نظرات
شاهنامه - فریدون - گفتار اندر نامه فرستادن شاه آفریدون به سلم و
درود. هنوز این پست را نخوانده ام ولی خواستم بپرسم اگر دوستان در باره ی رنگ درفش کاوه اطلاعاتی دارند لطفاْ مطرح کنند. دلایل انتخاب آن رنگ ها یا معانی آن ها و ...
نیره جان برای رسیدن به پاسخ پرسشت جستجویی کردم و به این لینک رسیدم:

http://www.khodkarekamrang.blogfa.com/cat-8.aspx

از طرفی فردوسی درباره درفش کاویانی و اهمیت آن به عنوان پرچم ملی کشور ایران اشاره های دیگری هم دارد که در آن‌ها تنها به رنگ بنفش درفش اشاره شده:

چنین گفت هومان که این اختر است
که نیروی ایران بدو اندر است
درفش بنفش ار به چنگ آوریم
جهان پیش خسرو به تنگ آوریم
"داستان کیخسرو"

گر آن مردری کاویانی درفش
بیابی شود روز ایشان بنفش
اگر دست یابی به شمشیر تیز
درفش و همه نیزه کن ریز ریز
"داستان کاموس کشانی"

درفش: با همین ریخت در پهلوی به کار می رفته است. چنان می نماید که ریختی از آن درخش باشد: «درفشیدن» نیز برابر با «درخشیدن» به کار برده شده است.
بر این پایه می تواند بود که اختر کاویان، از آن روی که به پاس گوهرهای در نشانده در آم می درخشیده است، درفش خوانده شده باشد.

صفحه 355
نامه باستان
جلد یک
عباس معروفی:

رادیو زمانه تاریخ انتشار مطلب: ۲۸ شهریور ۱۳۸۶


شاهنامه ی فردوسی و تصویرهای کلوزآپ
بشنوید


آگاهی یافتن فریدون از کشته شدن ایرج
فریدون نهاده دو دیده به راه
سپاه و کلاه آرزومندِ شاه

چو هنگام برگشتن شاه بود

پدر زین سخن خود کی آگاه بود

همی شاه را تخت پیروزه ساخت

همان تاج را گوهر اندر شناخت

پذیره شدن را بیاراستند

مِی و رود و رامشگران خواستند

تبیره ببردند و پیل از درش

ببستند آذین همه کشورش

بدین اندرون بود شاه و سپاه

یکی گردِ تیره برآمد زِ راه

هَیونی برون آمد از تیره گرد

نشستی بر او بَر، سواری بِدرد

خروشی برآمد از آن سوگوار

یکی زرّ تابوتش اندر کنار

به تابوت زر اندرون پرنیان

نهاده سر ایرج اندر میان

اَبا ناله و آه و با روی زرد

به پیش فریدون شد آن نیکمرد

ز تابوت زر تخته برداشتند

که گفتار او خیره پنداشتند

ز تابوت، چون پرنیان برکشید

بریده سرِ ایرج آمد پدید

بیفتاد ازَ اسپ آفریدون به خاک

سپه سر بسر جامه کردند چاک

سیه شد رُخان، دیدگان شد سفید

که دیدن دگر گونه بود از امید

چو خسرو برین گونه آمد ز راه

چنین بازگشت از پذیره، سپاه

دریده درفش و نگون کرده کوس

رُخ نامداران شده آبنوس

تبیره سیه کرده و رویِ پیل

پراکنده بر تازی اسپانش نیل

پیاده سپهبد پیاده سپاه

پر از خاک سر، برگرفتند راه

خروشیدن پهلوانان بِدَرد

کَنان گوشت از بازو آزاده مرد

مبر خود به مهر زمانه گمان

نه نیکو بود راستی در کمان

بر این گونه گردد به ما بَر، سپِهر

بخواهد ربودن، چو بنمود چِهر

چو دشمنش گیری، نمایَدت مهر

وگر دوست خوانی نبینیش چهر

یکی پند گویم تو را من دُرُست

دل از مهر گیتی ببایَدت شُست

سپه داغدل، شاه با های و هوی

سویِ باغِ ایرج نهادند روی

بروزی کجا جشن شاهان بُدی

وُرا بیش‌تر جشنگاه آن بُدی

فریدون سرِ شاهپورِ جوان

بیامد به بر برگرفته نَوان

بران تخت شاهنشهی بنگرید

سرِ شاه را نیز بی تاج دید

سرِ حوض شاهی و سروِ سَهی

درختی گلفشان و بید و بِهی

برافشاند بر تخت، خاکِ سیاه

به کیوان برآمد فغان سپاه

همی کرد هوی و همی کند موی

همی ریخت اشک و همی خَشت روی

میان را به زنّارِ خونین ببست

فکند آتش اندر سرای نشست

گلستانش بر کند و سروان بسوخت

به‌یکبارگی چشم شادی بدوخت

نهاد سر ایرج اندر کنار

سرِ خویش کرده سوی کردگار

همی گفت کِای داورِ دادگر

بدین بیگنه کَشته اندر نگر

به خنجر سرش خشته در پیش من

تنش خورده شیرانِ آن انجمن...
تصویرپردازی کلوزآپ
یکی از رازهای ماندگاری داستان‌ها و حماسه‌های فردوسی پرداختن به جزئیات چهره‌ها، تصویر سازی‌های هوشمندانه‌ی اوست.فردوسی تصویر شخصیت‌ها و قهرمانانش را به شکل کلوزآپ ساخته است، او تنها یک راوی قصه و حماسه نبوده. استادی بوده که مهم‌ترین تکنیک‌های قصه‌پردازی، و اصول دراماتیک را در ادبیات داستانی به خوبی می‌دانسته است.

هر جای شاهنامه را که باز کنی، می‌بینی که فردوسی برای تصویر کردن یک شخصیت، از ساعد، بازو، لب، دهان، چشم، سر، مو، چنگ، پیشانی، و تمامی اجزای چهره‌ی قهرمان یا شخصیت حماسه‌هاش را به جزئی‌ترین شکل و با دوربین کلوزآپ تصویر و توصیف کرده و آنگاه با یک نمای کلی یا لانگ شات، فضا را نیز به همان زیبایی ساخته است.
هزار سال پیش از سینما
فردوسی چیزهایی می‌دانسته و از تکنیک‌هایی استفاده کرده که امروزه پس از هزاران سال، آن هم در زمانه‌ای که سینما و دوربین و عکاسی و قرن بیستم را پشت سر نهاده، نویسندگانی چون مارگریت دوراس در نوع"رمان نو" طلایه‌دار آن هستند.

دستاورد نویسندگان "رمان نو" به ویژه مارگریت دوراس کلوزآپ‌های درخشان است. و اینکه، در این نوع ادبیات داستانی، اشیا شخصیت‌اند.

دیگر نمی‌توان مثل گذشته ها صحنه ها را پر از آکسسوار کرد. هر نویسنده‌ی باهوشی دیر یا زود درمی‌یابد که وسایلی که صحنه را پر و شلوغ می سازند قدرت داستان را از آن می گیرند.

این نکته را نیز فردوسی خوب می‌دانسته و با دقت بدان عمل می‌کرده است
ملایم و آوازی
نمای عمومی در داستان و رمان فقط پرسپکتیو می‌سازد. تنها با کلوزآپ است که ما می‌توانیم تصویر شخصیت را ترسیم کنیم. وقتی می‌گوییم «یک رج درخت کاج تا بی‌نهایت ادامه داشت، هنوز تصویری نساخته‌ایم، اما وقتی بگوییم یک رج درخت کاج تا بی‌نهایت ادامه داشت، و آن جلو یک بلوط با شاخه‌ی خوابیده از میان کاج‌ها خودش را به سوی جاده کشیده بود.» به شهادت بلوط تمامی کاج‌ها ساخته می‌شوند.

اشتباه است اگر خیال کنیم مدرن‌ترین تکنیک‌ها را تنها نویسندگان غربی کشف کرده‌اند، کافی است یکبار مثلاً شاهنامه‌ی فردوسی را بخوانیم تا ببینیم اصول دراماتیک یعنی چی.
مکن خویشتن را ز مردم‌کشان
کز این پس نیابی تو از من نشان

پسندی و هم داستانی کنی

که جان داری و جان ستانی کنی

میازار موری که دانه‌کش است

که جان دارد و جان شیرین خوش است

بسنده کنم زین جهان گوشه‌ای

به کوشش فراز آورم توشه‌ای

به خون برادر چه بندی کمر

چه سوزی دل پیر گشته پدر

جهان خواستی یافتی خون مریز

مکن با جهان‌دار یزدان ستیز

سخن چند بشنید پاسخ نداد

دلش پر ز خشم و سرش پر ز باد

یکی خنجر از موزه بیرون کشید

سرا پای او چادر خون کشید

بدان تیر زهرآب گون خنجرش

همی کرد چاک آن کنانی برش

فرو آمد از پای سرو سهی

گسست آن کمربند شاهنشهی

روان خون از آن چهره‌ی ارغوان

شد آن نام‌ور شهریار جهان

سر تاج‌ور از تن پیل‌وار

به خنجر جدا کرد و برگشت کار

جهانا بپروردیش برکنار

و زان پس ندادی به جان زینهار

ندانی ندانم تو را دوست کیست

بدین آشکارت بباید گریست
خب، شنوندگان خوب رادیو زمانه، در سه برنامه آتی این سو و آن سوی متن باز هم از کلوزآپ حرف می‌زنم. از شاهنامه فردوسی، رمان نو، مارگریت دوراس "و مُدراتو کانتابیله" یعنی ملایم و آوازی.
• موزیک این برنامه: مهسا وحدت، (یکی از خوانندگان محبوب من) آهنگساز مجید درخشانی، آلبوم "شهر خاموش من"

http://zamaaneh.com/maroufi/2007/09/post_57.html


پاسخ:
دوستان گرامی
این مطلب را سال 86 در رادیو زمان خواندم و شنیدم . هنوز صدا و لحن عباس معروفی تو گوشم هست.
به نظر بهترین لحن خواندن داستان ایرج همین لحن باشد . امروز به سراغش رفتم و نتوانستم صدا را بشنوم. امیدوارم اگر دوستان توانستند فایل را دریافت کنند برای اینجا هم بفرستند تا همه با هم گوش کنیم.
با سپاس فراوان از همراهی ها و همدلی هایتان
درود بر شما.
1- به خاطر پاسخ به پرسش من و زحمتی که کشیدید سپاس فراوان.
2- در یک برنامه ی تلویزیونی که یادم نیست کی بود، دکتر کزازی مهمان برنامه بودند و در آن جا نقل شد که فردوسی فقط جای قرار گرفتن دوربین را در چکامه اش بیان نکرده و معین نساخته. دکتر چاسخ دادند که از دیدگاه من استاد حتا دقیقاً جای دوربین را هم کاملاً مشخص کرده است.
پاسخ:
با درود
در یکی از نشست های شهر کتاب دکتر کزازی گفتند فقط جای دوربین را مشخص نکرده است یعنی هر جایی از صحنه که می خواهید می توانید دوربین را بگذارید و این هنر فردوسی است.
وای به این حافظه! جا به جا گفتم!
پاسخ:
خوب این دفعه درستشو بنویس این پیام و قبلی و پاک می کنیم تا یه نقل قول اشتباه تو ذهن ها جا نیفته

در ضمن دیدگاهم رو نسبت به شاهنامه خالقی مطلق در متن در ادامه ی مطلب می توانی بخوانی
این شبها با این داستان می خوابم.
به این فکر می کنم که این قدرت چیست که همه عالم در پی آنند.
به نظر من کسانی که قدرتی ندارند بهتر است قضاوت نکنند. از جمله خود من. قدرت است که سر ایرج را توسط برادر می برد. پس این رشته سر درازی دارد در تاریخ کشور خودمان. می خواهم بدانم کدام یک از اولین مردمان در تاریخ این گونه ددمنشانه برادرکشی کرده اند و در جایی ثبت شده است. حتا اگر روایتی اینگونه افسانه ای باشد. هرچند ایران به دلیل باستانی بودنش شاید آغازگر این امر باشد. یا می فرمایید اولین قتل را به حساب قدرت طلبی بگذاریم. هابیل و قابیل را می گویم که اهل هیچ جا نبوده اند.
پاسخ:
این را حافظ حتما برای سلم و تور گفته است:

«شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی‌ارزد»

و پاسخی برای این داستان تلخ «برادر کشی» ندارم.
اولی یک چیزی بگویم و آن این که لینک این پیام های نیک ما در پنجره ای جدا باز نمی شود و با باز کردن این صفحه وبلاگ بسته می شود. این است که در صورت نیاز به آن باید دوباره پنجره دیگری باز شود.
دوم:
حافظ را درست می گویید. یکی از چیزهایی که یک سلطان باید شب و روز به آن فکر کند همین است. ولی در اینجا به نظر من صدق نمی کند. چرا که ایرج ترک سر کرد. با این که کلی هم از عدم علاقه خودش به تاج و تخت گفت. آن دو خبیث ولی گوش نکردند. می گویند وقتی جلوی چشم کسی را خون می گیرد دیگر چیزی نمی شنود. و نمی بیند. ایرج می گفت:
من ایران نخواهم ، نه خاور ، نه چین ، / نه شاهی ، نه گسترده روی زمین
مرا تخت ایران اگر بود زیر / کنون گشتم از تاج و از تخت سیر
سپردم شما را کلاه و نگین / ترا زین پس از من مباد ایچ کین
مرا با شما نیست جنگ و نبرد / دلت را نباید بدین رنجه کرد
پاسخ:
اول:
این بلاگر تازگیا خیلی خوشش نمیاد با اچ تی ام ال دستکاریش کرد همیشه برای اینکه ستون پیام ها در پنجره جدید باز شوند باید یک دستکاری کوچک در کد اچ تی ام ای انجام می دادم که فعلن تا امکانات جدیدیش را مطالعه و آزمایش نکرده ام به سراغش نمی روم این است که بی زحمت روی پیوند پیامها کلیک راست و open in new window
را انتخاب کنید.

دوم:
اگر دوباره پاسخ را بخوانید نوشته شده «این را حافظ حتما برای سلم و تور گفته است»

بیت هایی که نوشتید همان اندیشه ی جهان وطنی ایرج است که سرش را به باد داد.
این اندیشه موافقان و مخالفانی دارد.
صدای خوش فریمای عزیز غم بیشتری از خواندن داستان ایرج به دلم نشاند، همه چیز واقعی و فضای داستان زنده و قابل تصور درست مثل پرده های چندگانه یک نمایش یا فیلمی که می نشینی و ناباورانه نگاهش می کنی و دلتنگ می شوی از لحظه به لحظه آن چیزی که دلت گواهی می دهد که اتفاق خواهد افتاد و نمی خواهی باور کنی.
این یادداشتی که از عباس معروفی نوشته اید هم بسیار خواندنی است، امیدوارم در فرصتی بتوانیم فایل صوتی برنامه را هم بشنویم.

بیشتر از هر چیز در داستان ایرج تاکید فردوسی بر بی اعتباری و نامهربانی دنیا را می بینیم، فردوسی در سراسر شاهنامه خواننده اش را از دل سپردن به دنیا و دل مشغولی هایش باز می دارد ولی همان طور که می بینیم در داستان هایی مثل غمنامه رستم و سهراب، سیاوش، اسفندیار و ایرج بیشتر بر ستمکاری دنیا تکیه می کند
در این داستان می خوانیم:

جهانا بپروردیش در کنار / وُزان پس ندادی به جان زینهار
نِهانی ندانم ترا دوست کیست / برین آشکارت بباید گریست

***
برین گونه گردد به ما بر سپهر / بخواهد ربودن چو بنمود چهر
مبر خود به مهر زمانه گُمان / نه نیکو بود راستی در کمان
چو دشمنْش گیری نُمایدْت مهر / وُگر دوست خوانی نبینیْش چهر
یکی پند گویم ترا من درست / دل از مهر گیتی ببایدْت شست

در بی مایگی و کم پایگی ارزش های این جهان و بازیگری چرخ گفتارهای واقع بینانه بسیاری در شاهنامه می بینیم. روزگار بازیگری است که در یک دست کلاه خسروی دارد و در دست دیگر کمند بهرامی، فردوسی در جای دیگری می گوید:

چنین است کردار چرخ بلند / به دستی کلاه و به دیگر کمند
چو شادان نشیند کسی با کلاه / به خم کمندش رباید زگاه

به قول فضل ا... رضا در بیان این گونه افکار فردوسی دیگر شاعر داستان های منثور ایران باستان نیست بلکه خراسانی حکیمی است که با اندوه و درد در کالبد این داستان ها حضور می یابد و خطابه مرگ می سراید...

هر چند فردوسی هم گاهی خیام وار می گوید:
همان به که با جام گیتی فروز / همی بگذرانیم روزی به روز
که روزی فراز است و روزی نشیب / گهی شاد دارد گهی با نهیب

ولی این گونه اندیشه ها را در سخنان فردوسی کمتر می بینیم؛ بنیان سخنان فردوسی در شاهنامه بر پایه همان شاه بیتی است که روزی درباره اش در این ستون خیلی بحث شد:
جهان سر به سر چون فسانه است و بس
نماند بد و نیک بر هیچ کس

بی اعتباری و بی مهری دنیا، اندیشه ای است که به وضوح در سراسر شاهنامه دیده می شود و من هنوز با خواندن داستان ایرج این بیت دوباره و دوباره در ذهنم تکرار می شود، بد و نیکی که نمی ماند دنیایی که بی مهر و گذرا است همچنان که سعدی می گوید:
بد و نیک مردم چو می بگذرند / همان به که نامت به نیکی برند

این تصویرهای کلوزآپ معروفی و گفتگوی شما و نیره گرامی من رو به یاد کتاب تماشاخانه اساطیر انداخت. نغمه ثمینی در این کتاب به بررسی جایگاه اسطوره و کهن نمونه در ادبیات نمایشی ایران پرداخته، کاری که تا به حال کمتر کسی به آن علاقه و توجه نشان داده.
دوستانی که به اساطیر و ادبیات نمایشی علاقه مند هستند حتمن آن را خیلی می پسندند. این کتاب از این جهت که به ذکر خلاصه ای از دیدگاه های موجود و منابع مختلف درباره کهن نمونه ها و نشانه های اساطیری در دوره های مختلف می پردازد بسیار جالب توجه است.
نویسنده در بخش نخست ضمن ریخت شناسی روایات اساطیری ایرانی، مروری گذرا ولی همه جانبه بر شخصیت های اساطیری و آیین های ایرانی می کند که در این بین به برخی از شخصیت های اساطیری شاهنامه و کارکردها و خویشکاری های آن ها هم اشاره شده و در فصل های پایانی کتاب ارتباط این شخصیت ها در چند نمایشنامه نمونه بررسی شده که مطالعه این ارتباط ها در درک مفهوم اسطوره و منطق حاکم بر خوانش رویدادهای اسطوره ای بسیار روشن گر است.

بد نیست برای آشنایی بیشتر گذر کوتاهی داشته باشیم بر آنچه درباره داستان ایرج در این کتاب آمده:
"در فروردین یشت پسر ائیری (ایرج)، منوش چیرا (منوچهر) ستوده می شود و این تنها اشاره موجود در یشت ها به ایرج است.

در دینکرد از او با نام اِرج یاد می شود و در بندهشن به طور دقیق تری به داستان ایرج پرداخته می شود و در کنار نام دو برادرش سرم (sarm) و تورچ (Turch) قرار می گیرد.

شاهنامه اما بر داستان ایرج و جایگاه پدر و برادرش جولان گسترده ای داده و علاوه بر روایاتی که به گوش آشنا هستند از آزمون اژدها سخن رانده است. آزمونی که شکلی به غایت نمایشی دارد.

داستان ایرج یادآور دو داستان مشهور است: شاه لیر و یوسف.
در شاه لیر ما با مایه تقسیم سرزمین میان سه فرزند (سه دختر) روبرو می شویم که باز یکی از سه دختر از دیگران درستکارتر، صادق تر و به همان میزان مظلوم تر است، در یوسف و برادرانش نیز با مایه برادرانی حسد ورز برخورد می کنیم که کوچک ترین شان، یوسف را می کشند (یا خیال می کنند که کشته اند) و این پدر را دچار پریشانی می کند.
...نقش بازی کردن فریدون در مقابل پسران و ترتیب دادن یک بازی نمایش گونه می تواند جلوه ای از حضور چنین اتفاقات نمایشی در گذشته ایران باستان باشد، در این آزمون برتری و دانش از آن کسی است که فرهنگ شفاهی را سلاح خویش می سازد، از آن ایرج که نه تند و تیز است چون تور و نه سر سوی سلامت دارد چون سلم بلکه به تدبیر با زبان تهدید /رجز خوانی با اژدها به مقابله برمی خیزد."
پاسخ:
ادبیات نمایشی: چه خوب که این رشته به شاهنامه می پردازند. دو شاهنامه خوان زن می شناسم که در رشته ادبیات نمایشی تحصیل کرده اندو حالا پژوهشگر« نغمه ثمینی» و کتاب «تماشاخانه اساطیر».

ائیر:
نکته ی جالب برایم در اینجا نام ایرج که «ائیر» خوانده شده است. دکتر وحیدی اعتقاد دارند که «آریا» واژه ای است که در دویست سال اخیر درست شده است و واژه «ائیر» ، درست است.
در خلال داستان های شاهنامه به سه چهره اخلاقی برمی خوریم:
ایرج، سیاوش و کیخسرو

ایرج مظهر بیزاری از خشونت و خونریزی است و از زبان اوست که فردوسی با ابیات جاویدان خود در ارزش جان – و نه تنها جان انسان – و محکوم کردن خونریزی آن هم به خاطر بزرگی و قدرتی که سرانجامش تباهی است، گنجینه اندیشه های انسانی را غنی تر کرده است.
بیزاری ایرج از خونریزی به خاطر ترس از جان نیست، چون پیش از آن که برادران قصد جانش را بکنند، پاسخ وی به پدرش فریدون در گفتگویی که با او دارد، گواه روشنی است که این دیدگاه وی بیانگر اندیشه ای والا است، گو این که همیشه با کشورداری چندان جور در نمی آید:
چنین داد پاسخ که ای شهریار / نگه کن بر این گردش روزگار
که چون باد بر ما همی بگذرد / خردمند مردم چرا غم خورد
همی پژمراند رخ ارغوان / کند تیره دیده روشن روان
به آغاز گنج است و فرجام رنج / پس از رنج، رفتن ز جای سپنج

و در پایان سخن می گوید:
خداوند شمشیر و گاه و نگین / چو ما دید و بسیار بیند زمین

...در بینش اخلاقی فردوسی که در اسطوره های حماسی اش مردان و پهلوانان بارها و بارها در نبرد با یکدیگر در می آویزند، می کشندو کشته می شوند – خون بی گناهان را بر زمین ریختن گناهی است که پیامدهای آن هولناک است...

از کتاب تن پهلوان و روان خردمند
شاهرخ مسکوب
من پیوسته می ایم و می خوانم و توشه می گیرم. از پروانه ی گرامی و شهرزاد عزیز سپاس گزارم به خاطر تمام نوشتارهای خوب و ارزشمندشان. این یادداشت های سودمند را که می خوانم دیگر خجالت می کشم چیزی بنویسم. و چه غرقم در دریای ژرف نادانسته هایم... چه غرقم...
پاسخ:
نیره جان
من هم می نویسم تا از دانسته های شما دوستان یاد بگیرم. هر چه بیشتر می خوانم می بینم که کمتر می دانم.
من هم نادانی بیش نیستنم.
نیره عزیزم من هم از تو سپاسگزارم که در شاهنامه خوانی حضور داری شک نکن که حضور هر یک از دوستان مثل قطعات مختلف یک پازل لطف و ارزش خاص خودش را داره و جای خالی هر یک از دوستان و پیام های خوبشون هم کاملن حس می شه، می بینی که وقتی فلورا نیست یا سروی یا ... کسی نمی تونه مثل آن ها به شاهنامه نگاه کنه و از شاهنامه بگه پیام ها و دیدگاه تو هم همین طور، امیدوارم همچون گذشته نوشته های پرمحتوا و آموزنده ات را در اینجا بخوانم و از آن ها یاد بگیرم.

پروانه جان از یادداشت ها و پیام های سودمندتان بسیار سپاسگزارم.
پاسخ:
شهرزاد گرامی
ا زاینکه زحمت می کشی و با آوردن دیدگاههای پژوهشگران به این ستون ما را در دانسته های خود شریک می کنی بسیار سپاسگزارم . همیشه با دقت می خوانمشان و با دیدگاههای دیگران مقایسه می کنم. این جمع نظرات تو و دیگر دوستان آنچنان در هر پست پر بار است که می توان از هر یک مقاله ای بیرون کشید.
خب ، امروز بالاخره فرصت کردم که بنویسم .

این قسمت از شاهنامه چقدر غم انگیز بود . تعبیر "شاه شهید " را دوست دارم . آن نوع خاص از مرثیه سرایی فردوسی را هم دوست دارم . انگار برای فرزند خودش سوگواری می کند .

من تصور نمی کنم تنها طمع قدرت باعث بوجود آمدن این ماجرا شده باشد ، چون ایرج از خیر تاج و تخت گذشته بود .
به گمانم ، برادران ایرج بیش از آن که در طلب قدرت باشند ، به او حسادت می کردند و همین باعث شد که دست به برادر کشی بزنند .

در نامه ی باستان خواندم که فریدون به دلیل گریستن زیاد ، بینایی اش را از دست داده بود و بعدن دوباره به خواست خدا بینایی اش را به دست آورد .
کل این ماجرا ، من را به یاد ماجرای یوسف پیامبر می اندازد . شباهت های زیادی دارند .
پاسخ:
" مرثیه سرایی" درست همینجا هاست که فردوسی وارد می شود و از خودش می نویسد. فردوسی در بیشتر شاهنامه داستان را به صورت شعر بازگو کرده و به باورشناسی ایران باستان پرداخته است ولی وقتی وظیفه ی بیان داستان را که به پایان رساند پا به میدان گذاشته و با بیت هایی هر آنچه در درونش از خواندن داستان گذشته برون می ریزد.

طمع قدرت: بله ایرج از تاج و تخت گذشته بود ولی این سلم و تور بودند که تاج و تخت سرزمین «ایران» را می خواستند. حسادت هم بی اثر نبوده است.

تیره شدن چشمان فریدون از گریستن زیاد در این دو بیت و در مصرخ آخر نوشته شده است:

برین گونه بگریست چندان بزار / همی تا گیا رُستش اندر کنار
زمین بستر و خاک بالین اوی / شده تیره روشن جهان بین اوی

بله درست می گویی در اینجا شباهت بین این دو داستان هست.
راستی ،
یادم رفت بگویم ، ممنون از فریما عزیز که زحمت خواندن این بخش را متقبل شدند .
به دلم نشست ... خیلی ...
از لطف دوستان متشکرم.فقط می تونم بگم که من عاشق شاه نامه هستم و تازه اول راهم...اینجا یه بیت شعر به ذهنم رسید که فکر می کنم بی ارتباط با عشق من و همه شما به شاه نامه نباشه:
دست و پایی می توان زد بند اگر بر دست و پاست
وای بر حال گرفتاری که بندش بر دل است
واقعا شاهنامه بند بر دل من زده و گرفتارش شدم
هر وقت به اینجا سر می زنم و آن یک برگ شاهنامه نفیس را می بینم بسیار خوشحال می شوم که در اینجا نیست. و در جایی است که ارزش آن را می دانند و تا دنیا دنیاست این برگ در آن موزه از گزنده حوادث مصون است. ایکاش بقیه آثارمان را هم به خارجه بفرستیم که در آنجا دیده شوند. چرا که در اوضاع و احوال فعلی هیچ کس با آنچه از گذشته ما در موزه هایمان است آشنا نمی شود و آن ها را نمی بیند.
از فریمای عزیز بسیار سپاسگزارم...
تقریبا هر روز به این داستان گوش میدم... امروز هم رفتم با مامان دوتایی گوش دادیم... نمیدونم در دوستان این داستان چه اثری داره ولی من یک هفته ست که در خلوت خودم تمام آفرینش رو زیر سوال میبرم!!

کاش بشه به جواب معقولی رسید... اصلا پروانه جان، بنظرم اومده که شاهنامه مختص شاهان و سلاطین نوشته شده تا هی "ره بیهوده نپیمایند" من و شما که سر قدرت نداریم بقول آقای مهدی بهشت... اونهایی که باید اینها رو بشنوند گوشهاشون گرفته ست و من و شما هم که گوش میدیم از قدرت بیزاریم نتیجه اینه که جهان همان است که بو د و "کار جهان جمله هیچ در هیچ است"

یه چیزی بگم... ازین انتقام جویی ها و کین ورزی ها در شاهنامه اصلا خوشم نمیاد یه جوری من رو به یاد فیلم فارسی ها و فیلم هندیها میندازه.... هم در داستان کیومرث و هم در داستان فریدون این کین خواهی پررنگ نشون داده شده... در صورتی که شخصی که با کینه زندگی کنه و منتظر روز انتقام باشه نمیتونه روان سالمی داشته باشه... دنیا اینقدر کوچک و حقیر هست که بدون کینه داشتن جواب قهر انسان ِخونریز داده میشه.... من ترجیح میدم در اوج باشم و بی کینه و حتی برای فرزند خونریزم روان سالم خواهان باشم هرچند نتونم ماتم ایرج رو تاب بیارم



از پیامهای شهرزاد عزیز بسیار آموختم...
بیتهای برگزیده رو بردم تو پست اختصاصی

ببخش پروانه جان که دیر شد
پاسخ:
فلورای گرامی
پاره ای از پیامت را به ستون پیام های آخرین یادداشت بردم تا دوستان بخوانند و دیگاهشان را بنویسند.
با سپاس
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
[حذف مشخصات]
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد