رای زدن رودابه با کنیزکان - شاهنامه

رای زدن رودابه با کنیزکان

جمعه 31 تیر‌ماه سال 1390

 داستان را از اینجا بشنوید

دریافت مستقیم فایل شنیداری از اینجا 

  

باله زال و رودابه 

عکس از اینجا 

  

 

2465

چنان بُد که مهراب روزی پگاه،

برفت و بیامد از آن بارگاه.

گذر کرد سویِ شبستان خویش؛

همی گشت بر گردِ بستانِ خویش.

دو خورشید بود اندر ایوان اوی؛

چو سیندخت و رودابه ماهروی؛

بیاراسته همچو باغ بهار؛

سراپای، پر رنگ و بوی و نگار.

شگفتی به رودابه اندر بماند؛

همی نامِ یزدان، بر او بر بخواند.

2470

یکی سرو دید، از برش گِِردْ ماه؛

نهاده، به مَهْ بر، ز عنبر کلاه.

به دیبا و گوهر بیاراسته؛

به سانِ بهشتی پر از خواسته.

بپرسید سیندخت مهراب را؛

ز خوشاب بگشاد عنّاب را،

که: «چون رفتی امروز و چون آمدی؟

که کوتاه باد از تو دستِ بدی!

چه مرد ست این پیرسرْ پور سام؟

همی تخت کام آیدش، گر کُنام؟

2475

خویِ مردمی هیچ دارد همی؟

پی ِ نامداران سپارد همی؟»

چنین داد مهراب پاسخ بدوی

که: «ای سرو ِ سیمین بر  ِ ماهروی!

به گیتی در، از پهلوانان ِ گُرد

پی ِزال را کس نیارد سپُرد.

چو دست و عِنانش بر ایوان نگار،

نبینیّ و بر زین چنو، یک سوار.

دلِ شیر ِ نر دارد و زور ِ پیل؛

دو دستش به کَردار  ِ دریایِ نیل.

2480

چو بر گاه باشد دِرَفْشان بُوَد؛

چو در جنگ باشد، سرافشان بُوَد.

رخش پژمراننده ارغوان؛

جوانسال و بیدار و بختش جوان.

به کین اندرون، چون نهنگِ بلاست؛

به زین اندرون، تیز چنگْ اَژدهاست.

نشاننده خاک، در کین، به خون؛

فشاننده خنجر  ِ آبگون.

از آهو همان کِش سپید است موی؛

نگوید سخن مردم  ِ عیبجوی!

2485

سپیدیّ ِ مویش بزیبد همی؛

تو گویی که دلها فریبد همی.

چو بشنید رودابه این گفت و گوی،

برافروخت و گلنارگون گشت روی.

دلش گشت پرآتش از مهر زال؛

وز او، دور شد خورد و آرام و هال.

چو بگرفت جای خِرَدْ آرزوی،

دگر شد، به رای و به آیین و خوی.

ورا پنچ تُرکِ پرستنده بود؛

پرستنده و مهربان بنده بود.

2490

بدان بندگان ِ خردمند گفت،

که: «بگشاد خواهم نِهان از نِهفت.»

شما یک به یک رازدار منید؛

پرستنده و غمگسار ِ منید.

بدانید هر پنج و آگه بُوید؛

- همه ساله با بخت همره بُوید!-

که من عاشقی‌ام چو بحر ِ دمان؛

از او، بر شده موج تا آسمان.

پر از پور سام است روشن دلم؛

به خواب اندر، اندیشه زو نگسلم.

2495

همه خانۀ شرم پر مهر اوست؛

شب و روزم اندیشۀ چهر اوست.

کنون این سخن را چه درمان کنید؟

چه گویید و با من چه پیمان کنید؟

یکی چاره باید کنون ساختن؛

دل و جانم از  رنج پرداختن.»

پرستندگان را شِگفت آمد آن،

که بد کاری آید ز دخت ِ ردان.

همه پاسخش را بیاراستند؛

چو آهِرْمَن از جای برخاستند؛

2500

که: «ای افسر  ِ بانوان ِ جهان!

سرافرازترْ دختر، اندر مِهان!

ستوده ز هندوستان تا به چین!

میان بتان در، چو روشنْ نگین!

به بالای تو، بر چمن، سرو نیست؛

چو رخسار تو، تابش ِ پَرْو نیست.

نگار  ِ رخ ِ تو، ز قنّوج، رای

فرستد همی سوی خاورْخدای.

تو را خود، به دیده درون، شرم نیست؟!

پدر را به نزد ِ تو آزرم نیست؟!

2505

که آن را که اندازد از بر پدر،

تو خواهی که گیری مر او را به بر!

           


که پروردۀ مرغ باشد، به کوه؛

نشانی شده، در میان گروه.

کس از مادران پیر هرگز نزاد؛

نه ز آن کس که زاید، بیاید نژاد.

چُنین سرخْ دو بُسَّد ِ شیر بوی

شِگفتی بُوَد گر بُوَد پیرجوی!

جهانی سراسر پر از مهر تُست؛

بر ایوان‌ها، صورت ِ چهر ِ تُست.

2510

تو را با چنین روی و بالای و موی،

ز چرخ چهارم، خور آید به شوی.»

چو رودابه گفتار ایشان شنید،

چو از بادْ آتش، دلش بردمید.

بر ایشان یکی بانگ برزد، به خشم؛

بتابید روی و بخوابید چشم؛

وز آن پس، به خشم و به روی ِ دژم،

به ابرو ز خشم اندر آوردْ خم.

چنین گفت: «کاین خامْ گفتارتان

شنیدن نیرزد، ز پیکارتان.

2515

نه فغفور خواهم، نه قیصر نه چین؛

نه از تاجداران  ِایران زَمین.

به بالای ِ من پور سام است ،زال؛

اَبا بازوی شیر و با بُرز و یال.

گرش پیرخوانی همی یا جوان،

مرا او به جای تن است و روان.

مرا مهر او دل، ندیده، گزید؛

همان دوستی از شنیده گزید.

بر او مهربانم، نه بر روی و موی؛

به سوی هنر گشتمش مهر جوی.»

2520

پرستنده آگه شد از راز ِ اوی،

چو بشنید دلخسته آواز  ِ اوی.

به آواز گفتند: «ما بنده‌ایم؛

به دل، مهربان و پرستنده‌ایم.

نگه کن کنون تا چه فرمان دِهی؛

نیاید ز فرمان تو جز بهی.»

یکی گفت از ایشان که: «ای سروْ بن!

نگر تا نداند کسی این سَخُن!

چو ما صد هزاران فدای تو باد!

خِرَد زآفرینش رِدای تو باد!

2525

سیه نرگسانت پر از شرم باد!

رخانت پر از رنگ و آزرم باد!

اگر جادوی بایدت آموختن،

به بند و فسون چشم‌ها دوختن،

بپرّیم با مرغ و آهو شویم؛

بپوییم و در چاره، جادو شویم؛

مگر شاه را نزد ماه آوریم!

به نزدیک ِ او پایگاه آوریم!»

لب ِ سرخ، رودابه پرخنده کرد؛

رخان ِ مُعَصفَر سوی ِ بنده کرد؛

2530

که: «این گفته را گر شوی کاربند،

درختی بَرومند کاری، بلند؛

که هر روز یاقوت بار آورد؛

برش تازیان در کنار آورد.»


 

 

 

فیلم کوتاهی از این باله را اینجا ببینید 

http://barbodproductions.com/ 

 

در ادامه می خوانیم: 

درس تاریخ، سیمین بهبهانی 

وِیژگی های سبکی در زال و رودابه از شهرزاد

درس تاریخ، سیمین بهبهانی
________
دخترم تاریخ را تکرار کرد
قصه ی ساسانیان را باز گفت .
تا به خاطر بسپرد آن قصه را
چون به پایان آمد، از آغاز گفت .

بر زبانش هم چو طوطی می گذشت
آن چه با او گفته بود استاد او :
داستان اردشیر بابکان
قصه ی نوشیروان و داد او

قصه ای از آن شکوه و فرّ او
کز فروغش چشم گردون خیره شد
زان جلال ایزدی کز جلوه اش
مهر و مه در چشم دشمن تیره شد

تا بدان جا کز گذشت روزگار
داستان خسروان از یاد رفت
تا بدان جا کز نهیب تند باد
خوشه های زرنشان بر باد رفت .

اشک گرمی در دو چشمش حلقه بست
بر کلامش لرزه ی اندوه ریخت
تا نبینم در نگاهش یأس را
دیده اش از دیده ی من می گریخت

گفت : دیدی با زبان پاک ما
کینه توزی های آن تازی چه کرد؟
گفتمش : فردوسی پاکیزه رای
دیدی اما در سخن سازی چه کرد؟

گفت : دیدی پتک شوم روزگار
بارگاه تاجداران را شکست ؟
گفتم اما اشک خاقانی چو لعل
تاج شد بر تارک « ایوان » نشست

گفت: از پرویز جز افسانه نیست
نیست باقی زان طلایی بوستان
گفتمش : با سعدی شیرین سخن
رو به سوی بوستان با دوستان

گفت : از چنگ نکیسا نغمه ای
از چه رو دیگر نمی آید به گوش ؟
گفتمش : با شعر حافظ نغمه ها
سر دهد در گوش پندارت سروش

گفت : در بنیان استغنای ما
آتشی فرهنگ سوز انگیختند
گفتم : اما سال ها بگذشت و باز
دست در دامان ما آویختند

لفظ تازی گوهری گر عرضه کرد
زادگاه گوهرش دریای ماست
در جهان ماهی اگر تابنده شد
آفتابش بوعلی سینای ماست

زیستن در خون ما آمیزه بود
نیستی را، روح ما هرگز ندید
ققنسی گر سوخت ، از خاکسترش
ققنسی پرشورتر ، آمد پدید

جسم ما کوه است ، کوهی استوار
کوه را اندیشه از کولاک نیست
روح ما دریاست ، دریایی عظیم
هیچ دریا را زتوفان باک نیست

آن همه سیلاب های خانه کن
سوی دریا آمد و آرام شد
هر که در سر پخت سودایی ز نام
پیش ما نام آوران گمنام شد . 
  

 

وِیژگی های سبکی در زال و رودابه از شهرزاد: 

در مورد ویژگی های سبکی شاهنامه در پست های پیشین هم گفتگو کردیم. از طرفی در ابتدای شاهنامه خوانی گفتیم که ویژگی های اثری همچون شاهنامه از دو منظر قابل بررسی است. یکی از لحاظ ویژگی های سبک خراسانی و دیگر از دید زیبایی و نوآوری که خاص فردوسی است.
در یادداشت زیر تلاشم بر این بوده که ضمن پرهیز از تکرار مواردی که پیشتر اشاره شده، نمونه هایی از این هر دو را در داستان زال و رودابه (از صفحه 99 تا 121 نامه باستان) نشان دهم. امیدوارم اگر بعضی موارد تکراری است یا خیلی سودمند نیست دوستان به بزرگواری خودشان ببخشند:

1- استعاره های غیر حماسی: (به دلیل ماهیت و موضوع داستان شاید بیشترین استعاره های غیر حماسی را در این بخش ببینیم)
در ستایش رودابه و قامت و روی و موی او:
یکی "سرو" دید، از برش "گرد ماه"؛
نهاده به "مه" بر، ز "عنبر" کلاه
----
در ستایش لب و دندان سیندخت:
بپرسید سیندخت مهراب را
زخوشاب بگشود عناب را
----
در توصیف چشم و ابرو و بینی رودابه:
دو نرگس دژمّ و دو ابرو بخم؛
ستون دو ابرو چو سیمین قلم

2- تشبیه های نوآورانه و بدیع:
در ستایش رودابه:
دهانش به تنگی، دل مستمند؛
سر زلف چون حلقه پایبند

در ستایش زال:
رخ و جعد آن پهلوان جوان
چو سیمین زره بر گل ارغوان

****
در بعضی بیت ها زیبایی این تشبیه ها با تغییر کاربری ارکان تشبیه دو چندان شده (تشبیه تفضیل):

رخش پژمراننده ارغوان؛
جوانسال و بیدار و بختش جوان

رخ زال از لحاظ سرخی و لطافت و زیبایی گوی سبقت از ارغوان هم می رباید (در اینجا به توجه به کاربرد بجای "پژمراننده" که واژه ای است که به سختی در شعر می نشیند هم خالی از لطف نیست)

3- فردوسی بدون این که تلاشی به دشوار گویی و صنعت پردازی داشته باشد، در حدی متعادل و به زیبایی هر چه تمامتر از صنایع لفظی و معنوی به حد کافی بهره برده است. آنچه از صنایع لفظی که در گفتار فردوسی به کار گرفته شده بیشتر در خدمت هماهنگی و موزونی کلام است مثلن:
- صنعت موازنه در این نیم بیت:
دو /نرگس/ دژمّ و
دو /ابرو/ بخم
جزء نخست و دوم این نیم بیت موسیقی و تناسب زیبایی در شعر ایجاد می کنند.
****
و یا تکرار حروف اضافه/ ربط در این ابیات:
همان جوشن و ترگ و برگستوان؛
همان نیزه و تیر و گرز و کمان
---
خم اندر خم و مار بر مار بر؛
بر آن غبغبش نار بر نار بر.
****
هماهنگی صامت ها هم از دیگر صنایع لفظی پرکاربرد در شعر فردوسی است:
مثل روی و موی و رنگ و بوی در این ابیات:
نگه کرد زال اندر آن ماهروی؛
شگفتی بماند اندر آن "روی و موی"
سپهبد چنین گفت با ماهروی،
که ای سرو سیمین، پر از رنگ و بوی!

4- استفاده فراوان از صفت های فاعلی که در دوره های بعدی کمتر کاربرد دارند و بیشتر به شکل فعل مشاهده می شوند:
"چماننده" دیزه، هنگام گرد
"چراننده" کرکس اندر نبرد
"فزاینده" باد آوردگاه؛
"فشاننده" خون، از ابر سیاه
"گراینده" تاج و زرین کمر؛
"نشاننده" شاه بر تخت زر.

5- استفاده از گونه های کهنه کلمات که به تدریج در دوره های بعدی جای خود را به گونه های جدیدتری می دهند:
ایدر (اینجا):
که ایدر تو را باشد آرامگاه؛ / هم ایدر سپاه و هم ایدر کلاه

ابر (بر): ابر آفریننده کرد آفرین؛ /بمالید رخسارگان بر زمین
دقت در واژه رخسارگان هم خالی از لطف نیست در این بخش فردوسی چندین بار از واژه هایی مانند رخسارگان و دو رخ در معنای دو گونه استفاده کرده در خالی که امروزه این واژه را بیشتر به صورت رخسار و در معنای چهره و سیما استفاده می کنیم.

6- تصویر آفرینی های مختلف از یک رویداد و یا بیان یک موضوع در چند شکل مختلف: برای مثال تاریک و روشن شدن هوا در این داستان به دو گونه متفاوت بیان شده، از طرفی همان طور که می دانیم آمدن روز و شب بارها و بارها در شاهنامه به صورت های گوناگون از زبان فردوسی بیان شده است:

وصف شب:
بگفت این و برخاست آوای کوس؛
هوا قیرگون شد زمین آبنوس

چو خورشید تابنده شد ناپدید
در حجره بستند و گم شد کلید

آمدن روز:
چو زد بر سر کوه بر، تیغ شید،
چو یاقوت شد روی گیتی سپید

چو خورشید تابان برآمد ز کوه
برفتند گردان همه هم گروه

ستایش پروردگار:
که ای برتر از کژی و کاستی
بهی زان فزاید که تو خواستی

همی گفت: کای برتر از جایگاه!
ز روشن گمان و خورشید و ماه

7- آوردن فعل لازم در معنای متعدی (گذرا):
بمانم در معنای بگذارم:
بمانم به نزد شما این پسر
که همتای جان است و جفت جگر

8- آوردن فاعل مفرد برای فعل جمع:
پرستنده گفتند یک با دگر،
که آمد به دام اندرون شیر نر

9- افزودن نشانه نفی فعل «ن» به ابتدای فعل مرکب پیشوندی:
نبردارد به جای بر ندارد:
منوچهر هم رای سام سوار
نبردارد از ره بدین مایه کار

10- تغییر مصوت کوتاه (حرکت) واژه ها که تقریبن در تمام شاهنامه به فراوانی دیده می شود:
جُوان / جَوان  ؛  سَخُن / سُخَن  ؛  کَهُن / کُهَن
هر چند اساتید و زبان شناسان شکل نخست نگارش این واژه ها را اصیل تر و درست تر می دانند.

نکته دیگری که بد نیست در همین جا به آن اشاره کنم نحوه تلفظ "و" عطف است. سیروس شمیسا در کتاب کلیات سبک شناسی می نویسد:
Va تلفظ عربی "و" است و تلفظ فارسی آن O است. این واژه در پهلوی Ud بوده که هنگام اتصال U تلفظ می شده . به احتمال زیاد قدما (تا قزن 5 و 6) همه جا این تلفظ را رعایت می کردند.

 شهرزاد