رفت - شاهنامه

رفت

یکشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1388
سالی یک بار  نوروز، به دیدنش می رفتیم . تا همین چند سال پیش همیشه کت و شلوار پوشیده و کراوات زده ، چند سالی بود که کت و شلوار نو نمی پوشید و کراوات هم نمی زد. نسبت به سال گذشته خیلی تغییر کرده بود .در سکوت کامل نشسته بود و بیشتر مراقب خودش بود تا اطرافش.
همه مشغول حرف زدن با هم دیگه و پس از یک سال که دیدارها تازه شده بود هر کسی یه چیزی می گفت. همهه ای بود. همش یه چششم بهآقاجان بود چیکار می کنه، دیگه بیش از اندازه هر ساله ساکت بود. هر سال گوش می کرد و به موقع با صدایی بلند و کلمات جدا از هم و محکم حرف می زد. انگار هنوز بعد از سی سال پشت میز ریاست حسابداری دارایی نشسته صاف ومرتب و اتو کشیده .
 
-آقاجان .. چرا شما هم یه چیزی بگید.
انگار نمی شنوه. کناریش بلند کنار گوشش میگه با شما هستن. به من هم اشاره ای میکنه که بلند حرف بزنم.
-آقاجان  شما هم یه حرفی بزنید. خیلی ساکت هستید.
- چی بگم؟
- شما بزرگتر هستید، برای ما حرف بزنید تا من و بچه ها از تجربیات شما استفاده کنیم.
- چی بگم! گوشهام که شنوایی شان را از دست داده اند. چشمهام که خوب نمی بینند.
- خوب، ما بلند حرف می زنیم تا شما بشنوید.
بلند و محکم و شمرده پاسخ می دهد:
-آخه چی بگم؟ گذشته ای دور که یادم نیست الان هم اینجا با شما نشستم نیم ساعت دیگه یادم میره .دوستهای هم سن من، بیشترشان رفته ان. اونهایی هم که هستند، وضعشان خیلی بهتر از من نیست.
محکم و بلند می گوید:
 من دیگه حرفی برای گفتن ندارم.
 
و سکوت...
 
پس از سی روز، او هم رفت.
 
 
 
 
1