اگر عاشقی... - شاهنامه

اگر عاشقی...

دوشنبه 11 شهریور‌ماه سال 1387
 

بیست رهرو مردو یک رهرو زن به نام  اِشان، با یک استاد ذن مراقبه می کردند. اِشان  با اینکه موهای سرش را تراشیده و لباس ساده ای به تن داشت، بسیار زیبا بود. چند تن از رهروها در نهان عاشق او شدند. یکی از آنها نامه ای عاشقانه برایش نوشت و بر ای یک ملاقات پنهانی پافشاری داشت. اِشان پاسخش را نداد. روز بعد پس از سخنرانی استاد   برای گروه ، اِشان از جا برخاست و ودر حالی که به نویسنده ی نامه اشاره می کرد گفت:" اگر به راستی اینقدر عاشق من هستی ،اینک بیا و مرا در آغوش بگیر."


If You Love, Love Openly
Twenty monks and one nun, who was named Eshun, were practicing meditation with a certain Zen master.
Eshun was very pretty even though her head was shaved and her dress plain. Several monks secretly fell in love with her. One of them wrote her a love letter, insisting upon a private meeting.
Eshun did not reply. The following day the master gave a lecture to the group, and when it was over, Eshun arose. Addressing the one who had written her, she said: "If you really love me so much, come and embrace me now."