه نوشتند و شد راى راست، | سِتَد زود دستان و بر پاى خاست. | |
3195 | بیامد؛ به زین اندر آورد پاى؛ | بر آمد خروشیدن کرّناى. |
به سوىِ شهنشاه بنهاد روى؛ | اَبا نامۀ سامِ آزاده خوى. | |
کهن ترین تصویر موجود اژدها واقع در دروازه ایشتار
در ادامه در باره ی اژدها در اساطیر بخوانید
ادامه مطلب ...داستان را از اینجا بشنوید
3068 | به مهراب و دستان رسید این سَخُن؛ | که شاه و سپهبَد فگندند بُن. |
خروشان ز کابل همى رفت زال، | فروهِشته لَفج و برآورده یال. | |
3070 | همى گفت:« اگر اَژدهاىِ دُژم | بیاید که گیتى بسوزد به دَم، |
چو کابلستان را بخواهد پَسود، | نخستین، سرِ من بباید دُرُود.» | |
به پیش پدر شد، پر از خون جگر؛ | پر اندیشه دل، پر ز گفتار سر. | |
چو آگاهى آمد به سام دلیر | که آمد ز رَه بچّه نرّه شیر، | |
همه لشکر از جاى بر خاستند؛ | درفشِ فریدون بیاراستند. | |
3075 | پذیره شدن را، چَپیره شدند؛ | سپاه و سپهبَد پذیره شدند. |
همه پشتِ پیلان، به رنگین درفش، | بیاراسته، سرخ و زرد و بنفش. | |
چو روىِ پدر دید دستانِ سام، | پیاده شد از اسب و بگذارد گام. | |
بزرگان پیاده شدند، از دو روى، | چه سالار خواه و چه دیهیم جوى. | |
زمین را ببوسید زال دلیر؛ | سخن گفت با او پدر نیز، دیر. | |
3080 | نشست از برِ تازى اسبی سمند، | چو زرّین درخشنده کوهى بلند. |
بزرگان همه پیشِ اوی آمدند؛ | به تیمار و با گفت و گوی آمدند؛ | |
که:«آزرده گشته است بر تو پدر؛ | ره پوزش آر و مکش هیچ سر | |
چنین داد پاسخ:«کز این باک نیست؛ | مرا نیز بر جایِ خون خاک نیست. | |
پدر گر به مغز اندر آرد خِرَد، | همانا سخن بر سخن نگذرد؛ | |
3085 | و گر بر گشاید زبان را به خشم، | من از شرم آب اندر آرم به چشم.» |
چنین تا به درگاهِ سام آمدند؛ | گشاده دل و شادکام آمدند. | |
فرود آمد از اسپ سامِ سوار؛ | هم اندر زمان، زال را داد بار. | |
چو زال اندر آمد به پیش پدر، | زمین را ببوسید و گسترد بَر. | |
یکى آفرین کرد بر سام ِگُرد؛ | وز آبِ دو نرگس، همى گُل سترد؛ | |
3090 | که:«بیدار دل پهلوان شاد باد! | روانش گرایندۀ داد باد! |
ز تیغ تو، الماس بریان شود؛ | زمین، روز جنگِ تو، گریان شود. | |
کجا دیزۀ تو چمد روزِ جنگ، | شتاب آید اندر سپاهِ درنگ. | |
سپهرى کجا باد ِگرز ِتو دید. | بماند؛ ستاره نیارد کشید. | |
زمین سر به سر سبز، با داد تو؛ | روان و خرد گشت بنیاد تو. | |
3095 | همه مردم از داد تو شادمان؛ | ز تو داد یابد زمین و زمان؛ |
مگر من از داد بىبهرهام، | و گر چه به پیوندِ تو شهرهام. | |
یکى مرغ پروردهام، خاک خُورَد؛ | به گیتى، مرا نیست با کس نبرد. | |
ندانم همى خویشتن را گناه، | که بر من کسى را بدان هست راه، | |
مگر آنکه سام ِیَلَستَم پدر؛ | دگر هست با این نژادم هنر. | |
3100 | ز مادر بزادم، بینداختى؛ | به کوه اندرم، جایگه ساختى. |
نه گهواره دیدم، نه پستان، نه شیر؛ | نه از هیچ خُوَشی مرا بود وِیر. | |
ببردی؛ به کوهی بیفگندیَم؛ | دل از ناز و آرام برکندیم. | |
فگندى به تیمار، زاینده را؛ | به آتش سپردى فزاینده را. | |
تو را با جهان آفرین است جنگ، | که: از چه سیاه و سپید است رنگ! | |
3105 | کنون کِم جهان آفرین پرورید؛ | به چشم خدایى به من بنگرید؛ |
هنر هست و مردیّ و تیغ یلی؛ | یکی یاد چون مهتر کابلی. | |
اَبا گنج و با تخت و گرز گران؛ | ابا راى و با تاج و تاجِ سران. | |
نشستم به کابل، به فرمان تو؛ | نگه داشتم راى و پیمان تو؛ | |
که چون کینه جویى، به کار آیمت؛ | درختى که کشتى به بار آیمت. | |
3110 | ز مازندران هَدیه این ساختى؛ | هم از گرگساران بدین تاختى. |
که ویران کنى خانِ آبادِ من؛ | چنین داد خواهى همى دادِ من؟! | |
من اینک به پیش تو استادهام؛ | تن ِبنده، خشم ِتو را، دادهام. | |
به ارّه میانم به دو نیم کن؛ | ز کابل مَپیماى با من سَخِن.» | |
سپهبَد چو بشنید گفتارِ زال؛ | بر افراخت گوش و فرو برد یال. | |
3115 | بدو گفت:«آرى همین است راست؛ | زبانت بدین راستی پادشاست. |
همه کار من با تو بیداد بود؛ | دلِ دشمنان، بر تو بر، شاد بود. | |
ز من آرزو خود همی خواستى؛ | به تنگى دل از جاى بر خاستى. | |
مشو تیز! تا چارۀ کار تو؛ | بسازم؛کنون تیز بازار تو. | |
یکى نامه فرمایم اکنون به شاه؛ | فرستم به دست تو، اى نیکخواه! | |
3120 | سخن هر چه باید به یاد آورم؛ | روان و دلش سوىِ داد آورم. |
اگر یار باشد جهاندارِ ما؛ | به کام تو گردد همه کارِ ما . |
داستان را با آوای خوش «ساحل» از اینجا گوش کنید
2982 | پس آگاهى آمد به شاه بزرگ، | ز مهراب و دستان و سام ِسترگ؛ |
ز پیوندِ مهراب و از مهر ِزال؛ | وز آن ناهَمالان ِگشته هَمال. | |
سخن رفت هر گونه با موبدان، | به پیشِ سرافراز شاهِ رَدان. | |
2985 | چنین گفت با بخردان شهریار، | که:«بر ما شود، ز این، دُژم روزگار. |
چو ایران ز چنگالِ شیر و پلنگ | بِرون آوریدم به راى و به جنگ، | |
نباید که بر خیره از عشق ِزال | هَمالِ سر افگنده گردد هَمال. | |
چو از دختِ مهراب و از پور ِسام | بر آید یکى تیغ ِتیز از نیام. | |
به یکسو، نه از گوهر ما بُوَد؛ | چو تریاک با زهر همتا بُوَد؛ | |
2990 | وگر تاب گیرد سوى ِمادرش | ز گفتِ بد آگنده گردد سرش. |
کُند شهر ایران پر آشوب و رنج | بدو باز گردد مگر تاج و گنج!» | |
همه موبدان آفرین خواندند؛ | وُ را خسروِ پاک دین خواندند. | |
بگفتند:«کز ما تو داناترى؛ | به بایستها بر، تواناترى. | |
همان کُن کجا با خرد در خورَد؛ | دلِ اَژدها را خِرَد بِشکَرد.» | |
2995 | بفرمود تا نوذر آمدش پیش؛ | اَبا ویژگان و بزرگانِ خویش. |
بدو گفت:«رَو پیشِ سام ِسوار؛ | بپرسش که:چون آمد از کارزار. | |
چو دیدى، بگویش کز این سو گراى؛ | ز نزدیکِ ما کُن سوىِ خانه راى.» | |
ز پیشِ پدر، نوذر ِنامدار | بیامد به نزدیک ِسام ِسوار. | |
همه نامداران پذیره شدند؛ | اَبا ژَنده پیل و تَبیره شدند. | |
3000 | رسیدند پس، پیشِ سام ِسوار | بزرگان و کى نوذر ِنامدار. |
پیام ِپدر شاه نوذر بداد؛ | به دیدار او، سام یل گَشت شاد. | |
چنین داد پاسخ که:«فرمان کنم؛ | ز دیدار او رامشِ جان کنم.» | |
نهادند خوان و گرفتند جام؛ | نخست از منوچهر بردند نام؛ | |
پس، از نوذر و سام و هر مهترى؛ | گرفتند شادى ز هر کشورى. | |
3005 | به شادى برآمد شبِ دیرباز؛ | چو خورشید ِرخشنده بگشاد راز، |
خروش تبیره بر آمد ز در؛ | هیون ِتگاور بر آورد پر. | |
سوى بارگاهِ منوچهر شاه | به فرمان او، بر گرفتند راه. | |
منوچهر چون یافت ز او آگهى | بیاراست دیهیم شاهنشهى. | |
ز سارىّ و آمل بر آمد خروش، | چو دریاىِ جوشان بر آورد جوش. | |
3010 | ببستند آیین و ژوپین وَران | برفتند، با خشتهاىِ گران؛ |
سپاهى که از کوه تا کوه مَرد، | سپر در سپر بافته سرخ و زرد؛ | |
اَبا کوس و با ناىِ روئین و سنج؛ | ابا تازى اسپان و پیلان و گنج؛ | |
از این گونه لشکر پذیره شدند | همه با درفش و تبیره شدند. | |
چو آمد به نزدیکِ آن بارگاه | پیاده شد و راه بگشاد شاه. | |
3015 | چو شاهِ جهاندار بنمود روى، | زمین را ببوسید و شد پیش اوى. |
منوچهر برخاست از تختِ عاج؛ | ز یاقوت رخشنده بر سرش تاج. | |
برِِ خویش بر تخت بنشاختش؛ | چنان چون سَزا بود، بنواختش؛ | |
وز آن گرگسارانِ جنگاوران؛ | و ز آن نرّه دیوانِ مازندران، | |
بپرسید و بسیار تیمار خُوَرد؛ | سپهبد سخن، یک به یک، یاد کرد؛ | |
3020 | که:« نوشِه زى، اى شاه و جاوید مان | ز جان تو کوته بدِ بدگمان! |
برفتم بدان شهرِ دیوانِ نر؛ | نه دیوان، که شیرانِ جنگى به بر؛ | |
که از تازى اسپان تگاورترند؛ | ز گُردان ایران دلاورترند. | |
سپاهى که سگسار خوانندشان؛ | پلنگان جنگى گُمانندشان. | |
ز من چون بدیشان رسید آگهى، | از آوازِ من مغزشان شد تهى. | |
3025 | به شهر اندرون، نعره برداشتند؛ | وز آن پس، همه شهر بگذاشتند. |
همه پیشِ من جنگجوى آمدند؛ | چنان خیره و پوى پوى آمدند؛ | |
سپه جُنب جُنبان شد و روز تار؛ | پس اندر، فراز آمد و پیش، غار؛ | |
زمین نیز جنبان شد از لشکرم؛ | ندیدم که تیمار آن چون خورم. | |
نبیرۀ جهاندار سلم ِسترگ | به پیشِ سپاه، اندر آمد چو گرگ. | |
3030 | جهانجوی را نام کَرکوی بود؛ | یکی سرو بالایِ مَهروی بود. |
به مادر هم از تخم ضحّاک بود؛ | سرِ سرورانِ پیش او خاک بود. | |
سپاهش به کردار ِمور و ملخ؛ | نبُد دشت پیدا، نه کوه و نه شَخ. | |
چو برخاست زان لشکر ِگُشن گَرد، | رُخ نامداران ما گشت زرد. | |
من این گرز ِ یک زخم برداشتم | سپه را همان جاى بگذاشتم. | |
3035 | خروشى خروشیدم از پشتِ زین، | که چون آسیا شد بر ایشان زمین. |
دل آمد سپه را همه بازِ جاى؛ | سراسر سوىِ رزم کردند راى. | |
چو بشنید کرَِکوى آواز ِمن، | چنان زخمِ گوپالِ سریازِ من، | |
بیامد به نزدیکِ من جنگساز، | چو پیل ژیانِ با کمندی دراز. | |
مرا خواست کآرَد به خَمّ ِکمند؛ | چو دیدم، خمیدم ز راهِ گزند. | |
3040 | کمان کیانى گرفتم به چنگ، | به پیکانِ پولاد و تیر ِخدنگ. |
عقابِ تگاور بر انگیختم؛ | چو آتش بر او بر ،همی ریختم. | |
گُمانم چنان بُد به سِندان سرش، | که شد دوخته مغز با مِغفَرش. | |
نگه کردم؛ از گَرد چون پیلِ مست | بر آمد یکى، تیغِ هندى به دست. | |
چنان آمدم، شهریارا! گمان، | کز او کوه زنهار خواهد به جان. | |
3045 | وى اندر شتاب و من اندر درنگ؛ | همى جستمش، تا کى آید به چنگ. |
چو آمد بَرَم مرد جنگی فراز، | من از چَرمِه چنگال کردم دراز. | |
گرفتم کمربندِ مردِ دلیر؛ | ز زین بر گسستم، به کَردار ِشیر. | |
زدم بر زمین بر، چو پیل ژیان | پر آهن بَر و دست و پای و میان. | |
چو افگنده شد شاه زین گونه خوار؛ | سپه روى برگاشت از کارزار. | |
3050 | نشیب و فراز و بیابان و کوه، | به هر سو شدند انجمن همگروه. |
سوار و پیاده ده و دو هزار، | فگنده، پدید آمد اندر شمار. | |
سپاهیّ و شهری و جنگی سوار | همانا که بودند سیصد هزار. | |
چه سنجد بد اندیش، با بختِ تو ، | به پیشِ پرستندۀ تختِ تو؟» | |
چو بشنید گفتار ِ سالار شاه | بر افراخت بر ماه فرّخ کلاه. | |
3055 | مَى و مجلس آراست و شد شادمان؛ | جهان پاک دید از بدِ بدگمان. |
به بَگماز کوتاه کردند شب؛ | به یاد سِپهَبد گشادند لب. | |
چو شب روز شد، پردۀ بارگاه | گشادند و دادند زى شاه راه. | |
بیامد سپهدار سامِ سِتُرگ | به نزد منوچهر، شاه بزرگ. | |
چنین گفت با سام شاهِ جهان: | «کز ایدر برو، با گزیده مِهان؛ | |
3060 | به هندوستان آتش اندر فروز؛ | همه کاخِ مهراب و کابل بسوز. |
نباید که او یابد از تو رها؛ | که او ماند از تخمۀ اَژدها. | |
زمان تا زمان زو بر آید خروش؛ | شود رام گیتى پر از جنگ و جوش. | |
هر آن کس که پیوستۀ او بُوَند | بزرگان که در بستۀ او بُوند، | |
سر از تن جدا کن؛ زمین را بشوى، | ز پیوند ضحّاک و خویشانِ اوى.» | |
3065 | چنین داد پاسخ که:« ایدون کنم؛ | که کین از دلِ شاه بیرون کنم.» |
ببوسید تخت و بمالید روى، | بر آن نامور مُهر و انگشتِ اوى. | |
سوى خانه بنهاد سر با سپاه، | بر آن باد پایانِ جوینده راه. |