زیبایی طبیعی - شاهنامه

زیبایی طبیعی

سه‌شنبه 16 مرداد‌ماه سال 1386

 

زیبایی طبیعت

داستان های ذن ـ 6

یک استادذن،باغبان یک معبد مشهور بود. این شغل را به خاطر علاقه وافر او به گل ها ، بوته ها و درخت ها به او داده بودند .معبد کوچکتر دیگری در همسایگی بود که در آن استاد بودایی پیری زندگی می کرد. یک روز استاد ذن  چشم به راه مهمانان مخصوص بود، او هم به صورت ویژه ای به باغ رسیدگی کرد.علف های هرز را وجین کرد، بوته هارا هرس کرد و چمن ها را شنکش کشید ، مدت زیادی وقت گذاشت و با دقت برگ ،های پاییزی را جمع و جور کرد. از آن طرف دیوار ما بین دو معبد، پیر بودایی کار کردن او را با علاقه تماشا می کرد. وقتی کارش تمام شد استاد باغبان ایستاد و در حالیکه از آن چه خود انجام داده بود، لذت می برد، به پیر مرد گفت: "قشنگ نیست؟" پیر بودایی پاسخ داد: " بله ،اما یک چیز کم دارد. به من کمک کن تا به آن طرف دیوار بیایم تا برایت درستش کنم". باغبان معبد بعد از کمی درنگ او را بلند کرد و از روی دیوار پایین گذاشت. استاد پیر به آرامی بطرف درختی که در وسط باغ بود رفت و تنه ی درخت را گرفت و تکان داد. برگها به رو ی همه ی زمین باغ ریخت سپس گفت " خوب، حالا می توانی مرا باز گردانی."ـ




 


Nature's Beauty


A priest was in charge of the garden within a famous Zen temple. He had been given the job because he loved the flowers, shrubs, and trees. Next to the temple there was another, smaller temple where there lived a very old Zen master. One day, when the priest was expecting some special guests, he took extra care in tending to the garden. He pulled the weeds, trimmed the shrubs, combed the moss, and spent a long time meticulously raking up and carefully arranging all the dry autumn leaves. As he worked, the old master watched him with interest from across the wall that separated the temples.

When he had finished, the priest stood back to admire his work. "Isn't it beautiful," he called out to the old master. "Yes," replied the old man, "but there is something missing. Help me over this wall and I'll put it right for you."

After hesitating, the priest lifted the old fellow over and set him down. Slowly, the master walked to the tree near the center of the garden, grabbed it by the trunk, and shook it. Leaves showered down all over the garden. "There," said the old man, "you can put me back now."