کیومرث - شاهنامه

کیومرث

جمعه 26 شهریور‌ماه سال 1389


کیومرث


نقاشی از امید ابراهیم







 پادشاهی گیومرت سی سال بود


سَخُن گوی دهقان چه گوید نُخُست/ که تاج بزرگی به گیتی که جُست


که بود آنکه دیهیم بر سر نِهاد / ندارد کس آن روزگاران به یاد


مگر کز پدر یاد دارد پسر/  بگوید تو را یک به یک در به در


که نام بزرگی که آورد پیش /  که را بود از آن مهتران مایه بیش


4+ پژوهنده ی نامه ی باستان/ که از پهلوانان زند داستان


5 چُنین گفت کایین تخت و کلاه /گـَیومرت آورد و او بود شاه


که خود چون شد او بر جهان کدخدای /  نُخُستین به کوه اندرون ساخت جای


سر ِتخت و بختش برآمد ز کوه /  پلنگینه پوشید خود با گروه


ازو اندر آمد همی پرورش /  که پوشیدنی نو بُد و نو خورش


به گیتی درون سال سی شاه بود  / به خوبی چو خورشید بر گاه بود


10 همی تافت زو فرّ شاهنشهی /  چو ماه دو هفته ز سرو سهی


دد و دام و هر جانور که ش بدید /  ز گیتی به نزدیک او آرمید


دوتا می شدندی بر تخت اوی /  از آن بر شده فرّه و بخت اوی


به رسم نماز آمدندیش پیش /  از آن جایگه برگرفتند کیش


پسر بُد مر او را یکی خوبروی  / خردمند و همچون پدر نامجوی


15 سیامک بُدَش نام و فرخنده بود /  گـَیومرت را دل بدو زنده بود


ز گیتی به دیدار او شاد بود /  که پُس بارور شاخ بنیاد بود


به جانش بر از مهر گریان /  بُدی ز بیم جداییش بریان بُدی


برآمد برین کار یک روزگار /  فروزنده شد دولت شهریار


به گیتی نبودش کسی دشمنا / مگر در نِهان ریمن آهَرمَنا


20 به رشک اندر آهَرمَن بدسگال  / همی رای زد تا بیاگند یال


یکی بچّه بودش چو گرگ سُتـُرگ /  دلاور شده با سپاهی بزرگ


جهان شد بران دیوبچّه سپاه /  ز بخت سیامک، چه از بخت شاه


سپه کرد و نزدیک او راه جست  / همی تخت و دیهیم کـَی شاه جست


همی گفت با هر کسی راز خویش /  جهان کرد یکسر پرآواز خویش


25 گیومرت ازین خودکی آگاه بود /  که تخت مِهی را جزو شاه بود


یکایک بیامد خجسته سروش /  بسان پریی پلنگینه پوش


بگفتش به راز این سَخُن دربه در /  که دشمن چه سازد همی با پدر


سَخُن چون به گوش سیامک رسید /  ز کردار بدخواه دیو پلید


دل شاه بچّه برآمد به جوش /  سپاه انجمن کرد و بگشاد گوش


30 بپوشید تن را به چرم پلنگ /  که جوشن نبُد خود، نه آیین جنگ


پذیره شدش دیو را جنگ جوی /  سپه را چو روی اندر آمد به روی


سیامک بیامد بَرَهنه تنا /  برآویخت با دیو ِ آهَرمَنا


بزد چنگ وارونه دیو سیاه / دو تا اندر آورد بالای شاه


فگند آن تن شاهزاده به خاک / به چنگال کردش کمرگاه چاک


35 سیامک به دست خزوران  دیو /  تبه گشت و ماند انجمن بی خدیو


چو آگه شد از مرگِ فرزند، شاه /  ز تیمار گیتی برو شد سیاه


فرود آمد از تخت ویله کـُنان  / زنان  بر سر و گوشت شاهان کـَنان


دو رخساره پر خون و دل سوگوار /  دژم کرده بر خویشتن روزگار


خروشی برآمد ز لَشکر به زار /  کشیدند صف بر در شهریار


40 همه جامه ها کرده پیروزه رنگ /  دو چشم ابر خونین، دو رخ بادرنگ


دد و مرغ و نخچیر کرده  گروه /  برفتند ویله کنان سوی کوه


برفتند با سوگواری و درد /  ز درگاه کی شاه برخاست گرد


نشستند سالی چُنین سوگوار /  پَیام آمد از داور کردگار


درود آورنده ش خجسته سروش / کزین بیش مخروش و باز آر هوش


45 سپه ساز و برکش به فرمان من / برآور یکی گـَرد از آن انجمن


از آن بد کـُنش دیو، روی زمین /  بپرداز و پردخته کن دل ز کین


کـَی نامور سر سُوی ِآسمان /  برآورد و بدخواست بر بدگـُمان


بدان برترین نام یزدانش را  / بخواند و بپالود مژگانش را


وُزان پس به کین سیامک شتافت /  شب آرامش و روز خوردن نیافت


50 سیامک خجسته یکی پور داشت  / که نزد نیا جای دستور داشت


گرانمایه را نام هوشنگ بود /  تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود


به نزد نیا یادگار پدر /  نیا پروریده مر او را به بر


نیایش به جای پسر داشتی  / جز او بر کسی چشم نگماشتی


چو بنهاد دل کینه و جنگ را  / بخواند آن گرانمایه هوشنگ را


55 همه گفتنی ها بدو بازگفت /  همه رازها بر گشاد از نِهفت


که من لشکری کرد خواهم همی /  خروشی برآورد خواهم همی


تو را بود باید همی پیشرو /  که من رفتنی ام، تو سالار نو


پری و پلنگ انجمن کرد و شیر /  ز درّندگان گرگ و ببر دِلیر


سپاهی دد و دام و مرغ و پری /  سپهدار با گیر و کُندآوری


60 پس ِپشتِ لَشکر گیومرت شاه / نبیره به پیش اندرون با سپاه


بیامد سیه دیو بی ترس و باک / همی به آسمان بر پراگند خاک


ز هُرّای درّندگان چنگ دیو /  شده سست و ز خشم گیهان خدیو


به هم برفتادند هر دو گروه /  شدند از دد و دام دیوان ستوه


بیازید چون شیر هوشنگ چنگ /  جهان کرد بر دیو نَستوه تنگ


65 کشیدش سراپای یکسر دوال /  سپهبد برید آن سر ناهَمال


به پای اندر افگند و بسپَرد خوار /  دریدش بر او چرم و برگشت کار


چُن آمد مر آن کینه را خواستار /  سرآمد گیومرت را روزگار


برفت و جهان مُردَری ماند از اوی /  نگر تا که را نزد او آبروی


جهان فریبنده را گرد کرد /  ره سود بنمود و خود مایه خورد


70 جهان سر به سر چو فَسانه ست و بس /  نماند بد و نیک بر هیچ کس


دهقان : به معنی ایرانی ناب و نژاده  که به آیین و فرهنگ باستانی ایرا پایبند بوده است.

دیهیم: تاج

کیومرث: زنده ی گویای میرا

پلنگینه: جامه ای از پوست پلنگ که پهلوانان ایران به نشانه ی یلی و پردلی بر تن می پوشیده اند.

دوتا: گوژ- خمیده (دوتا شدن= کرنش کردن)

فره ایزدی نیرویی مینوی و خجسته است ، نگاهبان پادشاهان و پهلوانان ایرانی، که فرمانروایی بر ایرانشهر در گرو آن نهاده شده است. هیچ فرمانروایی نمی تواند، بی پشتیبانی و یاوری فر، بداد و درست بر ایران فرمان براند.

کیش:در فارسی به معنی دین ولی در پهلوی تنها برای دینهای بیراه و تباه به کار می رفته

فرخنده: به معنی خجسته و همایون - از فرخ ساخته شده است مانند دیرنده و بسنده

پُس= پسر(ریختی از این واژه پوس یا بوسدر اشگپوس یا اشکبوس)

بنیاد= بُنداد

رِیمَن(ساکن روی ی)فریبکار و نیرنگباز(اهریمن)

بچه: در پهلوی وچَگ بوده است و در یخت گیی گوچگ و سرانجام کوچک

کی شاه: دکتر کزازی کی شاه را درست نمی دادنند و گرشاه را درست می دانند که گَلشاه و سپس به گُلشاه  تبدیل شده است.

سروش:در پهلوی سروش(ر ساکن)از سَرئوسه در اوستایی آمده است و نام یکی از بزرگترین ایزدان زرتشتی است. ریشه آن در سرودن به کار می رود.

پری:در پارسی واژه ای پسندیده است و وارونه ی دیو . اما در اوستا پریان چهره ای نکوهیده دارند و جانوارانی فریفتار و زیانبارند.

ادامه دارد