رفتن سام به جنگ مهراب - شاهنامه

رفتن سام به جنگ مهراب

چهارشنبه 20 مهر‌ماه سال 1390

 داستان را از اینجا بشنوید

 

3068

به مهراب و دستان رسید این سَخُن؛

که شاه و سپهبَد فگندند بُن‏.

خروشان ز کابل همى رفت زال،

فروهِشته لَفج و برآورده یال.‏

3070

همى گفت:« اگر اَژدهاىِ دُژم

بیاید که گیتى بسوزد به دَم،

چو کابلستان را بخواهد پَسود،

نخستین، سرِ من بباید دُرُود.»

به پیش پدر شد، پر از خون جگر؛

پر اندیشه دل، پر ز گفتار سر.

چو آگاهى آمد به سام دلیر

که آمد ز رَه بچّه نرّه شیر،

همه لشکر از جاى بر خاستند؛

درفشِ فریدون بیاراستند.

3075

پذیره شدن را، چَپیره شدند؛

سپاه و سپهبَد پذیره شدند.

همه پشتِ پیلان، به رنگین درفش،

بیاراسته، سرخ و زرد و بنفش.

چو روىِ پدر دید دستانِ سام،

پیاده شد از اسب و بگذارد گام‏.

بزرگان پیاده شدند، از دو روى،

چه سالار خواه و چه دیهیم جوى.‏

زمین را ببوسید زال دلیر؛

سخن گفت با او پدر نیز، دیر.

3080

نشست از برِ تازى اسبی سمند،

چو زرّین درخشنده کوهى بلند.

بزرگان همه پیشِ اوی آمدند؛

به تیمار و با گفت و گوی  آمدند؛

که:«آزرده گشته است بر تو پدر؛

ره  پوزش آر و مکش هیچ سر

چنین داد پاسخ:«کز این باک نیست؛

مرا نیز بر  جایِ خون خاک نیست.

پدر گر به مغز اندر آرد خِرَد،

همانا سخن بر سخن نگذرد؛

3085

و گر بر گشاید زبان را به خشم،

من از شرم آب اندر آرم به چشم.»

چنین تا به درگاهِ سام آمدند؛

گشاده دل و شادکام آمدند.

فرود آمد از اسپ سامِ سوار؛

هم اندر زمان، زال را داد بار.

چو زال اندر آمد به پیش پدر،

زمین را ببوسید و گسترد بَر.

یکى آفرین کرد بر سام ِگُرد؛

وز آبِ دو نرگس، همى گُل سترد؛

3090

که:«بیدار دل پهلوان شاد باد!

روانش گرایندۀ داد باد!

ز تیغ تو، الماس بریان شود؛

زمین، روز جنگِ تو، گریان شود.

کجا دیزۀ تو چمد روزِ جنگ،

شتاب آید اندر سپاهِ درنگ.

سپهرى کجا باد ِگرز ِتو دید.

بماند؛ ستاره نیارد کشید.

زمین سر به سر سبز، با داد تو؛

روان و خرد گشت بنیاد تو.

3095

همه مردم از داد تو شادمان؛

ز تو داد یابد زمین و زمان؛‏

مگر من  از داد بى‏بهره‏ام،

و گر چه به پیوندِ تو شهره‏ام.‏

یکى مرغ پرورده‏ام، خاک خُورَد؛

به گیتى، مرا نیست با کس نبرد.

ندانم همى خویشتن را گناه،

که بر من کسى را بدان هست راه،

مگر آنکه سام ِیَلَستَم پدر؛

دگر هست با این نژادم هنر.

3100

ز مادر بزادم، بینداختى؛

به کوه اندرم، جایگه ساختى.

نه گهواره دیدم، نه پستان، نه شیر؛

نه از هیچ خُوَشی مرا بود وِیر.

ببردی؛ به کوهی بیفگندیَم؛

دل از ناز و آرام برکندیم.

فگندى به تیمار، زاینده را؛

به آتش سپردى فزاینده را.

تو را با جهان آفرین است جنگ،

که: از چه سیاه و سپید است رنگ!

3105

کنون کِم جهان آفرین پرورید؛

به چشم خدایى به من بنگرید؛

هنر هست و مردیّ و تیغ یلی؛

یکی یاد چون مهتر کابلی.

اَبا گنج و با تخت و گرز گران؛

ابا راى و با تاج و تاجِ سران.

نشستم به کابل، به فرمان تو؛

نگه داشتم راى و پیمان تو؛

که چون کینه جویى، به کار آیمت؛

درختى که کشتى به بار آیمت.

3110

ز مازندران هَدیه این ساختى؛

هم از گرگساران بدین تاختى‏.

که ویران کنى خانِ آبادِ من؛

چنین داد خواهى همى دادِ من؟!

من اینک به پیش تو استاده‏ام؛

تن ِبنده، خشم ِتو را، داده‏ام.

به ارّه میانم به دو نیم کن؛

ز کابل مَپیماى با من سَخِن.»

سپهبَد چو بشنید گفتارِ زال؛

بر افراخت گوش و فرو برد یال.‏

3115

بدو گفت:«آرى همین است راست؛

زبانت بدین راستی پادشاست.

همه کار من با تو بیداد بود؛

دلِ دشمنان، بر تو بر، شاد بود.

ز من آرزو خود همی خواستى؛

به تنگى دل از جاى بر خاستى.‏

مشو تیز! تا چارۀ کار تو؛

بسازم؛کنون تیز بازار تو.

یکى نامه فرمایم اکنون به شاه؛

فرستم به دست تو، اى نیکخواه!‏

3120

سخن هر چه باید به یاد آورم؛

روان و دلش سوىِ داد آورم‏.

اگر یار باشد جهاندارِ ما؛

به کام تو گردد همه کارِ ما .

ویرایشی دیگر و معنی واژه ها

  http://www.cs.okstate.edu/~samad/KC/Raftan-Saam-Beh-Jang-Mehrab.pdf