منوچهر - پادشاهی منوچهر صد و بیست سال بود - شاهنامه

منوچهر - پادشاهی منوچهر صد و بیست سال بود

شنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1390

 

  پادشاهی منوچهر سد و بیست سال بود    آهنگ از: امین الله حسین  را از اینجا بشنوید.

 

بر تخت نشستن منوچهر شاه

  

 

 


منوچهر یک هفته با درد بود؛

  

دو چشمش پر آب و رخش زرد بود.

به هشتم، بیامد منوچهر شاه؛

  

به سر بر نهاد آن کَیانی کلاه.

همه جادویها به افسون ببست؛

بر او،‌سالیان انجمن شد، دو شست.

2130

همه پهلوانانِ رویِ زمین،

  

بر او یکسره خواندند آفرین.

چو دیهیم شاهی به سر بر نهاد،

  

جهان را سراسر همه مژده داد،

به داد و دِهِشْن و به مردانگی؛

  

به نیکیّ و پاکیّ و فرزانگی.

«منم- گفت: بر تخت، گردانْ سپهر؛

  

هَمَم خشم و جنگ است و هم داد و مهر.

زمین بنده و چرخْ یار من است؛

  

سر  ِتاجداران شکار من است.

2135

هَمَم دین و هم فَرّهِ ایزدی؛

  

هَمَم بختِ نیکیّ و دست بدی.

شب تار، جویندۀ کین منم؛

  

همان آتش ِ تیز ِ بُرزین منم.

خداوند ِ شمشیر و زرّینه کفش؛

  

فرازندۀ کاویانی درفش.

فروزندۀ میغ و برّنده تیغ؛

  

به جنگ اندرون، جان ندارم دریغ.

گهِ بزم، دریا دو دست ِ من است؛

  

دم ِآتش از بَرْنشست من است.

2140

بَدان را ز بد، دَسْت کوته کنم؛

  

زمین را به کین، رنگِ دیبه کنم.

گراینده گرز و نماینده تاج؛

  

فزایندۀ داد، بر تخت ِ عاج.

اَبا این هنرها، یکی بنده‌ام؛

  

جهان آفرین را پرستنده‌ام.

همه دست بر روی گریان زنیم؛

  

همه داستانها ز یزدان زنیم؛

کز او تاج و تخت است و زومان سپاه؛

  

بدومان اومید و بدومان پناه.

2145

به راه فریدون فرّخ رویم؛

  

نیامان کهن بود، اگر ما نویم.

هر آن کس که در هفت کشورْ زمین،

  

بگردد ز راه و بتابد ز دین،

نمایندۀ رنج درویش را،

  

زبون داشتن مردم خویش را،

برافراختن سر به بیشیّ و گنج،

  

به رنجورْ مردم نماینده رنج،

همه نزد من سر به سر کافرند؛

  

وز آهِرْمَن ِ بدکُنش بتّرند.

2150

هر آن دینْوَری کو بر این دین بُوَد،

  

ز یزدان و از منْش نَفرین بُوَد؛

وز آن پس، به شمشیر یازیم دست؛

  

کنم سر به سر کشور از کینه پست.»

همه پهلوانان ِ پاکیزه دین

  

منوچهر را خواندند آفرین،

که: «فرّخْ نیای تو  این دیده راه:

  

تو را داد آیین ِ تخت و کلاه.

تو را باد جاوید تخت ِ رَدان!

  

همان تاج و هم فرّهِ موبدان!

2155

دل ما یکایک به فرمان تست؛

  

همه جان ما جای پیمان تست.»

جهانْ پهلوانْ سام بر پای خاست؛

  

چنین گفت: «کای خسرو ِداد و راست!

ز شاهان مرا دیده بر دیدن است؛

  

ز تو داد و از من پسندیدن است.

پدر بر پدر شاه ایران تویی؛

  

گزین سواران و شیران تویی.

دلت شادمان، بخت بیدار باد!

بر این، هَمْت ایزد نگهدار باد!

2160

تو از باستان یادگار منی؛

  

به تخت کَیی بر، نگار منی.

به رزم اندرون، شیر ِ پاینده‌ای؛

  

به بزم اندرون، شید ِتابنده‌ای.

زمین و زمان خاک ِ پای تو باد!

  

همان تخت پیروزه جای تو باد!

 

چو شستی به شمشیر هندی زمین،

به آرام بنشین و رامش گزین.

از این پس، همه نوبت ماست رزم؛

تو را جایْ تخت تست و بِگْماز و بزم.

2165

مرا پهلوانی نیای تو داد؛

دلم را خِرَد هوش و رای تو داد.»

پس از پیش ِ تختش گُرازید سام؛

پسش، پهلوانان نهادند گام.

خرامید و شد سوی آرامگاه؛

همی گشت گیتی به آیین و راه.

از دوران فریدون پهلوانانی که شاه نیستند وارد می شوند. از همین آغاز داستان منوچهر روشن است که پهلوانان کم کم پر رنگ تر می شوند.  

افزون بر شاهنامه بزرگترین و نام آورترین حماسه ملی ایرانیان، داستان های حماسی شفاهی و متون دیگری مانند گرشاسب نامه، کوش نامه، سام نامه ، فرامرز نامه، برزو نامه... وجود دارند . 

 برخی را می توان از طومارهای نقالان برداشت و یا از زبان آنان شنید و برخی ، مانند «سام نامه» . 

دو جستار در این باره در اینترنت یافتم : 

  

 بررسی ساختار اسطوره ای در داستان سام نامه 

 

 این جستار بسیار پُربار و خواندنی است.

 

  

سام نامه از کیست؟  

 

چکیده داستان در جستار نخست بسیار خواندنی است و در جستار دوم دو پژوهشگر به این نتیجه می رسند که نقالان یک رونوشت از همای و همایون برداشته و جای سام و پریدخت را جایگزین نموده اند.