درود بر شما... خیلی وقت است که خواندن این کتاب در برنامه ام است اما هنوز نتوانسته ام آن را بخوانم به هر حال این پست شما به من یادآوری کرد که حتمن آن را بخوانم.
پاسخ:
درود می توانید با خواندن همین داستان گوشه ای از زندگی زنان خانه دار و مشکلاتشان را ببینید. کتاب "چراغ ها را من خاموش می کنم" وقت زیادی نمی گیرد چون نگاه کردن به زندگی ای است که از حفظ هستیم.
گارسیا مارکز می گوید: « نوشتن یک جور هیپنوتیسم است. اگر موفقیت آمیز باشد، نویسنده خواننده را هیپنویسم کرده است. هرجا نویسنده تپق بزند، خواننده از خواب بیدار می شود، از هیپنوتیسم بیرون می آید و از خواندن دست می کشد. اگر نثر لنگ بزند، خواننده رهایتان می کند. باید با پرداختن به جزئیات ظریف، به تک تک کلمات، خواننده را در هیپنوتیسم نگه داشت. این عملی است مداوم که طی آن خواننده را با صحبت و ریتم مسموم می کنید.»
ادامه مطلب را در صورت تمایل می توانید در لینک زیر بخوانید http://www.leilasadeghi.com/article.aspx?id=197
ـ رمان «چراغها را من خاموش میکنم»، از نوع رمانهایی است که میتوانند درشکل گیری یک بازار رمان نقش ایفا کنند. آشنا و در عین حال دور برای اینکه خواننده معمولی وارد فضای داستان شود و با شخصیتها زندگی کند و کنجکاو دنبالشان برود و به آنها علاقمند بشود و حوصلهاش سر نرود. دورنمایه اصلیتر آن - یکی از چند تصویر این کتاب چند بعدی - عشق است ـ نیاز به عشق ـ که همان قصه است و اما هیچگاه مکرر نیست. در کنار آن، خانواده،زن و شوهر و بچهها و دختری که ...
ادامه این مطلب را در صورت تمایل میتوانید در لینک زیر بخوانید http://www.ketabname.com/main2/identity/?serial=518&chlang=fa
------------------------------------------------ در داستان Gnome درد نشان داده شده است و این خواننده است که باید درمان را بیابد.
با تشکر و سپاس از پروانه گرامی به خاطر انتشار داستان من در بلاگ وزین پرواز با پروانه
پاسخ:
این داستان شما که هیپنوتیزم کننده است. تازه جالب ترش آن که یک مرد این داستان را بنویسد.
آقایی را می شناسم که هشتاد سال دارد او نخستین کتاب را در هشت سالگی به من هدیه داد. از جوانان توده ای سابق بود. همیشه از این داد ها می زد که زن این چنین و زن آنچنان. جالب تر اینکه سی سال پیش چند روزی مهمانشان بودم و شاهد بودم پس از ناهار همان جا با آن قد یک متر و نودش پای سفره دراز می کشید تا غذایش هضم شود وگاهی همانجا خوابش می برد وقتی از جایش بلند می شدکه ظرف ها هم شسته شده بود.حالا که زنش دچار پوکی استخوان شدید هست و سالمند باز هم از دست شوهرش می نالد .... امیدوارم که شما این گونه نبوده باشید{چشمک}{لبخند}
ببخشید دیگه یه دفعه این رگای فمنیستی غلیان می کنه و شکل شوخی می گیره.{خجالت}
اینجا که از این آدمک ها ندارد خودم می سازمشان و به نوشته احساس می دم. خوب قلم من مانند شما توانا نیست.
درمان درد: در دستان همه ی مردها و زن هاست. آنها که بسازند جامعه خود به خود اصلاح می شود .
من سواد انگلیسیم اونقد نیست که این متو بخونم. ولی آن چه که در چراغها را من خاموش می کنم خوانده ام به دلیل مسیحی بودن مادر من و مادر زویا پیرزاد، خیلی برام ملموسه.
پاسخ:
یقین دارم از سواد انگلیسی من بیشتر است. دست این کامپیوتر درد نکند که بابیلون را آفرید.
ولی من وجود پدرش که به دلیل مهاجر بودن پدر او و من احساس نکردم.
خوندن این متن من رو به یاد فیلم revolutionary road انداخت
پاسخ:
این فیلم رو می بینم بعد پاسخت را می نویسم.
مشخصات نویسنده
آرزو
سه شنبه 19 آبان ماه سال 1388
ساعت 10:15 AM
شما اگر یک کمی ارمنی بودید می دانستید که اگر کسی حداقل یک رگ و ریشه ارمنی نداشته باشد امکان ندارد کتابی آین گونه بنویسد. من هم حسی که شما نکردید را نکردم.
پاسخ:
دوران پیش از انقلاب ارتباط مستقیم زیادی با روس ها و بهایی ها داشته ام ،این احساس در من بوده که غیر مسلمان ها خودشونو از ما پنهان می کنند شاید به دلیل ترسی که از مسلمان زاده ها دارند.
وقتی چکیده تاریخ ایران حسن نراقی را می خوانیم می بینیم که ارمنستان بسیار بین ایران و دشمنان آن زمان رد و بدل شده و از جوانب مختلف مورد تاخت و تاز قرار گرفته. این وسط این می شود که باز هم خیلی ایرانی است تا ترک و رومی و ..... *** من آخرش نفهمیدم که این چیزهایی که من می نویسم ربطی به مطلب دارد یا ندارد؟
پاسخ:
ربط پیام های شما به این یادداشت در ریشه های زندگی زویا پیرزاد نویسنده ی کتاب است.
ارمنی ها با تاریخ ما پیوند دارند مانند داستان خسرو و شیرین که شیرین ارمنی بود و در داستان های به جا مانده از این دو، از او به عنوان یک دختر جسور ایرانی یاد می شود. و یا در داستان بیژن منیژه ، داستان با دادخواهی ارامنه ای که بین مرز ایران و توران زندگی می کردند نزد کیخسرو آغاز می شود. شاید زویا پیرزاد از نسل شیرین باشد.
درود
می توانید با خواندن همین داستان گوشه ای از زندگی زنان خانه دار و مشکلاتشان را ببینید.
کتاب "چراغ ها را من خاموش می کنم" وقت زیادی نمی گیرد چون نگاه کردن به زندگی ای است که از حفظ هستیم.