نظرات
گفتار اندر زادن منوچهر از مادر
قسمتی از پیام فلورای گرامی که شاید دوستان نخوانده باشند:

فلورا:
«یه چیزی بگم... ازین انتقام جویی ها و کین ورزی ها در شاهنامه اصلا خوشم نمیاد یه جوری من رو به یاد فیلم فارسی ها و فیلم هندیها میندازه.... هم در داستان کیومرث و هم در داستان فریدون این کین خواهی پررنگ نشون داده شده... در صورتی که شخصی که با کینه زندگی کنه و منتظر روز انتقام باشه نمیتونه روان سالمی داشته باشه... دنیا اینقدر کوچک و حقیر هست که بدون کینه داشتن جواب قهر انسان ِخونریز داده میشه.... من ترجیح میدم در اوج باشم و بی کینه و حتی برای فرزند خونریزم روان سالم خواهان باشم هرچند نتونم ماتم ایرج رو تاب بیارم»
پاسخ:
یک:
کین ورزی در شاهنامه:
فراموش نکنیم این تاریخ و فرهنگ ماست و کار شاهنامه و نویسنده اش نیست.

فیلم فارسی:
به کار بردن واژگان« فیلم فارسی» را به هیچ وجه دوست ندارم.

کین خواهی: فکرش را می کنم کسی فرزندش را مانند ایرج از دست بدهد سرم داغ می شود یا باید کین خواست یا باید از غصه مُرد.

فلوارا جان آدم ها با هم فرق می کنند تو مانند ایرج هستی و من مانند ایرج نیستم.

در ضمن بحث خوبی را باز کردی کین خواهی که در پیام های دیگر با کمک دوستان بیشتر به آن خواهیم پرداخت.
شما هیچ میدانید که تا یکی دو داستان دیگر لینک های این آریا بوم دیگر ادامه ندارد. که البته می دانید. یا لینک های صدای این شاهنامه هم در همان صفحه تمام می شود. حداقل من ادامه را پیدا نکردم.
اگر پیش داوری کرده باشم این کامنت را پس میگیرم. ولی فکر می کنم بسیاری آمده اند که کاری برای شاهنامه بکنند ولی به اندازه فردوسی -سی سال- صبر نداشته اند. و کار را در همان اوایل رها کرده اند. چون واقعن در اوائل کاریم هنوز.
***
چیزی در مورد پیام خانم فلورا بگویم:
من فکر می کنم خانم فلورا هنوز فرزندی ندارند. یا اشتباه می کنم؟ اگر این گونه است، تا آن روز قضاوت ایشان را بایگانی میکنیم. چون هر نظری را باید در شرایط پیش آمده در نظر گرفت. و اگر اشتباه می کنم باید عرض کنم خوشا به سعادتشان که تا این اندازه صلح دوستند و دلی پاک از کینه جویی و کینه ورزی دارند. کار بسیار سختی است. من خودم این گونه نیستم. حداقل اگر کینه و انتقامم به شکل بالفعل در نیاید به طور بالقوه حس می کنم که می توانم بسیار خونخوار و کینه جو و کینه ورز و خبیث و ..... باشم. ولی خب در عمل درخت بی ثمرم و تماشاچی و بزغاله.
پاسخ:
لینک ها را نگاه نکرده بودم ولی می دانستم که به همین زودی به پایان می رسد. سایت آریا بوم اشکال بزرگی که دارد، نیاوردن زیر نویس های شاهنامه خالقی مطلق است. ارزش آن شاهنامه به زیر نویس هایش است و این که نسخه فلورانس اصل گرفته شده مورد انتقاد بسیاری از پژوهشگران است.
زیر نویس ها به شما اجازه ی فکر و پژوهش می دهد.

به هر روی با تمام شدن آن لینک ها کار کمی دشوار می شود دو راه داریم یکی اسکن آن صفحات و دیگری استفاده از سایت گنجور و نشستن و درست کردن متن آن بر اساس شاهنامه خالقی مطلق.

یک راه پیشنهادی هم این هست که ادامه را از شاهنامه دکتر کزازی ادامه دهیم.
دوستانی که همراهی می کنند همه به جز شما نامه ی باستان رادر اختیار دارند.
تانظر دیگر دوستان چه باشد.

اینکه خواندن شاهنامه همان اویل رها می شود را در همین جا تجربه کردیم. بله به گفته ی دوستمان شهرزاد این فرهنگ «سیمرغ»ی در
همه ی زمینه ها وجود دارد چه برسد به شاهنامه.
(سیمرغ منظور سی مرغ عطار هست نه مدل شاهنامه ای آن)

کین خواهی:
همین فریدون اگر کین خواه خون پدرش نبود ، و یا اگر کاوه کین خواه خون پسرانش نبود و می نشستند و ضحاک حکومت می کرد خوب بود؟

همین فریدون دو برادرش هنگامی که می خواستند به کاخ ضحاک برسند دو برادرش سنگی روانه کردند تا او را نابود کنند ولی فریدون کین نورزید و از آنها گذشت . کین داریم تا کین! باید به زشتی کین ورزید.
یک پیام گذاشتم انگار پرید دوباره می نویسم

نمی‌دونم نظر دوستان چیه ولی من با ادامه شاهنامه خوانی از روی نامه باستان موافقم ضمن این که می شه گزیده‌هایی از پاورقی‌های سودمند شاهنامه خالقی رو هم به اینجا آورد. به هر حال هر چه نظر اکثر دوستان باشه استقبال می‌کنم و هر کمکی هم از من ساخته است با خوشحالی در خدمتم.
من چشم بسته بلدم تایپ کنم.
اگر متنی خواستید اصلن بیخیال آریا بوم و ...........بشویم. خودتم تایپ می کنم و بعدشم پی دی افش می کنیم و ................. خلاص.
ولی مرجع که احتمالن همان نامه باستان است را باید پیدا کنم. ندارمش. این کتاب هست که بخرم؟
پاسخ:
انتشارات سمت تو خیابان دانشگاه ناشر نامه ی باستان هست ولی کتابفروشی های دیگه هم این مجموعه رو دارند.

انتشارات سمت ساعت اداری کار می کنه. یه چند درصدی هم تخفیف میده.

یک کتابفروشی هست که حالا براتون اسمشو پیدامی کنم ازش پرسیدم همه ی جلدهاشو داره. البته میشه یک جلد یک جلد خریدش.
هر جلدش هم پنج شش تومن هست. ما هنوز جلد اول رو تموم نکردیم.
یعنی برم به کتابفروشی و بگم که نامه باستان کزازی را می خواهم؟
پاسخ:
بله
متاسفانه هنوز موفق به خوندن این داستان نشدم...
پروانه گرامی
من نمیگم که نباید ظالم رو بزیر افکند یا فریدون نباید ضحاک پلید رو به بند میکشید... حرفم اینه که نباید کینه ورزی رو مثبت جلوه داد توجیهش کرد...

عصبی بودن یا بطور کلی خشم امر مثبتی نیست اما همه میدونیم که گاهی لازم و واجبه... وقتی فکر میکنم که فرزند ایرج قبل از قدم گذاشتن به این دنیا بهش بچشم یک منتقم نگاه شده - برخلاف مرام و منش نکوی ایرج-
به این جمله از زبان ایرج توجه کنین:
دل کینه ورشان به دین آورم
سزاوارتر زآنکه کین آورم

اگر ایرج اینقدر محبوب ماست باید مرام ایرج رو هم دوست بداریم... نه اینکه طوری زندگی کنیم که دیگه ایرجی پرورده نشه و پرورش داده نشه و صفاتش به خاطره ها و اساطیر سپرده بشه
اگر آدمی بجای پرورش و توجیه حس انتقام جویی گذشت و صبوری رو تو صیه میکرد و تو اساطیرش می آورد شاید دنیای ما امروز رنگ بهتری داشت... محمد پیامبر دین اسلام از نظر انسان عصر خودش انسان خشن و بی رحمی نبود ولی مرام و آیینش در گذر زمان تبدیل شده به آیین خشونت و جنگ افروزی ...
اصلا اگر بخوایم زندگانی فریدون رو با یعقوب ِپیامبر هم مقایسه کنیم... میبینیم که یعقوب چقدر صبور تربوده و انسانی تر عمل کرده
اما در جواب جناب مهدی بهشتِ عزیز باید بگم که شما درست حدس زدین... من فرزندی ندارم و متاسفانه هیچگاه نخواهم داشت... فکر میکردم همین حرف رو پروانه ی گرامی با من درمیون بگذاره؛ همینطور که درمورد خیلی از صفات دیگر اینطور خطاب میشم... اما منظور من بکلی چیز دیگری هست... باور کنین من هم گاهی آدم بیرحمی میشم... وقتی بعضی از شبها به یاد دوستانی میافتم که تو اوین تا صبح میلرزن و تنها گرمایی که احساس میکنن اشکهاشون هست... فکر میکنم با دستام میتونم عاملینش رو خفه کنم اما فکر میکنم بشر به جایی رسیده که اندکی باید به خودش بیاد ... از یه جایی باید کینه و انتقام و بی ثمریش و نتایج نا پسندش در طول عصرها عبرتی بشه برای آدمی... شما وقتی جلال طالبانی حکم مرگ صدام رو امضا نکرد لذت نبردین؟ صدامی که برای سر طالبانی بارها و بارها جایزه گذاشت... ماندلا و گاندی رو میشه دوست نداشت؟

دریغم میاد که از نیچه یاد نکنم...نیچه در "چنین گفت زرتشت" میگه: بجای انتقامجویی از خطای دشمن باید گواهی داد که او درحق مانیکی کرده است... یعنی شخص باید این مساله را دریابد که تمامی رخدادهای گذشته که شامل فجایع و شرهای زیانبار بوده است بهیچوجه شر نبوده بلکه در جهت نفع ما و خیرهای بعدی برای ما بوده است... نیچه این مساله رو "عشق به سرنوشت" معرفی میکنه و میگه: انسان والا هر سرنوشتی را میپذیرد و عاشق تقدیر و سرنوشت خود است بنابراین نوعی اراده معطوف به قدرت شکل میگیرد، اراده معطوف به قدرت بمعنای اعمال اراده ذهن بر واقعیت ِ بی شکل بیرونی و تغییر آن، آنگونه که اراده کند و بخواهد...
قبول دارم که میان متن قرن نوزدهمی نیچه و متن اساطیری شاهنامه، پل زدن یه خورده نا مانوس و غریبه...

ببخشید پروانه جان این دفعه واقعا منبر رفتم
به آقای مهدی بهشت:

به دفتر انتشارات سمت برین، شما رو راهنمایی میکنن که از انبارشون و با تخفیف بخرین! البته یه روز معطل میشین چون انبارشون تو جاده کرجه ولی تخفیف خوبی میدن ولی یه روز از عمرتون رو باید بی خیال بشین!
نمی دانم چه رخ داده؟ اما من نمی توانم وارد وبلاگ شما بیایم. پیام فیلتر می ده! الان هم از گوگل ریدر اومدم. چی شذه؟
پاسخ:
بلاگر فیلتر شده. چند روزی صبر می کنیم ببینم چه می شود.
چرا امروز اینجا سوت و کوره؟ بلاگ اسکای که فیلتر نیست؟؟ هست؟؟

اما در مورد ابیات این قسمت، سوای بحث انتقام جویی، برای من توسل جستن سلم و تور به "تقدیر" برای پوشاندن خطایی که مرتکب شدن بسیار نکته ی جالبی بود... فکر میکنم قضا قدر یا اصلا بطور کلی تقدیر همیشه برای بشر راه ی رو باز میکنه که خودش و دیگران رو فریب بده... یا در بهترین حالت خودش و دیگران رو توجیه کنه!

نکته ی دیگر ؛ در مورد سپهسالاران منوچهر به"قارن" اشاره شده که جناب کزازی نوشتن همون "کارن" هست اما نمیدونم چرا در متن تصحیحش نکردن به کارن چون در بعضی از شاهنامه ها کارن نوشته شده... و همینطور مطلب مفصلی که درمورد گرشاسب نوشتن خیلی جالب بود... خیلی دلم میخواد گرشاسب نامه اسدی رو بخونم دوستان اگر لینک ش رو دارن ممنون میشم لطف کنند و اینجا بذارن

اما درمورد بیتهای برگزیده:
نبیره چو شد رایزن با نیا
از آن جایگه بردمد کیمیا

من این بیت رو تو دسته بندی خودم جزو ابیاتی قرار دادم که میتونن کاربردی ضرب المثل گونه داشته باشن

این نیم بیت هم زیبا بود:

که:" خورشید را چون توانی نهفت؟"

امری که ذهنم رو بخودش مشغول کرده اینه که واقعا سلم و تور از نظر روحی و انسانی این توان رو داشتن که اگر ممکن میشد منوچهر رو هم مثل پدرش نابودکنن؟؟
واقعا انسان موجود پیچیده ایه چنانکه فکر کنم خداوند هم به این میزان شر برخاسته از انسان قبل از خلقتش آگاه نبوده!!
پاسخ:
تو آمدی و روشن شد.

**
بحث «کین جویی» ادامه دارد و فراموشم نمی شود.

قضا و قدر: شاید هم به این وسیله خود را اآرام می کنند.( سلم و تور که البته از پدر سوخته بازیشونه.)
سلام خانم پروانه
خواستم به وبلاگ وزین تان سر بزنم دیدم فیلتر شده - یهو یادم اومد که در بلاگ اسکای نسخه جایگزین دارید و خدا را شکر که صحیح و سالم بود :)
پاسخ:
سلام
راه گم کردید؟
حافظه خوبی دارید.
البته از کامنینگ بلاگ اسکای استفاده می کنم . این وبلاگ خیلی مرتب نیست.
بله این روزها بلاگر در چالش هست.
سلام
خب من شادمانه ، از یه سفرِ ِ شاد برگشتم و همین الان فرصت کردم که متن و کامنت ها رو بخونم .
البته بلاگ اسپات که فیلتر هست!

...

ایرج رو دوست داشتم ، بخاطر سادگیش و آرامشش و ادبش و مهربانیش .

من فرزندی ندارم اما فکرش رو که می کنم می بینم نمی تونم از کسی که بهش اسیب رسونده بگذرم ، حتا اگه اون فرد ، فرزند دیگرم باشه ... البته خیلی غصه خواهم خورد که فرزند دیگرم رو هم از دست بدم ... دو راهیه سختیه ...

...

من این بیت رو خیلی دوست دارم :
اگر چه بزرگست ما را گناه / به بی دانشی برنهد پیشگاه

البته از بحث قضا و قدر که فلورا عزیز مطرح کرد و برادران ایرج گفته بودند بگذریم ، این بیت هم برام جالب بود .
این "بی دانشی " که گفتند برام جالب بود

...

من هم با خواندن شاهنامه از روی نامه ی باستان موافقم

یه ذره نثرش عجیبه اما کم کم دارم به اون نثر عادت می کنم
من شاهنامه ی خالقی رو ندارم
توضیحات اضافی که در اون اومده رو می تونم توی اینترنت پیدا کنم؟
پاسخ:
درود
همیشه شاد باشی و به سفر.سفر رو خیلی دوست دارم چه برای خودم چه برای دیگران.

چشم به راه خواندنت بودم چون نوبت داستان بعدی رسیده است.

این کین خواهی در شاهنامه درجه دارد ولی همان گونه که سعدی هم گفته است:

«جوانی با پدر گفت اى خردمند
مرا تعلیم ده پیرانه یک پند

بگفتا نیکمردى کن نه چندان
که گردد خیره گرگ تیز دندان

ایرج با وجود مخالفت پدرش فریدون رفت تو دهن گرگ ها.


نامه باستان:
زبان کزازی پارسی است و برای ما پارسی زبان ها کمی دشوار!!!
از آنجایی که بسیار هوشمندی و می خواهی که به زبان نامه ی باستان عادت کنی بی گمان پس از چندی براین روان و ساده خواهد شد.

پانوشتهای شاهنامه خالقی در اینترنت نیست. دوستان قول داده اند در تایپ نامه ی باستان در پست های جدید کمک کنند من هم آن صفحات را اسکن می کنم و برای دوستان شاهنامه خوان با ایمیل می فرستم چون در اینترنت گذاشتن آن کار درستی نیست.

پس تا اینجا همه ی دوستان با خواندن شاهنامه از نامه ی باستان هم رای هستند . آن را به فال نیک می گیریم .
در مورد قضا و قدر گفتید یاد چیز بامزه ای افتادم . می گویند کسی پیش فردوسی رفت و گفت: مگر تو نگفتی در شاهنامه واژه عربی نگفته ای؟ گفت: بله گفته ام.
گفت: پس این بیت چیست:
قضا گفت گیر و قدر گفت ده
فلک گفت احسن ملک گفت زه
فردوسی گفت:
خب اینا رو که من نگفتم. اینا رو قضا و قدر و فلک و ملک گفتند. (:
پاسخ:


می دونید واژه«تاج» که این همه در شاهنامه به کار رفته، عربی است!
اینجا در پاسخ فریدون به فرستاده سلم و تور یکی دیگر از هنرمندی‌ها و زیبایی‌ها سخن فردوسی را می‌بینیم، دیالوگی بسیار خواندنی و روشن گر، فریدون تقاضای سلم و تور را با پرسشی از خود آن‌ها پاسخ می‌دهد که اگر به منوچهر مهری در سینه داشتید، الان نباید من این چنین به سوگ ایرج نشسته باشم، پاسخ این پرسش پاسخ فریدون است به پیام فریبکارانه صلح پسران و چقدر زیبا اوج دل سوختگی و غم پدری را در غم از دست دادن فرزند محبوبش در این ابیات نگاه می‌کنیم و دلمان به درد می‌آید:

اگر بر منوچهرتان مهر خاست / تن ایرج نامورْتان کجاست؟!
که کام دد و دام بودش نِهفت / سرش را یکی تنگ تابوت جفت
کنون چون ز ایرج بپرداختید / به کین منوچهر برساختید

و چند بیت بعد پاسخ قطعی فریدون تیر خلاصی است بر درخواست صلح کشندگان ایرج:
درختی که از کین ایرج برُست / به خون، بار و برگش بخواهیم شست
و از طرف دیگر می‌دانیم و می‌بینیم که درخت کین‌خواهی که به جای آب پاک با خون پسران آبیاری و بالیده شود، چه ثمری می‌تواند داشته باشد؟

نکته دیگر این بخش حضور پهلوانان رزم‌آور در سپاه منوچهر است که گویا آغازی است بر حضور پهلوانان در شاهنامه که همواره حمایت‌گر تاج و تخت پادشاهان بوده‌اند:
سپهدار چون قارن رزمخواه / چو شاپور و نَستوه پشت ِسپاه
به یکدست ،شیدوش جنگی بپای / چو شیروی شیراوزنْش رهنمای
به دست دگر سرو، شاه یمن / به پیش سپاه اندرون، رای زن
سرکار خانم پروانه گرامی. من هر روز به این وبلاگ و وبلاگ آتشی که نمیرد سر می‌زنم و کامنت‌ها را می‌خوانم و می‌آموزم. ولی انصاف بدهید که با وجود شما و سرکار خانم شهرزاد و دیگر دوستان فردوسی‌شناس و حافظ‌شناس بضاعت ادبی من اجازه‌ی اظهار نظر در مورد این دو را نمی‌دهد. بنا بر قول «مزن تا توانی به گفتار دم / نکو گویی گر دیر گویی چه غم» اگر روزی جرأت کنم و حرفی برای گفتن پیدا کنم درنگ نخواهم کرد. عجالتاً مرا شاگرد مستمع آزاد در کلاس بدانید.

و اما در مورد فردوسی و شاهنامه
من هرگز نتوانستم آن گونه که به سعدی، حافظ، مولانا، و عطار نزدیک شده‌ام با فردوسی و شاهنامه ارتباط برقرار کنم. حتی سال‌ها پیش که برای ویرایش کتابی در مورد فردوسی بخش‌هایی از شاهنامه را با دقت خوانده و تک‌تک بیت‌هایش را تجزیه و تحلیل می‌کردم و لذت می‌بردم، باز این فاصله را نتوانستم پر کنم. علت آن را خود در شرایط محیطی دوران دانش‌آموزی می‌دانم که با فردوسی دشمن بود (و این خود یکی داستان است پر آب چشم) و مربی فردوسی‌ستیزی او را مرتدی ضد دین و شاهنامه را متنی پر از دروغ و یاوه به ما تلقین می‌کرد.
ولی با این همه، بزرگ‌ترین تأثیر زندگیم را مدیون دو بیت از شاهنامه هستم که 25 یا 30 سال پیش برای اولین بار در کیهان فرهنگی خواندم:
فریدون فرخ فرشته نبود / زمشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت این نیکویی / تو داد و دهش کن فریدون تویی
این دو بیت را روزها و هفته‌ها در همه جا از بی‌خوابی‌های شبانه تا پشت چراغ قرمز و در ترافیک خیابانی برای خود می‌خواندم و هر چه بیشتر تجزیه و تحلیل می‌کردم و با موضوع‌های مختلف روزمره محک می‌زدم، بیشتر به عمق و گستردگی آن پی می‌بردم. نتیجه آن شد که اینک سر سوزنی به هیچ کس و هیچ چیز بخل و حسد نمی‌‌ورزم، کینه از کسی به دل نمی‌گیرم، و در هر کار و هر جا آنچه در توانم باشد در اختیار دیگران می‌گذارم. هنوز هم به گرد پای فریدون فردوسی نرسیده‌ام.

در مورد تشبیه این انجمن به داستان سیمرغ هم بدبین نباشید. فراموش نفرمایید که در آخر، آن سی مرغ شایسته ماندند و سیمرغی شدند که پس از هزار سال هنوز زنده است.
شما چرا فیلتر شدید ؟ به جرم شه ... نامه نویسی ؟
پاسخ:
چندی است این آتش به جان بلاگر افتاده است ،کی خاموش خواهد گشت ! نمی دانم...
اگر اشتباه نکنم و درست به خاطرم مانده باشد، «تاج» فارسی است و اصل آن آریایی است . در ایران باستان تاگ یا تاگه بوده است . در ازمنه قدیم وارد زبان عرب شده است

با آرزوی شادمانی و پایندگی تان
پاسخ:
درود بر شما
در باره ریشه این واژه اطلاعی ندارم حتما جستجویی می کنم.
همانطور که شما می فرمایید بسیاری واژه های ما همین سرنوشت را دارند .مثلا واژه مغازه و مگزین انگلیسی داستان جالبی دارند .
بسیار سپاسگزارم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
[حذف مشخصات]
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد