فریدون- - شاهنامه

فریدون-

چهارشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1389

داستان رادر دو پاره  از اینجا بشنوید 


 

فرستادن فریدون منوچهر را به جنگ سلم و تور

 سپه چون به نزدیک ایران کشید همانگه خبر بافریدون رسید 
 بفرمود پس تا منوچهر شاه ز پَهلَوْ به هامون گذارد سپاه 
۱۸۱۵یکی داستان زد جهاندیده کی که:« مرد جوان چون بُوَد نیک پی، 
 به دام آیدش ناسِگالیده میش، پلنگ از پس ِپشت و صیّاد پیش. 
 شکیبایی و هوش و رای و خرد هِزبر از بیابان به دام آوَرَد. 
 دودیگر: ز بَد مردمِ بدکُنِش، به فرجام، روزی بپیچد تنِش. 
 به بادافره آنگه شَتابیدمی، که تفسیده آهن بتابیدمی.» 
۱۸۲۰منوچهر گفت :« ای سَزاوار شاه! کی آید به پیش تو کس کینه خواه، 
 مگر بد سِگالد برو روزگار؛ به جان و تن اندر، خورَد زینهار. 
 من اینک میان را به رومی زره ببندم؛ که نگشایم از تن گره. 
 به کین جُستن، از دشتِ آوردگاه، برآرم به خورشید گَردِ سپاه. 
 از آن انجمن کس ندارم به مَرد، کجا جُست یارند با من نبرد.» 
۱۸۲۵بفرمود تا قارن رزم جوی ز پَهلَوْ به دشت اندرآورد روی. 
 سراپرده ی شاه بیرون کَشید؛ دِرفش همایون به هامون کَشید. 
 همی رفت لَشکر، گروه ها گروه؛ چو دریا بجوشید هامون و کوه 
 چُنان تیره شد روز روشن ز گَرد، تو گفتی که خورشید شد لاژورد. 
 ز کشور برآمد، سراسر خروش؛ همی کرّ شد مردم ِ تیزگوش. 
1830خروشیدن تازی اسپان ز دشت، ز بانگ تبیره، همی برگذشت. 
 ز لشگرگه ِ پهلَوان تا دو میل، کشیده دو رویه رده ژَنده پیل. 
 از آن شَست، بر پشتشان تختِ زر؛ به زر اندرون، چند گونه گهر. 
 چو سیصد بُنه برنهادند بار؛ چو سیصد همان ازدر ِکارزار. 
 همه زیر ِ بَرگُستوان اندرون؛ نبُدْشان جز از چشم از آهن برون.  
۱۸۳۵سراپرده ی شاه بیرون زدند؛ ز تمّیشه لَشکر به هامون زدند 
 سپهدار چون قارن کینه دار؛ سُواران جنگیش سیصد هزار. 
 همان نامداران ِجوشنوَران برفتند با گرزهای گران. 
 دلیران،یکایک، چو شیر ژیان؛ همه بسته بر کین ایرج میان. 
 به پیش اندرون، کاویانی دِرفش؛ به چنگ اندرون، تیغ های بنفش. 
۱۸۴۰منوچهر، با قارَنِ رزم زن، برون آمد از بیشه ی نارون. 
 بیامد؛به پیش سپه برگذشت؛ برآراست لَشکر بر آن پهن دشت. 
 چپِ لَشکرش را به گرشاسپ داد؛ اَ بَر میمنه، سام یل با قَباد. 
 رده بر کشیدند هر دو سپاه؛ منوچهر با سرو در قلبگاه. 
 همی تافت چون مَه میانِ گروه؛  [وگر مهر تابان، برافراز ِ کوه] 
۱۸۴۵سپه کَش چو قارن ، مبارز چو سام؛ سپه تیغ ها برکشید از نیام. 
 طلایه، به پیش اندرون، چون قَباد  کمین ور چو گُردِ تلیمان نژاد. 
 یکی لَشکر آراسته چون عروس، به شیران جنگیٌ و آوای کوس. 
 به سلم و به تور آگهی تاختند، که: کین آوران جنگ را ساختند. 
 ز بیشه به هامون کشیدند صف، ز خون جگر، بر لب آورده کف. 
18۵۰دوخونی همان، با سپاهی گران، برفتند، آگنده از کین سران. 
 کشیدند لَشکر به دشت نبرد؛ الانان و دریا پس ِپشت کرد. 
 یکایک، طلایه،برون شد قباد؛ چو تور آگهی یافت، آمد چو باد. 
 بدو گفت:« نزدِِ منوچهر شو؛ بگویش که:« ای بی پدر شاه نو! 
 اگر دختر آمد از ایرج نژاد، ترا تیغ و گوپال و جوشن که داد؟!» 
1855بدو گفتش :«آری گزارم پَیام، برین سان که گفتیٌ و بردی تو نام؛  
 ولیکن گر اندیشه گردد دراز  خرد با دل تو نشیند براز 
 بدانی که کاریت هول ست پیش، بترسی ازین خام گفتار ِخویش. 
 اگر بر شما دام و دد، روز و شب، همی گریدی نیستی بس عجب؛ 
 که از بیشه ی نارون تا به چین سُوارانِ جنگند و مردانِ کین. 
۱۸۶۰درِفشیدن تیغ های بنفش؛ چو بینید با کاویانی دِرفش، 
 بدرّد دل و مغزتان از نِهیب؛ بلندی ندانید باز از نِشیب.» 
 قباد آمد آنگه بنزدیک شاه؛ بگفت آنچ بشنید از آن رزمخواه. 
 منوچهر خندید و گفت آنگهی، که:« چونین نگوید مگر ابلهی. 
 سپاس از جهاندار ِ هر دو جهان، شناسنده ی آشکار و نِهان، 
1865که داند که ایرج نیای من است؛ فریدونِ فرٌخ گوای من است. 
 کنون چون به جنگ اندر آریم سر،  شود آشکارا نژاد و گهر. 
 به زور ِ خداوند ِخورشید و ماه، که چندان نمانم وُرا دستگاه، 
 که بر هم زند چشم، زیر و زبر؛ آبی تن، به لَشکر نمایَمْش سر. 
 بخواهم ازو کین ِ فرّخ پدر؛ کنم پادْشاهیش زیر و زبر.» 
1870بفرمود تا خوان بیاراستند؛ 

نشستنگهِ رود و مَی خواستند. 

 
 

 بدانگه که روشن جهان تیره گشت،

 طلایه پراگند بر پهن دشت. 
 به پیش ِ سپه قارَنِ رزم زن، اَبا رای زن سرو، شاه یمن. 
 خروشی برآمد ز پیش سپاه که:«ای نامداران و شیران شاه! 
 بدانید کین جنگ آهِرمَن است؛ همان دردِ کین است و خون جُستن است. 
1875میان بسته دارید و بیدار بِید؛ همه در پناه جهاندار بید 
 کسی کو شود کشته زین رزمگاه بهشتی بُوَد ، شسته پاک از گناه. 
 هرآنکس که از لشکر ِچین و روم بریزند خون و بگیرند بوم، 
 همه نیک نامند تا جاودان ، بمانند با فرّهِ موبدان. 
 هم از شاه یابید دیهیم و تخت؛ ز سالار، زرٌ و ز دادار، بخت. 
1880چو پیدا شود چاکِ روز ِ سپید دو بهره بپیماید از چرخ شید، 
 ببندید یکسر میانِ یلی، اَبا گرز و با خنجر کابلی؛ 
 بدارید یکسر همه جای خویش؛ یکی از دگر پای منهید پیش.» 
 سران سپه ، مهتران دِلیر کشیدند صف پیش ِ سالار ِ شیر. 
 به آواز گفتند:« ما بنده ایم خود، اندر جهان، شاه را زنده ایم 
1885چو فرمان دهد، ما همیدون کنیم؛ زمین را ز خون رود جیحون کنیم.» 
 سُوی خیمه ی خویش باز آمدند همه با سری کینه ساز آمدند. 
 سپیده چُو از جای خود بردمید، میانِ شب تیرهِ اندرخمید، 
 منوچهر برخاست از قلبگاه، ابا جوشن و تیغ و رومی کلاه. 
 سپه یکسره نعره برداشتند؛ سِنان ها به ابر اندر افراشتند. 
1890پر از خشم سر ، ابروان پر ز چین همی برنوشتند روی زمین. 
 چپ و راست و قلب و جناح ِ سپاه، بیاراست، یکسر، چو بایست ،شاه. 
 زمین شد به کردار ِ کشتی بر آب؛ تو گفتی سویِ غرق دارد شتاب. 
 بزد مهره بر کوهه ی ژَنده پیل؛ زمین، جُنب جٌنبان، چو دریای نیل. 
 همان، پیش ِپیلان، تبیره زنان خروشان و جوشان و پیلان[دَنان] 
1895یکی بزمگاهست گفتی به جای، ز شیپور و نالیدن کرّنای. 
 برفتند از دشت یکسر چو کوه دِهادِه برآمد ز هر دو گروه 
 بیابان چو دریای خون شد درست؛ تو گفتی که روی زَمین لاله رُست 
 پی ژنده پیلان به خون اندرون، چُنان چون ز بیجاده باشد ستون. 
 همه چیرگی با منوچهر بود؛ کز او مغز ِ گیتی پر از مهر بود. 
1900چُنین تا شب تیره سر درکشید؛ درخشنده خورشید شد ناپدید. 
 زمانه به یکسان ندارد درنگ گهی شهد و نوش ست و گاهی شرنگ. 
 دل سلم و تور از غم آمد به جوش؛ به راهِ شبیخون نهادند گوش. 
 چو شب روز شد، کس نیامد به جنگ؛ دو جنگی گرفتند ساز ِ درنگ. 
 چُو از روز رخشنده نیمی برفت، دل هر دو خونی ز کینه بتفت. 
1905به تدبیر، یک بادگر ساختند؛ همه رایِ بیهوده انداختند؛ 
 که:«چون شب شود ما شبیخون کنیم؛ همه کوه و هامون پر از خون کنیم.» 
 چو آمد شب و روز شد در نِهان، سیاهی گرفتش سراسر جهان، 
 دو بیدادگر لَشکر آراستند؛ شبیخون همی بآرزو خواستند. 
 چو کارآگهان آگهی یافتند، دوان زی منوچهر بشتافتند. 
1910شنیده به پیش منوچهر شاه، بگفتند؛ تا برنشانَد سپاه. 
 منوچهر بشنید و بگشاد گوش؛ سوی چاره شد مردِ بسیار هوش. 
 سپه را سراسر به قارَن سپرد؛ کمین گاه بگزید سالار ِ گرد. 
 ببرد از سران، نامور سی هزار: دلیران و مردانِ خنجرگزار. 
 کمینگاه را جایِ شایسته دید؛  سوارانْش جنگیٌ و بایسته دید 
1915چو شب تیره شد، تور با صدهزار بیامد، کمربسته ی کارزار. 
 شبیخون سِگالیده و ساخته؛ سِنان ها به ابر اندرافراخته. 
 چُن آمد، سپه دید بر جایِ خویش، دِرفش فروزنده بر پایِ خویش. 
 جز از جنگ و پَیگار چاره ندید؛ خروش از میان سپه برکشید. 
 ز گرد ِسواران هوا بست میغ؛ چو برق درخشنده پولادِ تیغ. 
1920هوا را تو گفتی همی برفروخت؛ چُو الماس روی زمین را بسوخت. 
 به مغز اندرون، بانگ پولاد خاست؛ به ابر اندرون، آتش و باد خاست. 
 برآورد شاه از کمین گاه سر؛ نبُد تور را از دو رویه گذر. 
 عِنان را بپیچید و برگاشت روی؛ برآمد ز لَشکر یکی های و هوی. 
 دَمان از پس اندر، منوچهر شاه رسید اندر آن نامور کینه خواه. 
۱۹۲۵یکی نیزه انداخت بر پشتِ اوی؛ نگوسار شد خنجر از مشتِ اوی. 
 ز زین برگرفتش به کردار باد بزد بر زَمین؛ دادِ مردی بداد. 
 سرش را همانگه ز تن باز کرد؛ دد و دام را از تنش ساز کرد. 
 بیامد به لَشکرگهِ خویش باز؛ بدید آن نشان نشیب و فراز.