دلخوشی دادن سام سیندخت را - شاهنامه

دلخوشی دادن سام سیندخت را

چهارشنبه 4 آبان‌ماه سال 1390

داستان را با آوای گرانسنگ فرشته از اینجا بشنوید 

 

 

 

 

 

3233

چو بر ساخت کار، اندر آمد به اسپ

چو گُردى به کردار آذرگشسپ.

بیامد گُرازان به درگاه سام؛

نه آواز داد و نه بر گفت نام‏.

3235

به کار آگهان گفت تا ناگهان،

بگویند با سرفراز ِجهان‏،

که:« آمد فرستادۀ کابلى

به نزد سپهبد یل ِ زابلى.‏

ز مهراب ِگُرد آوریده پیام،

به نزد ِسپهبد، جهانگیر سام.»

بیامد بر ِسام ِ یل پرده دار؛

بگفت و بفرمود تا داد بار.

فرود آمد از اسپ سیندخت و رفت؛

به پیش سپهبَد خرامید، تفت.‏

3240

زمین را ببوسید و کرد آفرین

اَبَر شاه و بر پهلوانِ زمین.‏

نثار و پرستنده و اسپ و پیل،

رده بر کشیده ز در، تا دو میل؛‏

یکایک همه پیش ِ سام آورید؛

سر ِپهلوان خیره شد کان بدید.

پر اندیشه بنشست بر سانِ مست؛

به کَش کرده دست و سر افگنده، پست؛‏

که: جایی کجا مایه چندین بُوَد،

فرستادن ِزن چه آیین بود؟!

3245

گر این خواسته زو پذیرم همه،

ز من گردد آشفته شاهِ رمه؛‏

و گر باز گردانم از پیش، زال

بر آرد به کردار ِ سیمرغ، یال.‏

بر آورد سر؛ گفت:« کاین خواسته،

غلامان و پیلان آراسته،

شوید و به گنجورِ دستان دهید؛

به نام ِ مَه ِ کابلستان دهید.

پریروى سیندخت، بر پیش ِ سام،

زبان کرد گویا و دل شادکام.‏

3250

سه بت روى با او به یک جا بُدند؛

سمن پیکر و سرو بالا بُدند.

گرفته یکى جام هر یک، ز زر؛

پر از سرخ یاقوت ودرٌ و گهر.‏

به پیش ِ سپهبَد فرو ریختند؛

همه یک به دیگر بر آمیختند.

چو با پهلوان کار بر ساختند،

ز بیگانه خانه بپرداختند،

چنین گفت سیندخت با پهلوان،

که:« با راى تو پیر گردد جوان؛‏

3255

بزرگان ز تو دانش آموختند؛

به تو، تیره گیتی بیفروختند.

به مهر تو، شد بسته دست ِبدى؛

به گرزت، گشاده ره ِایزدى.‏

گنهکار اگر بود، مهراب بود؛

ز خون دلش، مژٌه پر آب بود.

سر ِبیگناهان کابل چه کرد،

کجا اندر آورد باید به گرد؟!

همه شهر زنده براى ِتواند؛

پرستندۀ خاک ِ پاى ِ تواند.

3260

از آن ترس کو هوش و زور آفرید؛

درخشنده ناهید و هور آفرید.

نیاید چنین کارش از تو پسند؛

میان را به خون ِ برهمن مبند!»

بدو سام یل گفت:« با من بگوى،

هر آنچِت بپرسم، بهانه مجوى!‏

تو مهراب را کِهترى گر هَمال؟

مر آن دخت او را کجا دید زال؟‏

به روى و به موى و به خوى و خرد،

به من گوى تا با که اندر خورَد؟

3265

ز بالا و دیدار و فرهنگ اوى

بر آن سان که دیدى، یکایک بگوى.»‏

بدو گفت سیندخت:« کاى پهلوان!

سر ِ پهلوانان و پشت ِ گوان!‏

یکى سخت پیمانت خواهم نخست؛

که لرزان شود ز او بر و بوم و رُست؛‏

که: از تو نیاید به جانم گزند؛

نه آن کس که بر من بُوَد ارجمند.

مرا کاخ و ایوان آباد هست

همان گنج و خویشان و بنیاد هست.‏

3270

چو ایمن شوم هر چه گفتی: بگوى،

بگویم؛ بجویم بدین آبِ روى.‏

نهفته همه گنج کابلسِتان،

بکوشم؛ رسانم به زابلسِتان.»‏

گرفت آن زمان سام دستش بدست؛

و را نیک بنواخت و پیمان ببست‏.

چو بشنید سیندخت سوگندِ اوی؛

همان راست گفتار و پیوندِ اوی،

زمین را ببوسید و بر پاى خاست؛

بگفت آنچه اندر نِهان بود، راست‏؛

3275

که:« من خویش ِ ضحٌاکم، اى پهلوان!

زنِ گُرد مهرابِ روشن روان‏.

همان مام ِ رودابۀ ماهروى؛

که دستان همى جان فشانَد بر اوى.‏

همه دودمان پیش ِ یزدان پاک،

شب تیره تا بر کشد روز چاک،

همى، بر تو بر، خواندیم آفرین؛

همان بر جهاندار شاه ِزمین.

کنون آمدم ،تا هواى تو چیست؛

ز کابل تو را دشمن و دوست کیست.‏

3280

اگر ما گنهکار و بد گوهریم،

بدین پادشاهى نه اندر خوریم،‏

من اینک به پیش ِتوام، مستمند؛

بکُش کُشتنى،بستنی را ببند.

دل بى‏گناهان کابل مسوز!

کز آن تیرگی  اندر آید به روز.»

سخنها چو بشنید از او پهلوان،

زنى دید با راى و روشن روان.‏

به رخ، چون بهار و به بالا، چو سرو؛

میانش چو غَرو و به رفتن، تذرو.

3285

چنین داد پاسخ که:« پیمان من

درست است، اگر بگسلد جان من.‏

تو با کابل و هر که پیوندِ تست

بمانید، شادان دل و تن درست.‏

بدین نیز همداستانم که زال

به گیتى، چو رودابه خواهد هَمال.‏

شما گر چه از گوهری  دیگرید،

همان تاج و اورنگ را در خورید.

چنین است گیتى و ز این ننگ نیست؛

اَبا کردگار جهان جنگ نیست.‏

3290

یکى بر فراز و یکى با نشیب

یکى با فزونى، یکى با نِهیب.

یکى از فزایش دل آراسته؛

ز کمّى، دل ِدیگرى کاسته.

یکى نامه، با لابه دردمند،

نبشتم به نزدیکِ شاهِ بلند.

به نزدِ منوچهر شد زالِ زر؛

چنان شد که گفتى بر آورد پر.

به زین اندر آمد که زین را ندید؛

همان نعل اسپش زمین را ندید.

3295

بدین، زال را شاه پاسخ دهد

چو خندان شود، راىِ فرّخ نِهد؛

که پروردۀ مرغ بیدل شده است؛

از آب مژه، پاى در گِل شده است.‏

عروس ار به مهر اندرون همچو اوست،

سَزد گر بر آیند هر دو ز پوست.‏

یکى روىِ آن بچّۀ اژدها،

مرا نیز بنماى و بستان بها.»

بدو گفت سیندخت:«اگر پهلوان

کند بنده را شاد و روشن روان،‏

32300

چماند به کاخ من اندر سمند،

سرم بر شود بآسمان بلند.

به کابل چُنو شهریار آوریم،

همه پیش ِاو جان نثار آوریم.»‏

لب سام، سیندخت پر خنده دید؛

همه بیخ ِکین از دلش کنده دید.

نوندى دلاور، به کردار ِباد،

برافگند و مهراب را مژده داد:

«کز اندیشۀ بد مکن یاد هیچ!

دلت شاد کن، کار ِمهمان بسیچ.‏

3305

من اینک پس ِنامه اندر دمان،

بیایم؛ نجویم به ره بر زمان.»‏

دوم روز چون چشمۀ آفتاب

بجنبید و بیدار شد سر ز خواب،‏

گرانمایه سیندخت بنهاد روى،

به درگاه سالار ِدیهیم جوى.‏

رُوارَو بر آمد ز درگاهِ سام؛

مِهِ بانوان خواندندش به نام.‏

بیامد بر ِسام و بُردش نماز؛

سخن گفت با او زمانى دراز،

3310

به دستورىِ بازگشتن به جاى؛

شدن شادمان پیشِ کابل خداى؛‏

دگر ساختن کار مهمان نو؛

نِمودن به داماد پیمان نو.

و را سام یل گفت :«بر گرد و رَو؛

بگوی  آنچه دیدى به مهرابِ گَو.

سزاوار او خلعت آراستند؛

ز گنج آنچه پر مایه‏تر خواستند.

به کابل دگر سام را هر چه بود،

ز کاخ و ز باغ و ز کِشت و درود،

3315

دگر چارپایان ِدوشیدنى،

ز گستردنى هم ز پوشیدنى،‏

به سیندخت بخشید و دستش به دست،

گرفت و یکى سخت پیمان ببست‏.

پذیرفت مر دخت او زال را،

خداوند شمشیر و گوپال را.‏

سر افراز گُردى و مردى دویست،

بدو داد و گفتش که:«اکنون مایست!‏

به کابل بباش و به شادى بمان؛

از این پس، مترس از بدِ بدگمان!‏

3320

شکفته شد آن روى پژمرده ماه؛

به نیک اخترى، بر گرفتند راه.‏

 اغراق و شوخی های اغراق آمیز در شاهنامه از منوچهر احترامی